داستان های دابل اسی
داستان های دابل اسی
قسمت18

بعدازشستن ضرفها به کمک همدیگه اومدیم تونشیمن پیشه بقیه نشستیم

جونگمین:اواکیودرسته که یه مدتی دستیارآشپزبودی ولی دیگه نباید ضرفهاروبشوری که توپسریا

کیو:بازتویکی حرف زدی که چه ربطی داره

هیونگ:آخه جونگمین توهمیشه بایدحرف بزنی

جونگمین:آره اگه حرف نزنم نمیشه میدونی که

یونگی:حالاگذشته ازاین حرفا دیروقته نمیریم بخوابیممم؟؟؟

جونگمین:ااااچه عجب یونگییی خان به حرف اومد

یونگی:اااامگه من باهات شوخی دارممممم جدی گفتم

هیون به ساعتش نگاه کردگفت:آخ آخ بچه ها دیگه دیروقته ساعت3

بریم بخوابیممم

هیونگ:ااااهنوززوده ولی من خوابم نمیاد

جونگمین:منم خوابم نمیاد به خاطره سردردم انگارکیوقرصه روبهم دادم سردردم بیشترشده بریم بیرون یه هوایی بخوریم بعدبیایم بخوابیم

کیو:میخواستی نخوریییی این قرصی که من دادم نیم ساعته خوب میشییی سردردبه خاطره یه چیزه دیگه اس

جونگمین:آخ گفتی کیوزدی توخال حق باتوئه

کیو:دیدی من دوستم بهترازخودم میشناسم

هیونگ:حالابریم بیرون جونگمیمن تازه باهات کاردارم

جونگمین:چه کاری داری باهام هیونگ؟

جونگمین:میفهمی حالابیابریم

جونگمین:باشه بریم

هیونگ وجونگمین بلندشدن

هیونگ:خوب مامیریم شماهم بخوابین وقتی ماهم اومدیم میخوابیم

هیون:فقط کلیدروببر

هیونگ:حتما پس فعلا بابای

هیونگ وجونگمین ازویلا اومدن بیرون

ودرحال قدم زدن درکنارساحل بودن

جونگمین:خوب هیونگ چی شده ؟؟چی کارم داری

هیونگ:راستش بهت گفته بودم اون دختره

جونگمین:منظورت شین دونگ کیو؟؟

هیونگ:آره

جونگمین:خوب؟

هیونگ:ذهنمودرگیرخودش کرده فردامیخوام برم مغازه شایدصاحب مغازه آدرسی ازش داشته باشه

جونگمین:مگه نگفته بودی دعوایی وباخودش درگیره؟

هیونگ:آره آخه من ازهمینش خوشم اومد

جونگمین:حالامیخوای چه جوری مخش روبزنی؟

هیونگ:نمیدونم به کمکت نیازدارم چون خودت هم اینکاره ای

جونگمین:باشه امشب فکرمیکنم فردابهت میگم چیکارکنی تامخشوبزنی یاعاشقت شه

هیونگ:واییی داداشییی عاااشقتمممم

جونگمین:اوه اوه چه احساسییی بیخودنیس لقبت بی بی

هیونگ:اااجونگمین کجایی من بی بی که همه میگن؟

جونگمین:چه عرض کنم سرتاپات بی بی

هیونگ:اااااااولی خودم اصلاخوشم نمیاد تازه ازلقبی که منوصدامیکنیدبی بی راستش یکمی خجالت میکشم

جونگمین:به خاطره این بهت میگن بی بی که احساساتی هستی میزنی زیره گریه

هیونگ:اااواقعااااخوب چیکار کنم دست خودم نیس حالاگذشته ازاین حرفا بهت امیدوارما

جونگمین:گفتم باشه نگران نباش فردابهت میگم

هیونگ:حالاچیکارکنیم؟؟؟

جونگمین:اممم نمیدونم احیانا من وتودیونه شدیم که این موقعه نصفه شب اومدیم بیرون

هیونگ:ههه هههه ههه آره اونم چه دیونه ی هه هه هه

جونگمین باتعجب:هیونگ...........

جونگمین:اون کیه؟

هیونگ:کی کجا کی کیه؟؟

جونگمین:اونی که داره خودشومینادزه تودریا؟؟؟

هیونگ:جانه من راس میگی کجاست ؟؟

جونگمین:خنگه روبه روته بریم جلوشوبگیریمممم

هیونگ:نه باباولش کن چیکارش داره پدرعاشقی بسوزدحتما داره به خاطره دوس پسرش اینکارومیکنه

جونگمین:توکه اینقدربی رحم نبودی بیابریمممم نبایدبزاریم خودشوبنادزه تودریا

هیونگ:من نمیام اگه راس میگی خودت بروالانم خوابم اومد میرم خونه بخوابم

جونگمین:باشه پس کلید روبده من برواین دختره ببینم چشه میام

هیونگ:باشه بیا اینم کلید

جونگمین:حتما هیون اینابیدارن برودروبرات بازمیکنن

هیونگ:باشه من رفتم خدافظ

جونگمین:خدافظ

هیونگ رفت خونه

جونگمین هم میخواست ببینه دختره کیه

به خاطره همین رفت سمت دختره دختره چرخوند به سمت خودش

باتعجب گفت:ن.......ن...نگین....ت..ت..توای..نجااا چیکارمیکنی اصلا ازکجافهمدی ما اینجایم چی شده چرا صورتت زخمیه کی اینکاروکرده باهات؟؟؟؟

نگین:نگوجونگمین دلم ازداداشم خونه

داداشم منوکتک زد

منم موقعه هاییی که دلم گرفته یابخوام کاری کنم میام اینجا ولی نمیدونستم شماهام اینجایید

جونگمین:چییییی داداشت غلط کرده پس مادرت کجابوده؟؟چراجلوش رونگرفت؟

نگین:مادرم خونه نبود اینقدرمنوزدکه نگووو

جونگمین:حالا بزارببینمش میکشمش ولی ببینم چرا میخوای خودتوبندازی تودریا مگه ازجونت سیرشدیی؟؟

نگین:جونگمین....

جونگمین:جانم ؟توجون بخواه

نگین:داداشم نمیزاره دیگه باتوباشم یعنی اول نمیدونسته که توبامنی نمیدونم کی گفته

جونگمین:حتما کارکارهیون  بزارفردابشه یه حالی ازش بگیرم که

نگین:نه بابا به هیون بیچاره چه ربطییی داره

جونگمین:ولییی عزیزم چه ربطی داره پس برای چی میخوای خودتوبندازی تودریا؟؟

نگین:آخه جونگمین داداشم گفت اگه یه باردیگه منوباتوببینه تورومیکشه

جونگمین:غلط کرده مگه دست اینه این فقط حرف میزنه حالابرای این داشتی خودتومینداختی تودریا پس شانس آوردم به موقعه اومدم

نگین:فقط بگوتوهم منودوست داری؟؟

جونگمین:دیونه شدی؟؟معلومه که خیلیییی دوست دارممم اگه دوست نداشتم که 4سال باهات نمیموندم که

بعدچندقطره اشک ازچشه نگین اومد پایین

جونگمین:ببینم توداری گریه میکنی؟؟

گریه نکن طاقت دیدن گریه هات روندارمم

نگین بعدازاین حرف جونگمین سریع باانگشتاش اشکاشوپاک کردگفت:چرا چراحمیدنمیزاره من باتوباشم؟؟

جونگمین:ببخشید اینومیگما دیونه اس دیگه ازش هرکاری برمیادحالاخودتوناراحت نکن تامن هستم نمیزارم غصه چیزی روبخوری

نگران نباش حالابگوببنم چیزی خوردی؟؟

نگین:آره خوردمممم جونگمین دیونه وار عاشقتمم

جونگمین:منم همینطور

بعدجونگمین لباشوگذاشت رولبای نگین

بعدنگین گفت:مرسییی خیلییی آروم شدم

جونگمین:خواهش میکنم حالابیابریم

نگین:کجا

جونگمین:حالاکه تااینجا اومدی نویسا هم هست

بدونه توپیک نیک خوش نمیگذره

نگین:نه توروخداینونگوووحمید بفهمه دخلم اومده نبایدبفهمه که مادوباره همدیگرودیدیم بایدسریع برگردم

جونگمین:باماشین اومدی؟؟

نگین(دروغ گفت)گفت:آره باماشین اومدم توبرونگران منم نباش الان میرم خونه

جونگمین:مطئن باشم  باماشین اومدی؟

نگین:گفتم که آره نگران نباش برودیگه دیروقته من الا برم تاصبح نشده

جونگمین:خیلیی خوب پس من رفتم مواظب باش

فردای آن روز

من زودترازبقیه بیدارشدم

هیونگ ساعت 10ازخواب بیدار شد واومد دیدکه همه خوابن

واومدتوآشپزخونه

گفتم:سلام هیونگ خان بالاخره بیدارشدی جایی میخوایی برییی چرالباس بیرونی تنت کردی؟؟

هیونگ:آره یه جایی کاردارم میرم ومیرم بقیه بیدارنشدن؟

گفتم:نه هنوزخوابن حداقل صبحانه توبخوربعدبخور

هیونگ:نه نمیخوادبیرون یه چیزی میخورم فعلامن رفتم خدافظ

گفتم:باشه خدافظ

بعدازخدافظی هیونگ ازویلااومدبیرون

وسوارماشینش شد

وحرکت کردبه همون مغازه  ای که دیروز رفته بود

ازماشین پیداشدواردمغازه شد

واومدسمته صاحب مغازه

صاحب مغازه:سلام میتونم کمکی بکنم ؟

هیونگ:سلام منومیشناسیددیگه همون دیروزاومدم

صاحب مغازه:بله میشناسم مشکلی پیش اومده؟

هیونگ:اون دختری که دیروزاینجابوده

صاحب مغازه:چه طور؟

هیونگ:میشه آدرسی ازش بدیدالبته اگه دارید؟

صاحب مغازه:بله که دارم چندباربراشون غذابردم خونشون

هیونگ خوشحال شدگفت:واقعااااپس میشه لطف کنید آدرس خونه شون روبدید

صاحب مغازه:بله یه چندلحضه صبرکن تا آدرس روبراتون بنویسم

هیونگ:ممنونم

بعدازدودقیقه

صاحب مغازه:بفرمایداینم آدرس خونه اش

هیونگ:مرسییی واقعاااممنونمممم

بعدم ازمغازه اومد بیرون

سوارماشین شد رفت به دنبال این آدرس

وقتی رسیدازماشین پیاده شد

رفت زنگ خونه زدگفت:سلام  خانم شین دونگ کیوهستن؟

شین دونگ کیو:بله خودمم امرتون؟

هیونگ:میشه یه چندلحضه بیاین دمه در

شین دونگ کیو:امرتون

هیونگ:پشت تلفن نمیشه گفت فقط یه چندلحضه وقتتون روبدیدبه من

شین دونگ کیو:چندلحضه صبرکنیدالان میام

بعدازچندلحضه شین دونگ کیو اومد دمه در

شین دونگ کیو گفت:اااااتووییی که همون دیروزیه کییی آدرس خونموبهت داده؟

هیونگ:سلامتو خوردی آدرس خونه توکاری نداشته باش که ازکجاپیداکردم مهم اینه که الان اینجام

شین دونگ کیو:چی شده چی میخوای ؟؟

هیونگ:من نمیخوام حرفم طولانی شه وچندروزطول بکشه تاحرفموبزنم پس خیلی رک میگم

شین دونگ کیوباتعجب:خوب بگو

هیونگ:شایدپیشه خودت فکرکنی خنده دارباشه من عاشقت شدمممم

شین دونگ کیو:چیییییی هه هه هه هه چه بد

هیونگ:چه طور؟

شین دونگ کیو:چونک که نامزددارم قراره تا هفته دیگه عروشی کنیم اگه دوست داشته باشی میتونی توودوستات هم بیاین

هیونگ:چ..چییییی .واقعاااچه حیف باشه حتما بادوستام میام

چون که هیونگ  خیلیی احساساتیه زدزیره گریه

شین دونگ کیو:اااچی شده چراگریه میکنی حرفه بدی زدم؟

هیونگ باهق هق گفت:نه نه فقط من زیاداحساساتیم برای همین لقبم بی بی

شین دونگ کیو:واقعا بهت میخوره لقبت

هیونگ باهق هق :من نمیتونم فراموشت نکنم ازهمون نگاه اول عاشقت شدم آخه راستش من خیلیی راحت عاشقه یه دخترنمیشم ولی نمیدونم چرا الان اینقدردوست دارممم حالامنه بدبخت چیکارکنم

شین دونگ کیو:خدانکنه حالاچرابدبخت شوخیی کردم داشتم اذیتت میکردم نامزدی درکارنیس

راستش یه جواریی میشه گفت منم ازت خوشم اومده

هیونگ خوشحال شدگفت:چ...چیییی جدی میگی داشتم سکته میزدم آخشششششششششش پس بیاقراربزاریم؟

شین دونگ کیونیشخندزدگفت:چییی قرار؟هنوززوده حداقل باید یه هفته فقط باهم آشنابشیم بعدقراربزاریم

هیونگ:قبوله پس بیا ازهمین الان آشنایی روشروع کنیم

هیونگ ادامه داد:

خوب اسمه من کیم هیونگ جون وخواننده هستم عضوگروه دابل اس

شین دونگ کیو:میگما انگاری برام آشنابودیی ولی میدونی چییه من ازیونگ سنگ خوشم میاد

هیونگ:چییی حالاعیب نداره ازمنم خوشت میاد

شین دونگ کیو:امیدوارم همینطورکه تومیگی باشه

 

جمعه سی و یکم شهریور 1391 | 11:21 | کیم نویسا |

قسمت17

یونگی:فکرکردم بی لیدرشدم آخه توچه قدرمیخوابی

هیون:الهییییییی داداشممممم ببخشید که نگرانتون کردمممم همش تقصیراین نویسا اگه همون موقعه بامن آشتی میکرد اینطوری نمیشد

گفتم:ولی اول توشروع کردی بودی یادته

هیون:آره یادمه

دکتراومدوبرای آخرین معاینه ش کرده بعدازدادان صورت حساب

ازبیمارستان اومدیم بیرون

وهمون رفتیم خونه

منم خونه ی دابل اس بودم

وتونشیمن نشسته بودیم

کیو:جونگمین هیون نمیخواین باهم آشتی کنید؟؟؟؟

جونگمین:کی من باهیون آشتی کنم عمرااصلاحرفشونزن

هیون اومد کنارجونگمین نشست گفت:داداشا که قهرنمیکنن میکنن هیونگ توبگوقهرمیکنن؟؟

هیونگ:تااونجایی که من میدونم هم آره هم نه

هیون:جونگمین..............

جونگمین:خیلی خوب باشه آشتی ولییی دیگه تکرارنمیکنی جاش هنوزدردمیکنه

هیون:باشه حتما توهم هی میرفتی تواعصابم ببخشید داداشیییی جونه جذابم

جونگمین:خوب حالا خودتو انقدرلوس نکن

هیون:خوب برنامه ی امروزچیه بروبچ؟؟؟

هیونگ:خیلییی وقت بودکه نرفته بودیم پیک نیک بریم پیک نیک

بعدهیونگ روشوبه من کردگفت:نویسا توهم باهامون بیا اینقدرخوش میگذره

هیون:فکرخوبیه حالاکجابریم ؟؟؟

جونگمین:امممممممممم بزارفکرکنم الان بهت میگم

جونگمین درحال فکرکردن بود که کجابریم

که یهوی گفت:اهان فهمیدم کجابریم

همه مون ساکت شده بودیم وبه جونگمین نگاه کردیم

جونگمین:چه طوره بریم ویلای لبه ساحل هیونگ خیلییی حال میده

هیونگ:فکرخوبیه چراازاول به فکرخودم نرسید ه بودبریم ویلای من

هیون:فکرخوبیه

کیو:ولی کی بریم؟؟

هیونگ:الان بریم

3روزه دیگه برگردیم

جونگمین ازشدت خوشحالی خندید

هیونگ:آخییییییی الهییییییی بچه ام خوشحال شد

جونگمین باخنده:دوباره توحرف زدی که میشه منم نگین روباخودم بیارم؟؟؟

هیونگ:نه نه توروخداتعدامون زیاده دوتااتاق هم بیشترنیش نه

جونگمین:ای بابا خیلییییی ضدحالی حالا که اینطوری شد من نمیام

هیونگ:باشه ولی باید باتوباشه ها چون من اصلا نگین خوشم نمیاد

جونگمین:نه په میخواد بیاد بغل توخوب معلومه دیگه پیشه منه دیگه

چه دلتم بخواد حسود

هیون:حالانرفته دعواراه نندازید پاشید برید آماده شید

همه شون ورفتن اتاقشون

منم که نشسته بودم رومبل تا آماده شن

جونگمین تواتاق بود گوشیشو برداشت وشماره نگین روبرداشت

نگین:الوجونگمین سلام کجایی تودلم برات یه ذره شده بود

جونگمین:سلام عسلم دله منم برات خیلییییی تنگ شده بودسریع تندآماده لباسایی هم که میخوای بزارتوساکت

نگین:چه طور کجامیخوایم بریم؟؟

جونگمین:میخوایم بریم پیک نیک نویسا هم هس کلاهمون داریم میریم سریع آماده شوتانیم ساعته دیگه راه میفتیم

نگین:توکه عادته که همیشه اینطوری آدموسوپرایزکنی باشه عسلم الان سریع آماده میشم

جونگمین:منتظرتم 5دقیقه دیگه بیا اینجا تا بریم من برم آماده شم میبینمت

نگین:اوکیییییی تا5دقیقه دیگه اونجام

بعدم جونگمین تلفن روقطع کرد

هیون باساکش ازاتاقش میاد بیرون

گفتم:ووووووواوووووروزبه روز خوشتیپ ترازدیروزالهییییی

هیون:عزیزمیییییی برای همینه که اینقدردوس دارمممم

بعدازهیون وقتی ازاتاق اومد بیرون

اعضاءبه همراساکشون ازتاق اومدن بیرون

سان وو:خوب آماده ام بریم

صدای زنگ خونه دراومد

جونگمین:آخ جونم بالاخره نگین اومد

هیونگ:الهیییییی طفلیییییی بچه اممممم  چقدرخوشحاله

جونگمین رفت دروبازکردگفت:ااااانگین بالاخره اومدیییی بیا

تاوقتی جونگمین دروبازکردچشش به حمیدافتاد

حمید:مثل اینکه اشتباه گرفتی آقای جونگمین من خواهرشم

جونگمین بیچاره مات مونده بود

هیون:کیه جونگمین نگین اومده؟؟

جونگمین هیچ حرفی نزده بود وخیره به حمیدشده بود

هیون اومد دید حمید وبهش بی اعتنا بود

هیون باتکون های دستش جونگمین روبه خودش آورد

هیون به جونگمین:جونگیمن هیولاکه ندیدیه ربع که دارم صدات میکنم

حمیدروشوبه جونگمین کردگفت:من دلیلی نمیبینم که خواهرم باتوبره پیک نیک

جونگمین:چه عیبی داره به توچه فوضولی نکن توکارای نگین

حمید:انگاری یادت رفته من خواهرشم اجازه نمیدم باهرکی بگرده یابره بیرونه مخصوصا باتو

جونگمین:هه هه هه مثل اینکه یادت رفته من کی هستم همه دختره آرزوشونه که بامن باشن

نگین هم که دوست دخترمه پس من تشخیص میدم باکی بره بیرون باکی نره

حمید:فقط میخواستم بگم که تامن هستم نمیزارم خواهرم باتوجایی بره به همین خیال باش

جونگمین روشوبه هیون کرگفت:هیون توچی فکرمیکنی چیکارکنم؟؟

حمید:به درمیگی دیواربشنوه همین که گفتم نگین هیجا باتونمیاد

بعدحمید بدون هیچ حرفی رفت

وجونگمین دروبست

جونگمین ناراحت شده بود گفت:آخ شیطونه میگه برم حالشوجابیارم اه اه

جونگمین به هیونگ گفت:دلت خنک شد نگین نمیاد

هیون:حالاغصه نخوراینقدردخترهس که

جونگمین:یانگین یاهیچکس

هیون:ای ول داداش توهم شدی عینه خودم منم یانویسا یاهیچکس حرفی نداری درس عینه منیییییی

 خوشم اومد

هیونگ:خوب حالا چیزی  مهمی نشده تعدامون هم زیادمیشدبریم شب میفتیم

کیووسان وو:بریم

هیون:خوب خوب بزارببینم نویسا ویونگی وجونگمین بامن بیاین

هیونگ توهم باسان وووکیووباتوبیاین

هیونگ:عالیه بزن بریم تادیرنشده

هیون:بریمممممم

 همه مون ازخونه اومدیم بیرون وسوارماشین شدیم راه افتادیم سمت ویلای هیونگ کناردریا(ساحل)

جونگمین جلونشست

من ویونگی هم صندلی عقب نشستیم

کیووسان ووهم باهیونگ بودن

بعدراه افتادیم

ماشین هیون

جونگمین ازاول تاآخرتوخودش بود

یونگی به جونگمین گفت:ای بابا داداش ول کن حالاتوهم اومدیم پیک نیک مثل اینکه غصه نخورداداش

هیون ازآینه به یونگی یه اخم کردویونگی ساکت شد

جونگمین متوجه اخم هیون به یونگی شدگفت:ای بابا هیون یونگی که چیزی بدی نگفت که اخم میکنی

هیون:چون که نمیخوام دوباره دعوابشه بزاراین پیک نیک هم به خوشی وخوبی تموم بشه

جونگمین:اینم یه حرفیه ولیییی فقط میخواممم حاله حمیدبگیرممم  همش تواعصاب

چندساعتی گذشت ورسیدیم

هیونگ پ(سان وووکیو)زودتررسیدن تامرتب کنن ویلارو

بعدازیه ربع

رسیدیدم

ازماشین همزمان پیاده شدیم

یونگی:چه هواییییییی عااااااالیههههههههههه جون میده عکس گرفتن درکناردریاچه حالی میده

جونگی وهیون به هم دیگه نگاه کردن گفتن:دوباره نرسیده شروع کردی یونگ سنگ

یونگی:خوب حالا شوخی کردیم بریم که باید کلی تفریح کنیم

جونگمین ماشینه هیونگ رودیدگفت:هینگ اینا زودترازمارسیدن بریم....

هیونگ وقتی ماروازپنجره دید اومد دربازگفت:به به به پارسال دوست امسال آشنا بفرمایید به ویلای نقلی من خوش آمدید

وویلا شدیم

هیون:به هیونگ شمازن دارید یادوست دختری داری چون ویلا تمیزه؟؟

هیونگ:اییی بابا داداش جون من هیچکسوندارم ایناهم کارخودمه

جونگمین :من میگما توچراپسرشدی بایددخترمیشیدی به خدا

هیونگ:آخ قربون داداشم بشم نظرلطفت ببخشید که کوچیکه دیگه

هیون:بقیه کجان؟؟

هیونگ:به کیووسان وورومیگی وقتی ایناپاشون روگذاشتن رفتن شنا

هیون:اااا خو ب پس...

هیونگ:خوب دیگه شماهاقبلااینجا اومدید پس میدونید باید چیکارکنیدبرید ساکتون روبزرایدکلی تدارک دیدم عجله کنید

رفتیم ساکامون گذاشتیم تواتاق لباسی راحتی پوشیدیم

وکنارساحل درازکشیده بودیم

من بغلسه هیون درازکشیده بودیم

هیونگ وجونگمین روبه روی هم نشسته بودن کنارساحل داشتن حرف میزدن

هیون به من گفت:وووواوووووچهههه عااالیهه وآرامش بخش

گفتم:آره منم خیلییییی دوس دارم

هیونگ وجونگمین اومدن پیشه ما

هیونگ:خوب بروبچ مابریم وسایل شماموبیرون بخریم بیایم وقتی سان وووکیوازشنااومدن بگیدرفتیم خرید

هیون:باشه برین فقط زودبیاین

جونگمین:زودمیام نیم ساعته دیگه میام

جونگمین وهیونگ رفتن

جونگمین پشته فرمون نشست وهیونگ بغلسش

توماشین

هیونگ:اول بریم فروشگاه یه چیزایی بخریم

جونگمین:اوکی حتما

بعدیه ربع رسیدن فروشگاه

هیونگ:خوب توباش من برم 10دقیقه ی خریدکنم بیام چیزی نمیخوای بخرم

جونگمین:چرا میخوام اگه آب میوه هویج داشت بگیر

هیونگ:حتما

هیونگ ازماشین پیاده شد ورفت توفروشگاه

چیزایی روکه میخواست خرید

تااینکه یه دختره باصاحب مغازه بحث شده بود

دختره به صاحب مغازه:یعنی چی آقا تمام چیزاتون تاریخ مصرفش گذشته بعدشما باقیمت خیلیی گرونترمیفروشیداین کاراصلادرس میشه به این میگن دزدی آیا شما بوی ازانسانیت بردید

بیچاره صاحب مغازه هول کرده بود

هیونگ هم که داشت میدید

دختره به صاحب مغازه:نه دیگه خسته واقعا الان حالیتون میشه وقتی به پلیس زنگ بزنم

صاحب مغازه:نه.......لطفا...من آبرودارم ل...لطفااین کارنکنیدازتون خواهش میکنم

دختره:یامغازتون درشوببنیدیاتاریخ گذشته ندیدبه دست مردم

آدم مسوم میشه اگه یه باردیگه تکرارشه زنگ میزنم پلیس

صاحب مغازه :ببب...بله چشم حتمااااا

هیونگ هم که ازجدی بودنه دختره خوشش اومد

اومدگفت:ببخشید خانم چه مشکلی پیش اومده

دختره باجدیت گفت:به شماچه ربطی لطفا دخالت نکنید

هیونگ هم زیرلب گفت:خداشفابده دخترباخودش هم درگیره

دختره شنیدحرفه هیونگ گفت:بله چی شد اصلا تواینجا چه کاره ی به چه جراتی این حرف میزنی اصلامیدونی من کیم

اسمم من شین دونگ کیووقتی نمیدونی من کیم اینطوری حرف نزن فقط پولوبده وبرو

هیونگ به صاحب مغازه:شماچرااصلاهمچنین آدمایی روتومغازتون راه میدید

صاحب مغازه:خوب دیگه مجبورم دیگه حالااشکال نداره همشیگی عادت کردم

بعدهیونگ پول ردادبه صاحب مغازه وازمغازه اومدبیرون

وسایل روگذاشت صندلی عقب ماشین

وسوارماشین شد

جونگمین:چی شد چرااینقدرطول داده بود؟؟؟

هیونگ:حالابریم توراه تعریف میکنم

جونگمین حرکت گفت:خوب بگومیشنوم

هیونگ:یه دختره بود تومغازه باخودش هم درگیره

جونگمین :چه طور

هیونگ:دختره دعوا راه انداخته بود گفته بود تمام غذاهای که مغازه داره میفروشه تاریخ گذشته

درصورتی که من تاریخشو خوندم تاریخ امروزبود

جونگمین:من میگم حتما کوره یاکلاباخودش درگیره حالااسمش چیه؟؟

هیونگ:شین دونگ کیو

جونگمین:خوشگله؟؟؟

هیونگ:جونگمین دوباره شروع کردی دختره بدجوری ذهنمودرگیرخودش کرده

جونگمین:چه طورمگه؟؟مگه لب وکمرش خیلییی خوبه

هیونگ:اوووووفففف عاااااالییهههههه فقط یه کمی باخودش درگیربودهمین

جونگمین:ای بابا هیونگ واقعا که تومنحرفیییی یکم ازمن یادبگیرآخه

هیونگ:باید یه جوری مخه دختره روبزنم کارکارخودمه تواین کارماهرم

جونگمین:ای ول هیونگ توهم عین من ببینم چیکارمیکنیا

هیونگ:میبینی حالا..

ویلا

کیووسان ووازدریااومدن وهمه مون تونشیمن ویلانشسته بودیم

یونگی هم که کنارپنجره نشسته بود وداشت به دریا نگاه میکرد

هیون:ای بابا چقدردیرکردن کم کم دارم نگران میشم

یونگی:بچه که نیستن هرجاکه باشن میان

هیون:آخ یونگی خداروشکرحرف زدی فکرکردم نیستی باباچقدرتوخودتی بیا پیشه مابشین دیگه آخه اونجا به چی خیره شدی؟

یونگی:خوب معلوم به دریا

تااینکه صدای زنگ ویلا دراومد

کیوباخستگی میاددروبازمیکنه گفت:اااااااچه حلال زاده داشتیم راجب شما حرف میزدیم که اومدید امممممممم میبینم بوییی غذامیاد

بعدسریع کیو وسایل روازدست هیونگ گرفت ورفت آشپزخونه

هیونگ وجونگمین نشستن

سان وو:خوش گذشت

هیونگ:نه بابا مگه ترافیک میزاره دیگه عصاب آدموخوردمیکنه به خدا

جونگمین:اینقدرترافیک بودکه سردردگرفتم هیون...

هیون:جانم داداشییییی جذاب خودم؟

جونگمین:قرصه سردرد داری؟؟سرم داره میترکه

هیون:نه به خداقرصم کجابود بروآشپزخونه شایدکیوداشته باشه

جونگمین :ترافیک منوسردردآورددارم کلافه میشم

سرم همینطوری داره دوره خودش میچرخه

جونگمین بلندشد واومدتوآشپزخونه گفت:به به به میبینم که داداش کیوداره تدارک شام میبینه

کیو:خوب حالا چی میخوایییی دارم شام درس میکنم

جونگمین:ااااچراسرم دادمیزنی

جونگمین ناخنک زدبه غذا

کیودست جونگمین آروزدگفت:اااا بی تریبت ناخنک نزن ببینم چی میخواییی؟؟

جونگمین:میخواستم ببینم قرص داری؟؟

کیوباتعجب:قرص چه جورقرصی میخوای شاید داشته باشم؟؟

جونگمین:قرصه سردردمیخوام داریی؟؟

سرم داره میترکه

کیو:آره دارم توساکمه برم اتاق بیارم فقط حواست به گازباشه تابرم بیارم

جونگمین:باشه فقط عجله کن سرم داره میترکه

کیو:الان میارم واست

کیو رفت اتاق ساکشوبازکردوقرص سردردرگرفت

وازاتاق اومدبیرون

واومدآشپزخونه

آشپزخونه دودبرداشته بود

کیوعصبانی شده بود:ووووووااااااایییییی جونگمین چیکارکردی یه دقیقه من نبودم

ماتونشیمن نشسته بودیم

یونگی یه بویی احساس کردگفت:بچه ها بوی سوختگی میاد

هیونگ:آره من همچنین بویی احساس کردم نکنه...

بعدسریع هممون بلندشدیم رفتیم آشپزخونه

هیون:بله کیوعرضه یه غذادرس کردن نداری

بفرماغذای امشبمونم سوخت حالاچیکارکنیم

کیویه اخم به جونگمین کردگفت:همش تقصیره این جونگمین گفت سرم دردمیکنه مگفتم حواست باشه به گاز برم برات قرص بیارم وقتی اومد دودبود

هیون:اااااییییی وووووااااایییییی جونگمیننن حالا بایدامشب بایدگشنه بخوابیم

یونگی:ای باباحالاعیب نداره چراگشنه غذاسفارش میدیم بیارن

هیونگ:آخه آیکواینجا رستوران پیدامیشه

یونگی:ااااهیونگ فقط یه چیزی گفتم دیگه

هیونگ:بی زحمت قبلس فکرکن بعدحرف بزن

جونگمین هم برای اینکه اززیرکاردربره گفت:اااااامممممم اااچیزهههههه من سرم دردمیکنه میرم میخوابم

هیون:آره دیگه عادت داره همیشه اززیره کاردرمیره عادت داری اصلاتوهمون بروبخواب

جونگمین هم سریع رفت اتاق ودروبست

هیونگ:حالاغذای ماامشب چیه

گفتم:خوب اصلا نگران نباشید کیو چندتاتخمه مرغ داریم؟؟؟

کیو:10تا

هیون باعصبانیت:چیییییییی تخمه مرغ

گفتم:چه طوره نمیرومیخوریم امشب چی میشه مگه

هیون:هیچی ...همینجوری گفتم

من اومدم سمت کیو

تخمه مرغ هاروازیخچال گرفتم گفتم:خوب شمابریدبشنیدصداتون میکنم

اعضاءرفتن نشستن

منم دست به کارشدم تخمه مرغ هاروشکوندم وریختم توتابه وگازوروشن کردم

وشروع کردم به درس کردن نیمرو

یه ربعی گذشته بودمن گفتم:خوب آقایون بفرمایید سرمیز

دابل اس اومدن سرمیزنشستن

همه شروع کردن به خوردن

هیون هم مجبوری 3تا4تاقاشق خورد

بعدسریع بلندشد رفت دستشویی همه بالاآورد

واومدسرمیزنشست

گفتم:چییی شده هیون حالت خوبه ؟؟

هیون:اااچیزه آره مهم نیس ولش کن غذاتوبخوره

جونگی:خوب هیون بگودیگه چراپنهون میکنی

گفتم:چیو؟؟

جونگمین:راستش نویسا خانم این هیون ما ازتخمه مرغ متنفره کلا اگه توغذایی هم تحمه مرغ باشه لب نمیزنه ولی تعجب کردم انگاری مجبورشده2تا3قاشق بخوره

گفتم:آره هیون ازتخمه مرف بدت میاد خوب میگفتی یه چی دیگه درس کنم

هیون:اایییی بابا چیزی نشده که آدم که باغذاخوردن نمیمیره که

همه مون غذامون روخوردیم

آقایون رفتن تونشیمن نشسته بودن

من وکیوتوآشپزخونه بودیم داشتیم ضرفهارومیشستیم

به کیو گفتم:راستی آقاکیو هیون غذای موردعلاقه اش چیه؟؟

کیو:رامن

گفتم:اااااخوب پس

کیو:چه طور؟؟

گفتم:هیچی همینجوری پرسیدم دلیل خاصی نداره

 

 

 

سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 | 20:8 | کیم نویسا |

قسمت16

کیودوباره گفت:چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه که میخواست خودکشی کنه؟پس خیلی خوب شد به موقعه رسیدم وگرنه معلوم نبودچه بلایی سرخودش میورد

درهمین موقعه کوشی کیو زنگ میخوره(یونگ سنگ بود)

یونگ سنگ:سلام داداش کیو معلوم کجایی توساعت 3صبح نمیخوای بیای خونه نگرانت شدیم

کیو:وووووایییییی یه دقیقه نفس بکش

نه فکرنکنم امشب بیام فردا صبح خونه ام

یونگ سنگ:چرا چه اتفاقی افتاده ؟؟

کیو:حالافردامیام خونه توضیح میدم نگران منم نباشید فعلانمیتونم صحبت کنم خدافظ

یونگ سنگ:باشه خدافظ داداش کیو

کیوهم بعدازخدافظی بایونگ سنگ تلفن روقطع کرد

وهمچنان به دختره خیره بود که یه دفعه

کیوقلبش به تاپ تاپ افتاد

اینقدربه دخترخیرشده بودکه خوابش گرفت

فردای آن روز

دختره چشاشو آروم بازکردوبابی حالی گفت:.......م.....من کجاممم؟؟؟

وقتی کیوصدای دختره روشنید ازخواب بیدارشد

کیو:اااااااااابالاخره بیدارشدی الان حالت خوبه

دختره:نه خیراصلا اگه میزاشتی دیشب کارموتموم کنم حالم بهترنبود

کیو:خیلیییییی دیشب نگرانت بودم

دختره:لازم نکرده نگرانم باشی اصلا چرامنونجات  دادی اصلاتوکی هستی؟؟؟؟

کیو:اوه یادم رفت خودمومعرفی کنم اسم من کیم کیوجونگ هستش ولی هنوزاسم تورونمیدونم

دختره:دلیلی نمیدونم که اسموبه توبگم

کیو:اصلانگوهرموقعه دلت خواست اسمتوبگو

دختره:توازدیشب اینجابودی؟؟

کیو:آره ازدیشب اینجابودم الانم خیلیییی خسته ام چون اینقدرنگرانت بودم نتونستن خوب بخوابم

پرستاراومدتواتاق

پرستار:خوب دیگه الان میتونیدمرخص شید فقط بایدسوزن روازدست شمادربیارم

پرستارسوزن سرم روخیلییییی آروم ازدست دختره درآورد

بعدپرستاررفت

کیورفت بیرون ازاتاق

تادختره لباساشوبپوشه

کیوتاوقتی دختره لباساشوعوض کنه رفت صورتحساب بیمارستان داد

واومدتواتاق گفت:خوب آماده ی بریم

دختره :حداقل صبرکن پول بیمارستان بدم

کیوخندیدگفت:نه نمیخوادمن دادم

دختره:بازبعدابهت میدم

کیو:باشه

دختره همراه باکیوازبیمارستان اومدبیرون

کیوبه دختره گفت:میخوای برسنومت؟؟؟

دختره:نه ممنون تاالانش هم خیلییییی بهتون زحمت دادم

کیو:ولیییی میترسم تنها باشید بازخودکشی کنید

دختره:اصلادلیلی نمیبینم که نگران .....یادلتون .....یاحتی بترسید

کیو:خوب حالاحداقل برسونمت هنوزحالت کامل خوب نشده

دختره هم به اصرار کیوسوارماشیش شد

وحرکت کرد

دختره آدرسی که میخواست بره روبه کیوگفت

ولییییییی به جایییییی اینکه به آدرسی که دخترگفت کیوبره رفت خونه ی خودشون

دختره:ببخشید داری منوکجامیبری؟؟

کیو:میفهمی حالا

بعدازیه ربع رسید خونه

کیوازماشین پیاده شد ورفت دروبرای دختره بازکرد

کیو:پیاده شو

دختره:من که آدرسموگفتم کجامیخوام برم اینجا کجاس منوآوردی

کیو:گفتم که حالابیا میفهمی

دختره هم مجبورشد پیاده شه

کیو:خوب دنبال من بیا

دختره دنبال کیورفت

کیوزنگ خونه روزد

جونگمین میاد گوشی آیفن رومیگره گفت:اااااااکیوبالاخره اومدییییییییی دیشب فکرم هزارراه رفت بیابالامیبنم که یه خبرایی هس

کیو:اییییی وایییییی چقدرکه توحرف میزنی دربازمیکنی من بیام تویانه

جونگمین:آره عصبانی نباش که بهت نمیاد

بعدجونگمین دکمه آیفن روزد

ودربازشد

کیورفت توبه دختره گفت:بیاتودیگه

دختره:من نمیدونم چرابایدبیام تو

کیو:میخوام به دوستام بگم برای چی دیشب دیراومدم حالابیا

دختره هم اومدتو

وکیودرآپارتمان بست

کیوازپله های آپارتمان بالارفت دختره هم پشت سرش بود

جونگمین دروبازکردگفت:وووووواووووووداداش اومدآخربیاتوواین دختر کی باشن؟؟

کیو:بروکناربهت میگم حالا

دختره:سلامممممم

جونگمین:سلام

کیوودختره اومدن توخونه

وجونگمین دروبست

کیودختره روراهنمایی کردتاتونشیمن بشینه

جونگمین وکیوهم نشستن

کیوادامه داد:جونگمین بقیه هنوزخوابن؟؟؟؟

جونگمین:آره خوابن منم خواب بودم ولی بازنگ آیفن ازخواب بیدارشدم

کیو:راستی هیون دیشب اومدخونه

جونگمین:نه اصلااسمشونیارکه ازدستش خیلییییی عصبانیممممم هنوزدردمیکنه

کیو:خوب حالاتوهم تقصیرتوهم بود دیگه

جونگمین:خوب حالابگذریم این خانم خوشگل رومعرفی نکردی

دختره:خوب اسمم من هیون جائه هستش

کیوروشوبرگردوندبه هیون جائه گفت:خوب حالاچی میشدهمون اول اسمتوبه من میگفتی

هیون جائه:خوب دیگه ولی من آخرنفهمیدم چرااینجام وشماهاکی هستین؟؟؟؟

جونگمین:خانم هیون جائه شماواقعامارونمیشناسید؟؟؟؟

هیون جائه:نه بایدبشناسم؟؟؟

جونگمین زدزیره خنده گفت:ماهستیم دیگه دابل اس

هیون جائه:دابل اس؟؟؟

جونگمین:آره دیگه خواننده هستیم دیگه کیوجان دختره کاملا پرته که

کیوروبه جونگمین کرد:جونگمین اینقدربهش فشارنیاردیشب تووضیعت بدی بود

جونگمین:چه طوره

کیو:نه دیگه درس نیس بگم

جونمگین:آخ قربون داداشم بشم که فکرهمه رومیدونی

درهمین هیونگ ازاتاقش میادبیرون روشوبه کیوکردگفت:ااااابلاخره اومدی اینجا چه خبر کیودوست دختره جدیدته؟؟؟؟

کیو:نه بابااون چیزی که توفکرمیکنی نیس

هیونگ اومدنشست

هیون جائه به هیونگ سلام کرد

هیون جائه:خوب آقاکیوآخرنگفتی من برای چی اینجام؟؟؟

کیوروشوبه هیون جائه کردگفت:خوب اگه تنهات میزاشتمم میترسیدم ازاون کاراکنیییییی به خاطره همین آوردمت اینجا

هیونگ وجونگمین:ازاون کارا؟؟؟؟کدوم کارا

یه نیم ساعتی گذشته بود که بقیه ازخواب بیدارشدن وهمه به همراه هیون جائه نشسته بودن

یونگی:بچه ها من خیلیییی نگران هیون هستمم میترسم بلایی سره خودش بیاره

هیونگ:هه هه هه کییییییی هیون عمرااون جونشوبیشتردوس داره نترس داداش

یونگی روشوبه کیوکردگفت:داداش دیشب کجابودی چرانیومده بودی

کیو:نمیتونم بگم پس نپرس

یه دوروزییی گذشته بود که هیون ازماشینش پیاده میشه

وبابی حالیییییی د رآپارتمان روبازمیکنه

به سختی ازپله ها رفت بالاوباکلیددرخونه بازکرد

وقتی هیون بابی حالی پاشوگذاشت توخونه

دابل اس بهش خیره شده بودن

هیونگ وقتی هیون روتواون وضع دید بلندشد رفت سمت هیون

هیونگ:سلام هیون معلوم کجاییییییی دوروزه که پیدات نیس نه زنگی نه چیزی چته چرا بی حالییییییی؟؟؟؟

هیون حرفی نزدیعنی هوشیارنبود

هیونگ به هیون کمک کردتابیاتوجمع بشینه

کیو:هیون تواین دوروزکجابودببین توروخداچه بلاییی سرخودت آوردی باخودت چیکارکردی ؟؟

هیون بابی حالی  درحالی چشاشو بازوبسته میکردگفت:ا.........گ..ه بتونییییی من ونو....ی..سا روآشتی بدی خیلیییی عاااا.....لل....

بعدهیون ازحال رفت وسرش افتادروشونه ی هیونگ

هیونگ هم که نگران شد گفت:هیون حالت خوبه چته باخودت چیکارکردی

وقتی هیونگ دستش روگذاشت روپیشنویه هیون گفت:وووواااایییی بچه ها هیون داره توتب میسوزه حالاچیکارکنیم

یونگی:بهتره ببریمش بیمارستان

بچه هابانگرانی لباساشون روعوض کردن وهیون روبردن بیمارستان

3روزبعد

هیون آروم آروم چشاشوبازمیکنه ومنو به همراه پسراکنارتخت وایستاده بودیم دید

هیون:چی....شده؟؟

هیونگ:ااااااااابالاخره بیدار شدی 3روزه که خوابیدی

هیون:چی......3روز

یونگی:بله 3روزنه به اون دیراومدنت به خونه نه به این خوابیندنت

وقتی هیون چشش به من افتادگفت:ن......ن.نویسا اینجا چیکارمیکنییییی؟؟

گفتم:هیون دیگه اینکاروباخودت نکن خیلییییی نگرانت بودممممممم

هیون یه نفس عمیق کشیدگفت:چی شده؟؟؟

کیو:خیالت جمع دیگه نویسا باهات قهرنیس

گفتم:امابه شریطی که دیگه تکرارنشه

هیون خنده به لباش اومدگفت:خوب حالا

 

 

 

دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 | 10:49 | کیم نویسا |

قسمت15

کیو:خوب حالا بیابریم چقدرمیخوابیییییی

جونگمین:هه هه هه باشه بریم ولیییی دفعه آخرت باشه منواینطوری بیدارمیکنیا

کیو:باشه حالابیابریممممم

جونگمین وکیو ازاتاق اومدن بیرون سان ووهم که بیدارشده تونشیمن همه نشسته بودن به غیرازهیونگ

جونگمین:بینم جری من هنوزازخواب بیدارنشده؟؟؟

یونگی:نه خیر جری شما هنوزخواب تشریف دارن

یه چندساعتی گذشته بود حدودای ساعت 12

کیو:خوب بچه ها بریم

همه به غیرازهیون باتعجب به کیونگاه میکردن

هیونگ:حالت خوبه کیو کجابریم؟؟

کیو:ناهارمهمون من بریم دیگه دیرمیشه ها جاااارزوکردم

یونگی:مهمونی به چه مناسبت؟؟

کیو:حالاااااامیفهمی پاشین دیگه همینجوری منودارید نگاه میکنید که پاشید لباس بپوشید بریم

جونگمین:من که نفهمیدم جریان ازچه قراره

کیو:میفهمی حالا

خلاصه همشون رفتن اتاقاشون لباساشون پوشیدن وبا3ماشین رفتن رستوران همشیگی(که منم اونجا کارمیکردم)

بعدازیه ربع رسیدن ازماشین پیاده شدن واومدن تورستوران

ورفتن نشستن

منم بایه وروق وکاغذ اومدم میزشماره4(میزی دابل اس نشسته بودن)

گفتم:خوب آقایون غذاچی میل دارید؟؟؟؟

همه به غیرازسان وووهیون مات به من شده بودن

هیون هم حتی یه نگاه هم نکرد

گفتم:آقایون چی میل دارید؟

کیو:ن...نویسااااا اینجااااکارمیکنیدهیون نگفته بودی که

گفتم:اگه سفارشی ندارید من برم !!!

همه غذاشون روسفارش داده بودن

جونگمین:هیون توچی میخوری؟؟؟؟

هیون:من رامن میخورم بهش بگورامن بیاره واسمم

جونگمین:هیون؟؟؟؟؟

هیون:همین که گفتم

گفتم:تانیم ساعت دیگه غذاآماده میشه

من رفتم

یونگی:هیون چی شده دوباره دعواشده؟؟؟؟

هیون:به توربطی نداره دخالت نکن

درهمین موقعه گوشی هیون زنگ میخوره(حمیدبود)

هیون باعصبانیت :اه بازاین عوووضی زنگ میزنه

بعدازیه دقیقه غرزدن گوشی میگیره باعصبانیت گفت:چیه خوشحال شدی حالامال تومن نمیخوام سفت بچسب که یه وقت درنره

تا بیادقطع کنه

حمید:وایسا قطع نکن من که هنوزحرفمونزدم

هیون باعصبانیت:خوب بنال که حالم ازت بهم میخوره

حمید:درباره ی دیشب میخواستم بگم هیچ اتفاقی نیفتاده بینمون حالاازخودش بپرسی بهت میگه  نویسا رفت تواتاقش خوابیده منم توکاناپه من دیگه کاری ندرام با نویسا چون فهمیدم خیلییییی توورودوست داره

هیون یه مقدارآروم گرفت گفت:واقعااااااااااولی دیگه نبینم دوروبرش باشی

حمید:حتما به شرطی که همین الان باهاش آشتی کنی

هیون:چییییییی مننننن عمرااااااادرسته دوسش دارم ولی دلیل نمیشه منم غروری دارم واسه خودم خودش بایدآشتی کنه باهام

حمید:من نمیدونم باید یه جوری باهاش آشتی کنی.....

هیون بدون حرفی قطع کردگفت:اااااایشششششششششش حالم ازش بهم میخوره

جونگمین:کیومیگی کی بود؟؟؟؟؟؟

هیون:حمید عوضی بود

هیونگ:حالاچییییی گفت؟؟؟

هیون:نه نشددیگه اینودیگه نمیگم

بعدازیه ربع غذاهاروآوردن

بعددابل اس شروع کردن به خوردن

جونگمین بااشتها غذامیخورد همین طورهیونگ

کیو بادهان پرگفت:خوب داشتم میگفتم این مهمونی برای اینکه امروزآخرین روزیه که منومیبینید

همه به غیرازهیون باتعجب به کیونگاه میکردن

هیونگ:چراآخرین روزیه که تورومیبینیم من که اصلا نفهمیدم

جونگمین:چونگه خنگی برای همین نفهمیدی

هیونگ:اااااااجونگمین...

کیو:داشتم میگفتم امروزآخرین روزیه که منومیبینید فردا نیستم  دارم میرم سربازی

همه شون به غیرازهیون وسان ووخندیدین

یونگی:هه ههه ههه جوک بامزه ی بود خندیدیم خیلییییی

کیو:نه اصلا هم شوخی نمیکنم هیون هم میدونه

جونگمین:پس بیماریت چی میشه مدیرمیدونه؟؟؟

کیو:قبول کردن که برم مدیرهم میدونه

هیونگ:کچلیییی بهت میاد هه هه هه هه هه هه

کیو:زهرمار نیشتوببند

یونگی:راستی کنسرتمون چی میشه کنسل شد؟؟؟؟

کیو:نه شما هستید فقط من نیستم

یونگی:حداقل میزاشتی کنسرت رواجراکنی بعدبری

کیو:نمیشه دیگه فردا باید برم

یونگی:دلم برای مرکزم تنگ میشه

کیو:ای بابا 2سال که چیزی نی

که درهمین موقعه تلفن کیوزنگ میخوره

کیوجواب میده

هیونگ:وسط   حساس داستان گوشیش زنگ میخوره

کیو:سلام مدیرپارک اتفاقی افتاده ...چیییییی واقعاااااااااااا ولی چرا اینقدردیرگفتن  ....همین تازه به بچه ها گفتم که باشه... باشه خیلیییی  خوشحال شدم ...دیگه احتیاج نیس موهاموازته بزنم عالیه مرسی..........باشه...... حتما............خدافظ

کیوتلفن قطع کرد

یونگی:مدیرپارک چی گفت؟

کیو:خوب  ازارتش گفتن....

هیونگ:چییییی گفتن ؟؟

کیو:گفتن معاف شدم و فقط من نمیدونم چرازودترنگفتن

یونگی:حالاعیبی نداره مهم اینه که ازسربازی معاف شدی ببینم باز پول ناهارمهمون توهستیم دیگه؟؟

چونکه توگفتی مهمونه من ...من پولموهمرام نیوردم

کیو:آره بابانترس من پول ناهاررومیدم ولی بازباهات حساب میکنم

یونگی:ای بدجنس

جونگمین:حالابه سلامتی معاف شدن سربازی کیو

همه شون لیواناروبالادادن وگفتن به سلامتی

بعدیه ساعت خنده وشوخی غذاشون وخوردن

هیون بلندشد

یونگی:کجاهیون ؟؟؟

هیون:الان میام دستشویی برم بیام

هیون اومد صندوق

صندوق دار رستوران گفت:امری دارید آقا؟

هیون:ببخشید خانم این خانمه گارسونه

صندوق دار رستوران:منظورتون نویسا خانم هستش؟

هیون:بله کجامیتونم پیداش کنم

صندوق داررستوران:لطفا همراه من بیاید

هیون هم همراه خانمه رفت

صندوق داررستوران:نویسا یکی باتوکارداره

گفتم:کیییییه؟؟

سرموبرگردوندم دیدیم هیونه

گفتم:چیه هیون بازچی میخوای؟؟؟

هیون به صندوق داررستوران گفت:ببخشید میشه ماروتنهابذارید

صندوق داررستوران:ببخشید بله حتما

صندوق داررستوران رفت

گفتم:چیه بازچی میخوای ؟؟؟؟؟؟

هیون بدون هیچ حرفییییییی اومد بغلم کرد

گفتم:چی شده؟؟؟

هیون:ببخشید......حمید بهم همه چیو گفت

منم سریع خودموازهیون جداکردم گفتم:پس چرانزاشتی همون اول بهت توضیح بدم هانننننن؟؟؟

هیون:خوب دیگه ببخشید منوببخش

گفتم:توامروزگریه منودرآوردی اونوقت میگی ببخشمت ...

هیون:آره میدونم خیلییییی عجله کردم ونزاشتم حرفتوبزنی خوب منم امروزگریه کردم ببخشید دیگه نباید اینقدر تندمیرفتم

گفتم:نمیشه شرمنده ازهمون اول نباید این کارومیکردی

هیون:منه احمقوبگوکه غرورموشکوندم اومدم ازت معذرت خواهی کنم ولی همش بی فایده اس

بعدم هیون باعصبانیت اومدپیشه بقیه

هیونگ:هیون ازچیزی عصبانی هستی؟؟

هیون باعصبانیت:به توربطی نداره دخالت نکن

هیون باعصبانیت:این سان وو احمق کجاست؟؟

جونگمین:اونم رفته بوددستشویی

سان وو دید من وایستادم اومدسمته من

سان وو:سلام

گفتم:سلام چیزی میخوایدبراتون بیارم؟؟

سان وو:نه نه برای این نیومدم

گفتم:پس برای چی اومدید؟؟

سان وو ازتوجیبش یه کاغذدرآورد که شماره اش نوشته بود گفت:اینه شماره ی منه

گفتم:خووب؟؟

سان وو:خوشحال میشم یه زنگی بزنید کارتون دارم اینجا هم که نمیشه گفت

منم کاغدروازدست سان ووگرفتم

گفتم:ببخشید اسمتون رونگفتید

سان وو:اسمم سان ووهستش ساعت 6زنگ بزنید منتظرزنگتون هستم

گفتم:حتما فقط چه کاری بامن دارید

سان وو:میخوام یه پیشنهادی بهتون بدم

گفتم:پیشنهاد؟؟

سان وو:حالامتوجه میشید

گفتم:باشه ساعت 6 زنگ میزنم

سان وو:حتما منتظرزنگتون میمونم

بعدسان وواومدپیشه بقیه

هیون باعصبانیت:معلومه کدوم گوری بودی؟؟

سان وو:دستشویی بودم دیگه اگه اشکالی نداشته باشه

هیون باعصبانیت:خوب بریم دیگه چرانشستیم

کیو:خوب پس شماها برید توماشین من صورت حساب بدم بیام

همه به غیرازکیورفتن توماشین هیون که زودترازبقیه رفت

کیوهم صورت حساب دادواومد

همه شون توراخونه بودن

جونگی باهیون بود

توماشین هیون

جونگمین:چیییییییی شده چرایه دفعه اینطوری قاطییییی میکنی؟؟؟

هیون باعصبانیت:اه اه ول کن جونگمین اصلا حوصله ندارم

جونگمین:فقط یه سوال کردم چرا داد میزنی عصاب نداریا

هیون باعصبانیت:آره درسته عصاب ندارم پس اینقدرتواعصابم راه نرواه وگرنه پیادت میکنم

جونگمین:باشه باشه اصلادیگه حرف نمیزنم

هیون:ممنون که حرف نمیزنی

سکوت برقرارشد

جونگمین:حداقل آرومتربرو

هیون باعصبانیت:هه هه ببند دهنتو دیگه اگه نمیخوای پیاده شی پس خفه شو

جونگمین:بازدارم برات

هیون باعصبانیت:هرکاری که میخوای بکن فقط حرف نزن اعصابم خورده

رسیدن خونه

هیون ازماشین پیاده شد ودررومحکم بست

جونگمین هم همزمان باهیون ازماشین پیاده شد

جونگمین:درروآروم ببند

هیون اومد جلوییییی جونگمین گفت:هه هه به توچه ماشین خودمه اصلا میخوام داغونش کنم به توچه

بقیه هم ازماشین پیاده شدن

یونگی:جونگمین بیا بریم تو

جونگمین رفت که پشت سرباصدایی که هیون بشنوه گفت:روزبه روزبدترازدیروزاینم لیدرشد که ماداریم اوووقققق

هیون هم باعصبانیت اومدجلوش وایستادگفت:چیییی گفتی الان

جونگمین:همین که گفت روزبه روزبدترازدیرو اینم لیدر شدکه ماداریم اوققق اینوگفتم حالامیخوای چی کارکنی؟

هیون:الان بهت نشون میدم

بعدم هیون باعصبانیت محکم جونگمین انداخت روزمین تاتونست جونگمین روزد

یونگی وهیونگ وکیواومدن تاهیون روازجونگمین جداکنن ولی نتونستن

یونگی همینجوری هیون روداشت جدامیکرد

هیون باعصبانیت :اه اه ولم کنید میخوام اینقدربزنمش تابمیره ولم کنیدبعدام هیون محکم بادستش  یونگی روهول داداون طرف

جونگمین هم که صورتش پرخون شده بود

یونگی خیلیییی عصبانیییی شد

بلند شداززمین واومد هیون روکشوندکنار

هیون:دارییییی چه غلطی میکنی هنوزمونده باهاش تازه کاردارم

یونگی بادادوعصبانیت گفت:بسه دیگه چته دیونه شدی چرااینجوری شدی به جونگمین بیچاره چیکارداری دردت چیه چرااینقدربه جونه بقیه میفتی توامروز؟؟؟

هیون بادسش یونگی روهول داد

یونگی افتاد روزمین

هیون بدون حرفی وباعصبانیت سوارماشینش شد وپاشوگذاشت روگازحرکت کرد

سان وواومدسمته یونگی کمک کنه تابلندشه

هیونگ وکیورفتن تابه جونگمین کمک کنن

جونگمین:آخ آخ

کیو:خیلیییی دردمیکنه؟؟

جونگمین:آره خیلیییی دست نزن

بعدجونگمین باکمک هیونگ وکیوبلندشد

جونگمین بادردگفت:دارم برات حالتومیگیرم توفقط امروزبیاخونه نشونت میدم حالتوجامیارم

خلاصه رفتن توخونه

کیو به جونگمین کمک کردتاتوکاناپه درازبکشه

یونگی وسان وووهیونگ نشستن

هیونگ:یونگی داداش جونم توحالت خوبه؟؟

یونگی:آره فقط وقتی منوهول داد کمرم دردگرفت هنوزهم دردمیکنه ولی مهم نیس

هیونگ بلندشدودسمال گرفت اومد سمته جونگمین

گفت:بیاجونگمین بگیرصورتتوتمیزکن

جونگمین:مرسی جری جونم

هیونگ:قابلی نداشت

جونگمین هم دسمال روازهیونگ گرفت

جونگمین دوباره گفت:هیون توفقط بیاخونه حالتو میگیرم بدجوری صبرکن دارم برات

هیونگ:چراامروزهمه توعوض شدید جونگمین چی گفتی به هیون که اینطوری قاطی کرد؟؟؟

جونگمین:هیون ازاول قاطی بوداصلا اعصاب درستی نداشت امروز

یونگی:نه دیگه اینطوریام که میگی نیس ببین چه اتفاقی افتاده که ناراحته  ولی من اولین باره هیون رواینطوری میبینم

کیو:منم همینطورفقط خداکنه کاراحمقانه ی به سرش نزنه الان

هیونگ:اصلاامروزیه آدمه دیگه شده بود اون هیونی که من میشناختم نبود

کیو:آخیییییییی حتما الان حال هیون خیلییییی بده الهییییییییی دلم براش میسوزه گناه داره

هیونگ:منم دلم براش میسوزه گناه داره

هیون همینطوری باسرعت تمام داشت میرفت

که جلوش یه دختری بود

سریع ترمز کرد دختر افتادزمین

هیون هم ازماشین پیاده شد

اومد سمت دختره

به دختره گفت:خانم حالتون خوبه

دختره سرشوبرگردوند:بله خوبم خواهشا آروم تررانندگی کنید

هیون:من کلاآروم رانندگی میکنم امروزیه کمی ذهنم درگیره عصبام خورد

دیگه به بزرگیه خودتون ببخشید

هیون به دختره کمک کرد تابلند شه

هیون دوباره گفت:حداقل برسونمتون؟؟؟؟

دختره هم که ازخداخواسته هیون برسونتش قبول کرد

هیون درماشین روبرای دختره بازکرد

دختره نشست

خود هیون هم نشست

وپاشوگذاشت روگاز

دختره:اسمم من شیما هستش آقای هیون من یکی ازطرفداراتم  یعنی میشه گفت عاشقتون هستم

هیون:پس میخوای باهام دوست بشیم من به هرکی این پیشنهاد نمیدم

(درضمن برای اینکه هیون بتونه منوازذهنش بیرون بیاره میخواست خودشوسرگرم کنه بااین کارا)

شیما که خیلی خوشحال شد گفت:آره من که ازخدامه

شیما ازتوکیفش یه کاغذدرآوردکه شماره اش نوشته بود

گفت:این شماره ی منه زنگ بزنید خیلیییی خوشحال میشم

هیون:حتما اصلا میخوای بریم سینما برای نیم ساعته دیگه؟؟؟

شیما:وووااییی باشما؟؟ازخدامه چراکه نه حتما

منم خونه بودم شماره ی که سان ووداده بود باگوشیم زنگ زدم

سان ووگوشی برمیداره:الو بفرمایید؟؟

گفتم:سلام شما آقای سان ووهستید همونی که شمارتون رودادین به من؟؟؟

سان وو:سلام بله منم خیلیییییی وقت بود منتظرزنگتون بودم

گفتم:خوب حالاچه پیشنهادی میخواستید بدید؟؟؟؟؟

سان وو:میخواستمم پیشنهادبدم که من ازشما خوشم اومده خیلیییی خوشحال میشم بامن دوست بشید

گفتم:شرمنده نمیشه

سان وو:چرا؟؟

گفتم:برای اینکه من خودم عاااااشقه یه نفری هستم شرمنده که ردمیکنم پیشنهادتون رو

سان وو:ااااچه بد باشه پس فعلا خدافظ

گفتم:خدافظ

کیو:بچه ها من میخوام برم بیرون یه هوایی بخورم حوصله ام سررفت میخوام برم لبه دریا

هیونگ:فقط زودبیا

کیو:اوکییییی پس من رفتم کاری داشتید زنگ بزنید

کیو کلید ماشینش روگرفت وازخونه اومد بیرون وسوارماشینش شدحرکت کرد

ساعت 12شب شده بود

که کیو همچنان داشت کنار ساحال قدم زنان راه میرفت

که یه دختری بود

کیو یه جایی وایستادداشت به دختره نگاه میکرد که چیکارداره میکنه

دختره تمام قرصاروگذاشت تودهنش وباآب به زورقرتش داد

بعدباصدای بلنددادزدگفت:دارم میام بابامامان دارم میام پیشتون

وهچنان دختره گریه میکرد

بعددختره تیغ روگرفت که رگه دستشوببره

تاکیودید داره دختره این کارومیکنه

کیوسریع اومدپیشه دختره وتیغ

روسریع ازدست دختره گرفت

دختره باگریه گفت:چه غلطی میکنی؟؟؟؟

کیو:بهتره بگم توداری چه غلطی میکنی مگه ازجونت سیرشدی داری این کارومیکنی باخودت

دختره باگریه گفت:آره ازجونم سیرشدم هیچکوندارم تواین دنیا...هیچیکی پیشم نیس...دیگه نمیتونم تحمل کنم پس همون بهتره که برم پیشه پدرومادرم توهم نمیتونی هیچکاری بکنی حالابرو اونوراصلاتوکی هستی

دختره تیغ روازدست کیوبه زورگرفت

دختره دوباره باگریه گفت:برواصلاهم نمیخوام دلت برام بسوز.....

تابیابقیه حرفشوبزنه تیغ ازدسش میفته خودش هم بیهوش میشه میفته زمین

کیو هم میشنه گفت:من نمییدونم توکسی آخه چرااینکاروکردی

بعدهم کیودختره روبغل کرد گذاشت توماشین وحرکت کردبه نزدیک ترین

بیمارستان

هیون هم بادختره شیماتوماشین بود

شیما:خیلیییییی به من خوش گذشت بازمیتونم ببینمت دوباره

هیون:نمیدونم شاید

بعدشیماازماشین پیاده شد گفت:منتظرزنگتم

هیون:باشه خدافظ

شیمارفت

کیوهم رسید بیمارستان

ازماشین پیاده شد دختره روبغل کرد

بردتوبیمارستان

تخت برآنکاردآوردن

دختره روگذاشت روتخت وسریع بردن تواتاق ودروبستن واجازه ورودنمیدادن

کیوهم بانگرانی اینورواونورمیرفت

کیوبه خودش گفت:امیدوارم هیچ اتفاق خواستی براش نیفتاده یعنی دختره برای چی این کاروکرده؟اممم نمیدونم

یه 2ساعتی گذشت پرستارازاتاق اومدبیرون

کیو:چی شد مرد؟؟؟

پرستار خندیدگفت:نه نه خطررورفع کرد ولی اگه یه کم دیرتررسیده بودید آره میمور

ولی الان حالش خوبه

کیو:کی بهوش میاد؟

پرستار:تافردابهوش میاد

کیو:ممنون

بعدپرستاررفت

کیورفت تواتاق ودروبست

ونشست

کیوبه صورت دختره خیره شده بود

 

 

 

 

جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 | 20:21 | کیم نویسا |

قسمت14

به خودم گفتم:ووووووووااااااااایییییی چرامن اینطوری شدم آروم باش دخترچته تو آره بخوابم حتمابهترمیشم

ولی خوابم نمیبره ساعتم 3هستش ووواییییی بایدزودبگیرم بخوابم چندساعت دیگه بایدبیدارشم

خلاصه خوابیدم

فردای آن روز

سرساعت 7ازخواب بیدارشدم

لباساموپوشیدم ازاتاق اومدم بیرون

اومدم سمت حمید یه نگاهی کردم

به خودم گفتم:وووووااااایییی وقتی  حمیدخواااابه چقدرخوشگله ووواااییییی خدااااامن چم شده نه نه دخترتوکه هیون دوس داری اه چم شداصلاولش کن میرم سرکارم این بهترین کاره

حمیدچشاشوبازکرد(ازخواب بیدارشد)گفت:نویساااااا چی شده میخواستی منوباکتک بیدارکنی خودم بیدارشدم

گفتم:اممممم چ...چ....چیزه آره میخواستم بیدارت کنم که بری میدونی که من این موقعه میرم سرکار

حمیدباتعجب:چیییییییییی کار........توکارمیکنی ومن نمیدونستم

گفتم:آره چندروزه مگه نگین نگفت بهت راستی میخواستم یه چیزی ازقبل بگم که بدونی

حمید:چیومیخوای بگی دوسم داری یاچیزه دیگه ای میخوای بگی؟؟؟

گفتم:خودت که میدونی من هیون دوست دارم یه چیزمیخوام بگم

حمید:خوب بگودیگه

گفتم:چیزی که میخوام بگم درمورده خواهرته

حمید:چییییییی خواهرم چی میخوای بگی؟؟؟؟

گفتم:نمیدونم بگم کاردرستی کردم یانه راستش نگین وپارک جونگ مین باهم دوستن

حمید:شووووخیییییی میکنی ؟؟؟؟

گفتم:نه آخه به من میخوره که شوخی کنم وووووولیییییی بینه خودمون بمونه فقط یه وقت شردرس نکنیا

حمید:نویساحاااالت خوبه نگین خووواهرمه چییییییی مگه من اجازه میدم جونگمین عوضی بیادباخووواهرم باشه اونم کی جونگمین کسی که هرلحضه ممکنه بانگین خیانت کنه  نگین روکه میشناسی اگه بهش خیانت کنه ضربه میخوره

گفتم:آره میدونم فقط خوووووااااستممم بدونی

حمید:ممنون که بهم گفتییییییی فقط کاااافیه جونگمین به نگین خیانت کنه ووووووااااایییی اونوقت که دیگه ساکت نمیشینم

بعدازحرف زدن باهم ازخونه اومدیم بیرون تاپامون روازخونه گذاشتیم بیرون هیون جلمون وااایساده بود

من که خیلی تعجب کرده بودم هیون بایدتااین موقعه خواب باشه اینجا چیکارمیکنه خیلی هووول شدم

گفتم:ه......هیووووووننن اینجاچیکارمیکنی تو.......

هیون:نگین خانم ایشون بودن دیگه آره ؟؟؟؟

حمیدروشوبه هیون کردگفت:هیون اون چیزی که توفکرمیکنی نیس

گفتم:برات توضیح میدم

هیون:لازم نکرده همچیوفهمیدم وووولیییییی دیگه به من زنگ نزن ووووولیییی بدون خیلیییییی بااین کارت منوداغون کردی دوست داشتنت  روهم به من نشون دادی

گفتم:هیونننننننن به خدااونچیزی که تووفکرمیکنی نیس

هیون هم بدون هیچ حرفی سوارماشینش شد وحرکت کرد

منم تااونجایییی که تونستم دویدم دنبال ماشینش ولی بهش نرسیدم که تووضیح بدم خیلی ناراحت شده بودم نشستم روزمین ومثل دیونه هاااا گریه کردم

وقتی حمید منوتواین وضیعت دید اومدسمتم میخواست منوآروم کنه

باگریه گفتم:همش تقصیره توئه ا.........اگه دیشب نیومده بودی.......این...

حمیدباانکشتش جلوی دهنموگرفت گفت:هیسسسسسسس میدونم چی میخوای بگی

باانگشتاش اشکاموپاک کرد

گفتم:همش تقصیرتوئه حااااالااااااچیکارکنم

حمید:تااازه متوجه شدم چقدرهیون دوس داری من باهاش حرف میزنم وتوضیح میدم خودتوناراحت نکن نمیتونم ناراحتیتوببینم پس دیگه گریه نکن اشکاتوپاک کن الان باید بری سرکار

گفتم:ووووااااقعاااااامیتونی به هیون توضیح بدی ازت خواهش میکنم دوس داشتنت روبه من نشون بده اگه دوست داری من ناراحت نباشم بهش توضیح بده خواهش میکنم ازت

حمید:گفتم که باشه پس دیگه ناراحت نباش

گفتم:وووواااااقعااااااازت ممنونم

بعدازتشکرکردن ازحمید تاکسی گرفتم رفتم سرکار

هیون هم که خونه بود ورومبل نشسته بود وهمچنان درحال گریه کردن بود

کیوکه خوابش ازهمه سبک تره ازاتاق میادبیرون ومیادمیبینه هیون درحال گریه کردنه گفت:هیون چی شده چراگریه میکنی؟؟؟؟

هیون باگریه کنان گفت:هااااننننن چی نفهمیدم

کیو:پرسیدم چراگریه میکنی؟؟؟

هیون:فقط کمی دلم گرفته همین مهم نیس نگران نباش

بعدسریع اشکاشوپاک کرد

کیوهم که بیخال این موضوع شده بود رفت آشپزخونه وازیخچال آب گرفت وسرکشید درهمین موقعه

هیون باکمی بلندتربه خودش گفت:آخهههه چراااااامن که براش کم نزاشتم چرااااااامن چه گناهی کردم آخه چرامن منی که براش میمردم الان چی شد ازعشق هیچ شانسی نیوردم بقیه فکرمیکنن چقدرمن خوش شانسم ولی اینطورنیس ازهیچی شانس نیوردم حتی ازعشق اینم ازنگارکه مرداینم ازنویسا که بامن اینکارکرد

بعدخیلی آروم دوباره به گریه کردنش ادامه داد

کیوخیلی اتفاقی ازآشپزخونه همه چیوشنیدواومدکنارهیون نشست گفت:نبیتم دادشم ناراحته کی توروناراحت کرده برم حسابشو برسم؟؟؟؟

هیون باگریه:هیچکی منواذیت نکرده داداش جونم

کیو:داداشییییی من خیلیییی اتفاقی ازآشپزخونه حرفاتوشنیدم راستشوبگواگه به مانگی میخوای به کی بگی چی شده بگوشایدبتونم کاری بکنم؟؟؟؟

هیون:قربون داداش مهربونم بشم که ایقندر مهربونه به فکربقیه هس نه نمیخوام توهم ناراحت بشی ولش کن

کیو:نگی میخوای به کی بگی بگوشایدآرورم شدی

هیون سرشوگذاشت روپایه کیو

کیو:خوب حالابگوداداش جونم تووکه هیچ وقت اینطوری نبودی

 

هیون:امرزوساعت7رفتم خونه ی نویسامیخواستم بر سونمش سرکارش بعدمخیواستم سوپرایزش کنم میخواستم بهش یه چیزی بگم

کیو:خوب؟؟؟؟

هیون:تااومددروبازکنه حمیدبودیعنی شب باحمیدبودبعدبااونم میخواست بره بیرون

کیو:خوب توچیکارکردی

هیون:هیچی منم خیلی ناراحت شدم حرفی خاصی نزدم سریع سوارماشین شدم الانم که خونه ام داداش یعنی شب ممکنه چه اتفاقی بینیشون افتاده باشه؟؟؟؟؟

کیو:توکه میدونی نویساازحمیدخوشش نمیاد پس فکرنکنم اتفاقی افتاده باشه شایداون چیزی که فکرکنی نباشه؟؟؟؟؟

هیون:آخه ازحمیدهیچی بعیدنیس ممکنه اجبارش کرده

کیو:بچه شدی نه بابا کی نویسا ههههههههه نویسااهل این حرفا نیس خودتم که میدونی که

هیون:آره میدونم یعنی هیچ اتفاقی نیافته اصلا  چه دلیلی ممکنه باشه که حمیدشب بانویسا باشه فکرکردن به این موضوع مسخره هستش

کیو:خیالت جمع اون نویسایی که من میشانسم نه حالاخودت میدونی که چه فکری میخوای بکنی

هیون سرشوبلندکرد

کیودوباره گفت:اااااااچرابلندشدی تازه داشتم میرفتم تواحساسات زده حال

هیون باخنده:هههههههههه کیو توهم

کیو:آره منم وامگه چه عیبی داره منم آدمم دیگه

هیون:هههههههه حااااااااال میکنم وری نایس

کیو:به به میبینم انگلیسی بلدی خوبه

جونگمین:آره دیگه میخوام دسته جونگمین ازپشت ببندم

کیئ:نه دیگه تااین حد حداقل جونگمین ازتویه طبقه بالاتره

هیون:اااااااکیو میخوای امروزبکشمت 1....2.....3

کیو:میخوای چیکارکنی

هیون باخنده:امروز زنده ت نمیزارم

خلاصه هیون بلندشد کیوهم بلندشد

هیون دوید دنبال کیو

کیوهم ازدست هیون فرارمیکرد دورتادورخونه میدودیدن دنبال همدیگه

خیلیییییی سرصدامیکردن

هیونگ هم بااین صداهااااباعصبانیت ازاتاقش میادبیرون دادزدگفت:اه اه اه بسه دیگه مثل موش وگربه دنبال همید ول کنید نمیتونم بخوابم

هیون وکیوهم وایستادن

کیو:بالاخره بیدارشدی

هیونگ:نخیرهنوزخواب هستم یعنی میخوام برم دوباره بخوابم فقط اومدم بگم سروصدانکنید

هیون وکیوبه همدیگه نگاه کردن زدن زیره خنده

هیونگ:اییییی خدااااییییی بزرگ یه عقلییی به این دوتاااابده الهی آمین

بعدبدون حرفی هیونگ رفت اتاق دوباره خوابید

هیون وکیوهمینجوری میخندیدن

طوری که اینقرهیون خندیده بودازچشش اشک اومدگفت:اوووخخخخ شکم دردگرفتم چقدرخندیدم

کیو:هه هه هه هه هه هه هه آره من خیلی وقت بوداینطوری نخندیده بودیم اووووووفففف دوباره یه روزدیگه شروع شدراستی میخواستم یه چیزی بگم

قبلش هیون وکیونستش توکاناپه

هیون:خووووب چی میخوای بگی؟؟؟

کیو:این هفته پنجشبه دارم میرم سربازی

هیون:چ....چی سربازی توکه هپاتیت داریییییییییییی ؟؟

کیو:آره ولیییی هیچی نگفتن وقبول کرئن که برم

هیون:فکرماروکردی

کیو:دوسال که خیلیییی کمه درعوض باانگیزه ی بهتری میام کارموادامه میدم تااون موقعه شماهاهم خیلی پیشرفت کردین

هیون:حالاتواین هفته کدوم روز؟؟؟؟؟

کیو:دقیقا فردامیرم ساکمم جمع کردم

هیون:به این زودی دلم تنگ میشه توکه نیستی نمیتونم حرفاموبه کسی بگم

کیو:همه کنارتن هیونگ هس جونگمین یونگ سنگ حتی سان وو

هیون:دوسال خیلی زیاده

 کیو:بازبراتونامه مینویسم شمانامه میدین من نامه میدم

هیون:فقط نبیتم دوستی به غیرازما4تاپیداکنیا

کیو:نه باباشماهابهترین دوستام هستیم همیشه هم به یادتون هستم

هیون:حالا واقعامیخوای بری مدیرمیدونی به بقیه بچه ها گفتی؟؟؟؟؟

کیو:آره مدیرمیدونه نه به بقیه نگفتم امروزمیخوام یه مهمونی خدافظی بگیرم همه مهمون من رستوران همیشگییی حتی جاهم رزوکرده بود اون موقعه  بهشون میگم

هیون:حالافرداچه ساعتی؟؟؟؟

کیو:صبح اول وقت وقتی شماخوابید ساعت 9 صبح

هیون:واااااامن ساعت8بیدارمیشم  دلم برات خیلی تنگ میشه

کیو:فکرکردی من دلم براتون تنگ میشه آخ من غصه اینومیخورم

هیون:نبینم داداشم غصه بخوره

کیو:بایدامروزموهامو ازته بزنم امروز

هیون:هه هه هه هه هه هه هه هه کچلی بهت بیشترمیاد

کیو:زهرمارنخند ااااااا

هیون :راستییییی تازه دقت کردم چرا لنزاتونزاشتی توحتی بدون لنزبیرون نمیرفتی چی شده یه دفعه

کیو:خوب دیگه سربازیه دیگه بایدعادت کنیم بدونه لنزباشیم دیگه چه میشه کرد

هیون:راسته که میگن سربازی آدموآدم میکنی

کیو:ای بی حیا خجالت بکش به مرکزت اینطوری نگووو

هیون:چشم قربان

کیو:چشمت بی بلا شیطون

هیون:ووووااااایییی خدا امروزطلسم شده چراکسی هنوزازخواب بیدارنشده

کیو:دیشب خیلی دیرخوابیدن به خاطره همینه

هیون:الانه که برم بامشتولگدبیدارشون کنم

کیو:راس میگیا خیلی حال میده بریم بامشتولگد بیدارشون کنیم

هیون:آره من پایه ی همه چی هستم بریم

کیو:پس من میرم سان وو وجونگمین بامشت ولگدبیدارمیکنم توبروهیونگ ویونگی روبامشتولگدبیدارکن

هیون:عاااااااالیییییی

بنابراین

هیون اول رفت اتاق یونگی پریدروی یونگ سنگ گفت:بیدارشدزلزله داره میادبیدارشو

یونگی:اه اه ول کن هیون حوصله ندارم زلزله کجابود پاشوروم چیکارمیکنی بااون وزنت فتادی روم پاشودیگه

هیون:به شرطی که ازخواب بیدارشی

یونگی:باشه باشه

یونگی هم به اسرارهیون ازتخت بلندشد

هیون:خوب حالابریم سراغ هیونگ

یونگی:نفهیمیدم؟؟؟؟

هیون:میریم هیونگ روبامشت ولگدبیدارکنیم

یونگی:پایه ام پس بزن بریم

کیو اول رفت اتاق جونگمین

خیلی آروم میخواست چشبندجونگمین رودربیاره

تااینکه جونگمین توخواب حرف میزد

کیو چشبنددرنیورد

جونگمین داشت خواب میدیدتوخواب میگفت:ن.........نه ...نه این........اینک....اینکارونکن نه گفتم .......اینک...اررونکن

کیوهم خیلی محکم بادستش زدتوصورته جونگمین

بیچاره جونگمین ازخواب پرید اول چشبندشودرآورد دیدکیو عصبانی شدگفت:اینجاچی کارمیکنی تو؟؟؟؟

کیو:جونگمین داشتی خواب بده میدیدی

جونگمین:آره یه خوابی دیدیم ولی یادم رفت چه طور؟؟؟؟

کیو:آخه توخواب حرف میزدی؟؟؟؟

جونگمین :چی حرف میزدم چی گفتم؟؟؟؟؟

کیو:گفتی که ن...نه ...نه این.....اینکارونکن نه گفتم ....اینک ...اروونکن

ازاول تا آخرفقط همین حرفوزدی

جونگمین:وووااقعااااآره چندوقته کابوس میبینم نمیدونم چرااااااا

سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391 | 20:33 | کیم نویسا |

قسمت13

 ساعت 9شب شده بودبارون ثانیه به ثانیه شدیدترمیشد

حمید جلوی درخونه ی من وایستاده بود زیربارون

حمیدباگوشیش شماره ی منوگرفت

منم دیدم حمیده جواب دادم باعصبانیت گفتم:چیه چرادست ازسرمن برنمیاردی بسه دیگه اه

حمید:سلام

گفتم:سلام

حمید:م......من جلوی درخونه هستم دربازمیکنی بیام تو؟؟

باعصبانیت گفتم:هه به همین خیال باش که درروبازکنم زیربارون بمون هه هه

حمید:کارمهمی باهات دارم

باعصبانیت:ولی من دوست ندارم اصلا به حرفات گوش بدم پس راتوبکش برو

حمید:و...ولی...

من سریع تلفنموقطع کردم گفتم:هه فکرکردی درروبروت بازمیکنم اینقدرزیربارون وایستا تازیرپات علف سبزشه

حمیدهم بدون ماشینش اومده بود هی جلوی درخونه قدم زنان راه میرفت

بارون شدیدوشدیدترمیشدحمیدخیس ترمیشد

منم اومدم کنارپنجره یه نگاهی انداختم دیدم حمید هنوزوایستاده وخیسه خیسه

یعنی برم درروبازکنم؟شایدواقعاکارمهمی داشته باشه نه باباچنددقیقه دیگه خسته میشه میره

منم بی خیال این موضوع شدم ورفتم کتاب گرفتم وروکاناپه درازکشیدم شروع کردم به خوندن کتاب

یه دوساعتی گذشته بود

دوباره رفتم کنارپنجره یه نگاهی کردم

بله هنوزهمچنان وایستاده

دوباره اومدم توکاناپه درازکشیدم

فکرم هزارراه رفت

یه نیم ساعتی نشده بود رفتم درروبازکردم دیدم حمید نیس

یه نگاهی انداختم تاسرموانداختم پایین که برم توخونه

دیدم حمید ازحال رفته روزمین

منم نشستم گفتم:هه هه هه خندیدم فکرکردی میزارم بااین کارابیای توفکرکردی

3بارصداش کردم ولیییی جوابی نداد که نداد

منم نگران شده بودم گفتم:حمدحاااااااااالتتتت خوبه حمید بیدارشون

دستموگذاشتم روپیشونیش گفتم:بله همینه دیگه وقتی زیرباروزبمونی همین میشه دیگه

منم کشون کشون حمید روآوردم توخونه

به سختی حمید روگذاشتم روکاناپه

گفتم:حالاباید چیکارکنم واااااااییییییی خداااااا تبش خیلی بالاس منم نمیدونم باید چیکارکنم

اهان زنگ میزنم به هیون اون میدونه باید چیکارکنم شاید خواب باشه نه بابا هیون تاساعت یک ودوبیداره

منم سریع موبایلموگرفتم وشماره هیون روگرفتم

هیون:به به سلاممم چی شده خانم خوشگل این موقعه شب به بنده زنگ میزنن اتفاقی افتاده

من بانگرانی گفتم:س.......س.....سلامممم ه....ه..هیون ......

هیون:چیزی شده عشقم چراصدات میلرزه نکنه ازرعدوبرق میترسیدی میخوای بیای پیشم یامن بیام؟؟؟

گفتم:نه این نیس نمیترسم

هیون:پس چی شده سرپاگوشم بگو

گفتم:ک.....کسی که تبش خیلی بالاس چیکاربایدکرد؟؟؟

هیون:شماکه یه پاخانم دکتری که حالابگوکه مریضه من میگم باید چیکارکنی

گفتم:ر..ر.....استش نگین اومده خونه ام سرماخورده تبش بالاس منم نمیدونم بایدچیکارکنم

هیون:خوب کاری که باید بکنی اینه که .....یه پلاستیک پره یخ باحوله میگری میزاری روپیشونیش

گفتم:خوب ..؟

هیون:بعدبهش قرصسرماخوردگی میدی اگه لیموداری آب بیگربده بخوره تاپس فرداخوب میشه

گفتم:مطئنی؟؟؟؟

هیون:آره مطمئنم

گفتم:خوووووب پس خدااااافظ

هیون:فقط همین چیزه دیگه ای نمیخوای بهم بگی؟؟؟

گفتم:خیلیییییییی دوست دارمممم

هیون:منم دوست دارم فعلاخداااافظ میبینمت

تلفنوقطع کردم هرکاری هیون گفتم انجام دادم

یه پلاستیک یخ

یخاروگذاشتم توحوله

وگذاشتم روپیشنویه حمید

حمید هی هذیون میگفت گفت که:نه نرو........نمیذارم بری...نه نه ..من بدونه تودیونه میشم خواااهشا نروهیون روول کن

گفتم:ووووااااحمید هذیون میگی چی میگی کی هیون روول کنه

حمید داشت به همین حرفا ادامه میداد البته توخواب

منم کنارش نشسه بودم خیلی خسته شده بود نفهمیدم کی خوااابم برد

یه نیم ساعت حمید چشاشوبازمیکنه میبینه من خوابم ازکاناپه بلندمیشه

حمیدجلوترمیادصورتشوبهم نزدیکترمیکنه

منم یه دفعه ازخواب بیدارمیشم باعصبانیت گفت:حمید چه غلطی داشتی میکردی؟؟؟

حمیدهم دستوپاشوگم کرد گفت:امممم امممم چ.....چیزه آره راستشوبخوای میخواستم ببوسمت

گفتم:پس شانس آوردم ازخواب بیدارشدم خووووب حااااالاااااااکاره مهمت چی هس

حمید:من فقط میخواستم بگم که خ.....خیلی دوس ......

تابیادحرفشوادامه بده اومد یه بوسه عااااااشقانه به من داد

گفتم:این چه کاریه ول کن کارمهمت این بود

حمید:آره

یه دفعه قلبم شروع کردبه تاپ وتوپ کردن

به خودم گفتم:ووووااییی چت شده دخترچرااینطوری شده حتما به خاطره اینه که استرس دارمه آره حتما همینطوره

حمید:کجاییییی

گفتم:هااانننن چی

حمید:گفتم کجا ییی؟؟؟

گفتم:معلومه دیگه همینجامم دیگه

حمید:آخه توباغ نیستی رنگت هم پریده

گفتم:به توچه اگه حاااالت بهتره ازخونه بروبیرون بروخونه ت

حمید:ساعت3نصف شبه بارون هم شدیدترمیشه منم که باماشینم نیومدم تاکسی هم که پیدانمیشه امشبه روهمینجابمونم دیگه

گفتم:باشه ووولییییی ساعت 8شدبایدبری

حمید:حتماااا حاالااجااایییی خووواااب من کجاس

گفتم:توهمین کاناپه بخواب من میرم اتاقم میخوام

حمید:باشه

حمید توکاناپه درازکشیدگفت:شب بخیر

جوابی ندادم سریع وباعجله رفتم اتاقم ودروبستم درازکشیدم روتختم

 

یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 | 14:42 | کیم نویسا |

قسمت12

هیون:خوب ببخشید ولی خیلی خوب ترسوندمت هههههههههه

گفتم:خدایایه عقلی به هیون بده تابیشترازاین دیونه نشه

هیون:دست شمادردنکنه حالامن شدم دیونه ؟؟؟

گفتم:بله دیونه بودی وهستی این چه کاری بود

هیون:خوب دیگه میخواستم بدونم درهمچین مواقعه چیکارمیکنی

گفتم:به خاطره همینه که میگم تودیونه  بیچاره اعضاءکه نگرانتن خوب دیگه من بایدبرم بای بای

هیوون:بای بای بای بای.........

شب شده بود

خونه ی دابل اس

یونگی:هیون دیگه ازاین جورکارانکن فکرکردم واقعابی لیدرشدم

هیون:اوکیییییی داداشی جون مهربونم چشم

جونگی:ههههه هیون توخیلی راه افتادی درس شدی عین خودم

هیون:چه طورمگه جونگمین؟؟؟؟

جونگی:برای اینکه خوب ترسوندیش

هیون:هههه اهان اونومیگی آره بیچاره خیلی ترسیده بود

کیو:آخ  ای وای هیون فردا روباید استودیوظبط بیا

هیون:چشم قربان حتمااااامیام

سان وو:من دیگه خسته شدمL

هیونگ:اواخدامرگم بده چرا سان ووجون؟؟؟

سان وو:هرکاری میکنم مردم ازم خوششون نمیادL

هیون:ههههههههه مردم بیچاره حق دارن منم باهاشون موافقم ههههههJ

یونگی:ااااااهیون دوباره

هیون:خوب چیکارکنم  دست خودم نیس میدوونی یونگی جون

یونگی:آره میدونم حداقل یه کم رعایت کن

هیون:اووووکیییییL

ساعت11شب بود

فردای آن روز

ساعت7ازخواب بیدارشدم لباساموپوشیدم رفتم سرکار

حدوده ساعت 11صبح شده بود که دابل اس ارخواب بیدار شده بودن وآماده شده بودن که برن استودیوظبط

بعدازیه روزکارسخت خیلی خسته شده بودم

بعداظهربودتقریبا ساعت  5بود

خونه بودمتوکاناپه درازکشیدم

که صدای زنگ خونه به صدادراومد

من رفتم دیدم یه نفرناشناس که دستش گل بود گفت:سلام خانم این گل ماله شماست

منم که فهمیدم کارکاره حمید گفتم:لطفا گل روببرید پس بدید

شخص ناشناس:به من گفتن حتما باید بهتون بدم وگرنه عصبانی میشن

گفتم:عصبانی بزارعصبانی شه به من چه

شخص ناشناس:آخه این گل ازطرف آقای کیم هیون جونگ هستش

بعدخوشحال شدم گفتم:واااقعااااااااااامن باخوشحالی گل روگرفتم

ودرروبستم

یه پاکت بود روگل

پاکت روبازکردم

خوندم

هیون رونامه نوشته بود:سلام نویسا میدونم خیلی ترسوندمت ببخشیدولی واقعا ترسیده بودیا بازم ببخشیدامیدورام ازگل خوشت اومده باشه یه وقت گل رونندازی دور خیلی گرون خریدمش

گوشیمو گرفتم وشماره ی هیون روگرفتم بعداز6باربوق جواب داد

هیون:ازگلاخوشت اومد؟؟؟؟؟

گفتم:آره ولی لازم نبود گل بخری

هیون:من برای توهرکاری میکنم حالابگومنوبخشیدی؟؟؟

گفتم:آره عسیسم مگه میشه عشقمونبخشم حرفای میزنیا

هیون:نویسا من پشته خطی دارم برات زنگ میزنم

گفتم:باشه خدافظ

قطع کردم

هیون پشته خطی روجواب داد(پشته خطی حمیدبود)

حمیدباعصبانیت:مگه قول نداده بودی تایه هفته کاری بانویسا نداشته باشه

هیون:به شما یاد ندادن به بزرگترت سلام کنی چرا قول داده بودم ولی نمیتونسم تحمل کنم توبه همون اندازه که نویسا رودوست داری

منم به همون اندازه دوسش دارم

حمید:ولی قرار ما این بود تایه هفته باهاش ملاقات نکنی تکرار نشه یه هفته تحمل کن بعدیه هفته همه چی معلوم میشه

هیون:حالاتاببینم چی میشه

حمید بدونه اینکه حرفی بزنه قطع میکنه

هیون:وا چه قدربی تربیت خدافظی نکرده قطع میکنه اعصباش درس نیس

جونگی:کی رومیگی؟؟؟؟

هیون:هیچکی یه نفرهس خیلی بی تربیته یعنی ازحدگذشته

 

هیونگ:توهم کمی ازاون نیستی

هیون:یعنی میگی منم بی تربیتم توبه چه جراتی به لیدرت میگی بی تربیت خجالت بکش خیلی بهت رودادم

کیو:خوب حالادعواراه ننداز هیونگ یه چیزی گفتی دیگه بیشترازین شلوغ نکن هیون

هیون:ببین هیونگ کیوچه قدرباادبه یه ذره ازش یاد بگیر

هیونگ:من همین الان متحول شدم اینوجدی میگم

هیون:پس امیدوارم دیگه تکرارنکنی وگرنه میدونی که چی میشه

هیونگ:آره میدونم

 

 

سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 | 22:0 | کیم نویسا |

صبحانه

مدیررستوران سینی صبحانه رودادبه من گفت:خوب بیااینوببر میزمشتری شماره 3

گفتم:باشه

منم سینی روگرفتم

وخیلی خیلی آروم راه میرفتم که سینی ازدستم نیفته

سینی روبردم شماره3 خیلی بااحترام گفتم:بفرمایید آقا اینم صبحانه ی که سفارش داده بودید

صبحانه روگذاشتم

واومدم

استودیوظبط

دابل اس داشتن آهنگ تمرین میکردن

هیونگ داشت میخوند هدفون توگوشش بود

هیون هم باعصبانیت روبه هیونگ کردگفت:اه چته امروزچراصدات میلرزه درس بخون دیگه

هیونگ هم متوقف کرد گفت:معلومه چته صدام نمیلرزه توهم میزنی

جونگی:آره هیون صدای هیونگ که نمیلرزه چته توامروز

هیون باعصبانیت:اه به توربطی نداره فوضول

بعددوباره دابل اس همراه باسان ووشروع کردن به خوندن

که خانمی اونجا بود گفت:ببینید صداتون رویکم بالاترببرید

هیون باعصبانیت:شرمنده صدامون ازاین بالاترنمیره

خانم:چرا نمیشه صداتون خیلی پایینه

هیون باعصبانیت:اه اه نمیشه دیگه حالا واجبه امروزتمرین کنیم اه اه

کیو:هاننن حالافهمیدم هیون ازچی ناراحتی دادش؟؟؟؟

هیون باعصبانیت:ااااهههههه به توچته سربه سرم نزارید که اصلا حوصله ندارم

یونگی:دردت چیه که اینقدردادوهوار راه انداختی

هیون:به توچه

خلاصه یه کم هیون دادوهوارراه انداخت ویکم استودیو روگذاشت روسرش

جونگی:کجامیخوای بری هنوزتمرین تموم نشده

هیون:نمیدونم ول کن جونگمین اصلا حوصله ندارم بازفرداخودتون تمرین کنیدمن رفتم

بعدازاستودیواومدبیرون وسوارماشینش شد وحرکت به رستوران هان گاین(رستوران همیشگی که میره ومنم بودم به عنوان کارمندبودم)

به مقصدش رسید

ازماشینش پیاده شد واردرستوران شد

ومیزشماره10نشست سرش روهم پایین انداخته بود

منم بایه کاغذوخودکاررفتم شماره میزه10تاببینم مشتری چی میخواد(که مشتری هیون بود)

پرسیدم:آقابرای صبحانه چی میل دارید؟؟؟؟؟؟؟

هیون تاصدای منوشنیدسرشوبالاآورورشوبه من کرد باتعجب گفت:ن............نویس....نویسا اینجا چیکارمیکنی ت...توا...ینجا!!!؟؟؟؟

خیلی جدی گفتم:چی میل دارید آقا؟؟؟

هیون:ن...نویساااا من فقط قهموه میخوام بدونه شکر

خیلی جدی گفتم:بله الان براتون میارم

بعدمن رفتم تابراش قهوه بیارم بعدقهوه روآماده کردم گذاشتم روسینی واوردم

جدی گفتم:بفرمایید اینم ازقهوه  ای که سفارش داده بودید...

قهوه روبراش گذاشتم رومیز

هیون:ن.....نویسا.......اینجا چیکارمیکنی

جدی گفتم:امری ندارید من باید برم اگه چیزی احتیاج داشتیدبگید

من رفتم وبه خودم گفتم:ووواااییییی هیون اینجاچیکارمیکنه اووفففففف خیلی تعجب کردمنواینجادیده

شیفت من ازساعت 8صبح تا12بود

چندساعتی گذشته بود اینم بگم وقتی هیون قهوه شوخورد ازرستوران رفت

ساعت12 شده بود

من رفتم اتاق کارمندا که لباساموعوض کنم

که مدیررستوران میادگفت:خوب خسته نباشی امروزخوب بودی فردایادت نره ساعت8اینجاباشی

گفتم:باشه حتما

بعدمدیررستوران ازاتاق اومدبیرون

منم لباساموعوض کردم

وازاتاق اومدم بیرون ازرستوران اومدم وتاکسی گرفتم

رفتم خونه

دابل اس به غیرازهیون هنوزاستودیوظبط بودن وداشتن تمرین میکردن

هیون خونه بود خوابیده بود

ساعت8شب بود دابل اس خسته میان خونه

خونه ی دابل اس

تونشیمن نشسته بودن

هیونگ  لم داده بود رومبل وپاش درازکش بود

جونگی:وووواووووچقدرخسته شدم امروز

یونگی:ای وای هیون هنوزخونه نیومده

کیو:خونه هس ماشینش توپارکینگه اتاقشه شاید

یونگی:آره حتما همینطوره

کیوبلندشد گفت:من برم ببینم هیون داره چیکارمیکنه بعدمیرم میخوام

هیونگ:اوا شام نمیخوری؟؟؟؟

کیو:نه میخوام فقط بخوابم خسته ام

یونگی:باشه

کیو رفت سمت اتاقه هیون درزددیدجوابی نمیده دستگیره ی درروآوردپایین  ودروبازکرد دیدهیون خوابه ودوباره دروبست رفت اتاقش خوابید

هیونگ:خوب بروبچ شام چی بخوریم خیلی گشنمه

یونگی:امممممم به نظرمن امممم نمیدونم

جونگی:یونگی تونیم ساعت فقط امممممم کردی

سان وو:چه طوره شام ازبیرون سفارش بدیم؟؟؟/

هیونگ:عاااااااااااااااااااااااالیهههههههه

یونگی:من کباب میخوام

هیونگ:اااااااااامشب غذای کبابی نخوریم فست فود بخوریم

جونگی:خوبه فست فود دوست میدارم

یونگی:خوب پس من 2تاپیتزامخصوص میخوام

هیونگ:چه خبرته نترکی یهو؟؟؟؟؟

یونگی:نه نگران من نباش نمیترکم

سان وو:خوب پس چی میخوردی زنگ بزنم بگن بیارن البته مهمون من

جونگیخیلی خوبی مهمون تو

سان ووزنگ وغذاسفارش داد

دابل اس شامشون روخوردن وبعدازچندساعت رفتن خوابیدن

فردای آن روز

ساعت 7ازخواب بیدارشدم

صبحانموخوردم ولباساموپوشیدم ودرخونه بازکردم که یهوحمید جلوم سبزمیشه

باعصبانیت گفتم:چیه اه صبح هم ولم نمیکنی چی میخوای اینجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حمید:دستشوآورجلو

گفتم:چیه

حمید:اینوبگیرمیفهمی

منم  ازدست حمیدگرفتم بازش کردم دیدم انگشترنقره بود باعصبانیت گفتم:این چه کاریه میشه توضیح بدی؟؟

حمید:درخواست ازدواج منوقبول میکنی

گفتم:هه ههه هههههه این وقت صبح اینجا اومدی تا منوحرص بدی این انگشترهم به درده من نمیخوره

بعد محکم انداختم روزمین

حمید:الان اینطوری میکنی تا دوروزدیگه ببین

گفتم:چی متوجه نشدم

حمید:به موقعه متوجه میشی

حمید انگشترروگرفت گفت:پشیمون میشیا اگه اینوازم نگیری

گفتم:ههه هههههههه پشیمون نمیشم حالابرو میخوام برم سرکار

حمید رفت کنارگفت:حداقل برسنونمت

گفتم:نه خیراحتیاج نکرده خودم میرم اییییییییییشششششش

حمید:باشه خودت درخواست منوردکردی  باشه من میدونم میخوام چیکارکنم

گفتم:مثلا میخوای چه غلطی کنی؟؟؟؟

حمید:میبینی حااااللاااااااا

گفتم:بروبابادلت خوشه یه چیزی میگی هیچ کاری ازدست توبرنمیادهاهاااا هااااهاااااا

حمید هم سوارماشینش شد ورفت

منم تاکسی گرفتم

توتاکسی

به خودم گفتم:وووواااایییی نکنه میخوادبلایییی سره....هیو...ن بیاره نه بابا این نمیونه جراتشو نداره ووووااااااایییییی باید به هیون بگم که بیشترمواظبه  خودش باشه نه بابا حمید ازاین غلطانمیکنه نه واااییییی حاااااالاااااااااااااااچیکارکنم ووووااایی 

بعدازظهرشده بود حدوده ساعت 5

قدم زنان داشتم توخیابون راه میرفتم همچنان فکرم مشغول بود که نخواد بلایییییییی سره هیون بیاره

که یدفعه جلوم پورشه ترمزکرد(هیون)

هیون دید منم ازماشین پیاده شد گفت:سلام نویسا

تادیدم هیونه سرموبرگردوندم وبه راهم ادامه دادم وسط خیابون که چراغ قرمز بود داشتم میرفتم اون ورخط

که هیون داد زدگفت:نویسا

بعدمن وسط خیابون وایستادم دادزدم گفتم:چیه ولم کن دیگه چی میخوای؟؟؟؟ازجونم

هیون:چت شده حالت خوبه

گفتم:آره حالم خوبه فقط میخوام بدونم چی میخوای ازمن

هیون:چرارفتارت بامن عوض شد

گفتم:2الی 3روزپیش برات زنگ میزنم جواب نمیدی فکرم هزارراه رفت هیون:میدونم ببخشید  تکرارنمیشه بیا این طرف هرلحضه چراغ سبزمیشه ماشین  میزنه بهت بیا پیشممممم

چراغ سبزشد

هیون:دختربیااین ورخطرناکه

منم میخواستم برم پیشه هیون که یه ماشینی که سرعتش زیادبود

میادطرفم منم هول شده بودم جیغ زدم

که هیون میاد طرفم ونجاتم میده ولی خودش.....

منم گفتم:هیون معلومه این چکاری بودکردی نزدیک بود هردومون روبه کشتن بدی

دیدم چیزی نمیگه گفتم:ههه هههههه شوخیه جالبیه خودتولوس نکن چشاتوبازکن

بعدنگران شدم گفتم:ه....هیوووووننننننننننننن حاااااالت خوبه

حرکتی نکرد فهمیدم که .....

اولین کاری که کردم اززمین بلندشدم هیون روگذاشتم صندلی عقب ماشینش

وموبایلشو گرفتم

ورفتم توقسمت شماره های گوشی

جونگی بود باهاش تماس گرفتم

خیلییییییییی هوووووولللل شدم دستام میلرزیدخیلی هم میترسیدم

بعداز4تابوق جونگی برمیداره گفت:سلام هیون معلومه کجاییی بیااستودیوظبط مدیرازدست عصبانیه

باترس گفتم:سلاممممممم آقاجونگمین به دادم برسیییییدهیو......ووووونننننن

جونگی:سلام نویسا خانم چی شده چرا باگوشیه هیون زنگ میزنید اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟هیون چی شده

باترسیدم گفتم:ه......هیون ت.......ص.......تصادف کرده الانم خیلی میترسیدم نمیدونم بایدچیکارکنم

جونگمین بانگرانی:چیییی تصادف کرده  الانه چه طوره

باترس گفتم:بیهوشه توماشینه نمیدونم باید چیکارکنم

جونگی:شماهیون ببرید بیمارستان ماهم الان میایم

گفتم:باشه فقط زودخودتون روبرسونید

جونگی:حتماااااااااااااا

تلفن روقطع کردم وسوارماشین هیون شدم وحرکت کردم به نزدیک ترین بیمارستان

توماشین

باترس گفتم:این چه کاریه اهههه تودیونه ییییی پسر

یهوهیون چشاشوبازکردوشروع به خندیدن کردگفت:هههههههه چه طوربودخوب ترسیدی؟؟؟

منم عصبانی شدم گفتم:ههههه روآب بخندی توکه منو نصف عمرکردی این چه کاری بود

منم ماشین روزدم کنار هیون ازماشین پیاده شدگفت:خدایشششش ترسیدی؟؟؟؟؟

گفتم:آره ترسیدم این چه کاری بود نزدیک بودسکته بزنم الان اعضانگرانتن

هیون:بیخیالش حلش میکنم  حسابی ترسوندمت هههههههه

گفتم:زهرمار دخترمردم میترسونی اونوقت میخندی واااااااقعا که

هیون:خوب حالا برای خنده این کاروکردم

گفتم:هههههههه چقدرخندیدم

 

 

 

 

دوشنبه ششم شهریور 1391 | 23:41 | کیم نویسا |

قسمت10

هیون به مقصدش ریسد(کافه)

ازماشین پیاده شد

واردکافه شد

حمیدبهش اشاره کردکه بیاد

هیون رفت پیشه حمید وروبه روش نشست

حمید:خوب اول توحرف میزنی یامن؟؟

هیون:اول من حرف میزنم

حمید:خوب پس بگو

هیون:خوب همونطورکه میدونی نویسا ازتوخوشش نمیاد

حمید:خوب......؟؟

هیون:خودت هم که میدونی نویسا عاشقه منه نه تو

حمید:آره میدونم توکه تادیروزعاشق نگاربودی حالاکه مردش رفتی سراغه نویسا

هیون:اونش دیگه به توربطی نداره الان چندوقتیه که من عاشقه نویسا شدم

حمید:خوب حالاحرفاتوزدی حالانوبته منه منم عاشقشم خوب حالاباتوچیکارکنم من

هیون:میدونی به هیچ جایی نمیرسی پس فراموشش کن اون ماله منه

حمید:حالاتاببینم

هیون:اگه دنبال دخترخوب هستی من برات سراغ دارم

حمید:هه هه اگه راس میگی برای خودت بگیرنه برای من گفتم یانویسا یاهیچ کس

هیون:یعنی اینقدردوسش داری؟؟

حمید:بیشترازاون چیزی که فکرشوکنی

هیون:خووب بیاامتحان کنیم

حمید:امتحان یعنی چی نفهمیدم؟؟

هیون:یعنی من یه مدت بانویسا کاری ندارم حتی زنگ هم نمیزنم بهش یه هفته امتحان کن ببین آیا به توعلاقه مند میشه یانه

حمید:قبول ولی اگه عاشق من شد اونوقت چیکارمیکنی؟؟؟

هیون:خوب دیگه اون وقت توروانتخاب کرده ومنم مجبورم بکشم کنارچاره ی ندارم

حمید:خوب پس تایه هفته میدونم چه طوری عاشقه خودم کنمش

هیون:ببینیموتعریف کنیم

هیون تودلش گفت:حالاواقعااگه عاشقش بشه من چه خاکی روسرم بریزم من میدونم نویسا منودوست داره حمید هم هرکاری کنه نمیتونه نویسا روعاشقه خودش کنه نه این نمیشه این امکان نداره این چه پیشنهادی بود دادم ولی من مطمئنم هرکاری هم حمید کنه نویسا عاشقش نمیشه من مطمئنم

حمید:هیون چراتوفکری؟

هیون:نه توفکرنیستم پس تا یه هفته اگه نویسا تویه هفته عاشقت نشد

کلاباید نویسا روفراموش کنی اوکی؟؟؟؟؟

حمید:حتما ولی مطمئن باش عاشق خودم میکنمش حالا ببین

بعد هیون وحمید باهم خداحافظی کردن وسوارماشینشون شدن رفتن

ماشین هیون

هیون:یعنی یه هفته نه ببینمش نه باهاش حرف بزنم یه هفته مدت طولانیه تااون موقعه دیونه نشم خوبه

ووووواااییییی یه هفته همینطوریشم تحمل کردنش سخته حالاچه برسه یه هفته

هیون رسید خونه

باکلید درآپارتمان روبازکرد وازپله ها رفت بالا وباکلید درخونه بازکرد

دید دابل اس تونشیمن به همراه سان وونشستن ومیخندیدن

هیون اومد تونشیمن گفت:بینم بدونه من میخندید آره؟؟؟

جونگی باخنده :آره داداشی جون بدون تومیخندیم بیا بیشن عزیزمن

هیون:امروزصبح وقتی ازدرخونه اومدم بیرون نمیدونید چی شد

هیونگ:چی شد ؟؟

هیون:نصف مردم جمع شده بودن خیلی عصبانی بودن

یونگی:اوا عصبانی چرا؟؟؟

هیون:باکمال شرمندگی باید بگم مردم باعضوجدیدمخالفن

یونگی:پس درغیراین صورت>>>>>

یونگی روبه سان ووکردگفت:توباید کاری کنه مردم ازتوخوششون بیاد

سان وو:حتما همینطوره البته اگه کاری که میخوام بکنم خوب باشه نمیدونم

کیو:راستی هیون....

هیون:خوب حرفوچراقطع کردی بگو..

جونگی:مدیرزنگ زد

هیون:خووووببب..؟؟!!

هیونگ:گفتش که  چون عضوجدیداومده باید کنسرت بدیم بیرون اما قبلش باید آهنگ بسازیم بعد

هیون:حالابرای کی هست

یونگی:برای فردا ساعت 9صبح ماشین میاد دنبالمون ومیریم استودیو ظبط

هیون:اصلا حوصله ندارم اه.....

هیونگ:اوا چرا خدامرگم بده چی شده داداشی؟؟؟

هیون:نگو دارم دیونه میشم الان جاش نیس میدونی که باز بعدا میگم

سان وو:اگه میخوای حرفتوتنها بادوستات بزنی من برم

هیون:نه سان ووبشین وقت هس باز برای گفتن

دابل اس هی میگفتن میخندیدن

هیون ویونگی بغلسه هم نشسته بود

یونگی زیرلب به هیون گفت:هیون چی شد رفتی سرقرارباحمید؟؟؟

هیون زیرلب به یونگی گفت:آره نگوکه دلم خونه

یونگی زیرلب:چی شده مگه؟؟؟..

هیون زیرلب:قرارشد تایه هفته به نویسا زنگ نزنم نبینمش وباهاش روبه رونشم

یونگی زیرلب:اوا چرا؟؟؟؟

هیون زیرلب:قرارشد حمید نویسا روعاشقه خودش کنه اگه عاشقش شد منم مجبورم بکشم کنار

یونگی زیرلب:حالا میخوای تایه هفته چیکارکنی تو دوباره داغون میشی که؟؟؟؟

هیون زیرلب:چیکار کنم ولی من مطئنم نویسا عاشقه حمید نمیشه  چون  خودش به من گفت عاشقمه

یونگی زیرلب:پس حسابی دخلت اومده که

هیون زیرلب:حسابی

یونگی زیرلب:حالانگران نباش درس میشه

هیون زیرلب به یونگی:ای کاش میشد منم مثله توفکرکنم

یونگی زیرلب به هیون:ای بابا خوش بین باش داداش جون یه هفته هم میگذره داداشی نگران نباش

کیو:ساعت 12بروبچ من خیلی گشنمه غذاچی بخوریم؟؟؟؟

هیونگ:به افتخارعضوجدیدبریم بیرون رستوران همشیگی چه طوره؟؟؟

یونگی:عالیه خوب پس پاشیدبریم آماده شیم که منم گشنمه

خلاصه بدونه اینکه حرفی بزنن

گروه رفتن اتاقاشون لباشون روپوشیدن

ورفتن رستوران همیشگی

نگین هم پیش من بود

گفتم:نگین....

نگین:جانم چیزی میخوای بگی؟؟؟

گفتم:آره کاری واسم سراغ داری آخه دنبال کارمیگردم هرچی که باشه

نگین:حالا حتما بایدبیمارستان باشه

گفتم:فرقی نمیکنه گفتم که فقط دنبال کارمیگردم

نگین:خوب یه رستورانی هس که...

گفتم:خووووبببب

نگین:رستورانی هس که کارمندکم داره

باخنده گفتم:هه هه شوخی میکنی یعنی باید گارسون بشم حالا چه قدری میدن؟؟؟

نگین:حقوقش خوبه اونقدری هس که بتونی خرج کنی

گفتم:ااااچه خوب آدرس روبده برم تاکارمندنیاوردن

نگین:خودم امروزبرات ردیف ومیگم کی بیای آدرس روهم بهت میدم

گفتم:عالیه باشه

نگین:خوب دیگه اونی من باید برم مامانم نگران میشه میدونی که

گفتم:هه هه آره میدونم باشه برو پس من منتظرزنگتم

نگین:باشه اونی بهت خبرمیدم

بعدنگین بلندشدوبدرقه اش کردم رفت

من موندم تنها

نیم ساعت گذشته بودیه دفعه زنگ آیفن به صدا دراومد

من رفتم ودروبازکردم دیدم یه اومده ودسش گله خودم تعجب کردم

شخص ناآشنا:بفرمایید این گل ازطرفه آقاحمیدهستش

منم گل روگرفتم گفتم:ممنون

ویه انعامی به اون پسردادم ودروبستم

وسط گل پاکت بود

کاغذروازپاکت درآوردم وخوندم

حمید نوشته بود:سلام نویسا امشب ساعت8 روبه روی خونمون رستوران منتظرتم

اولین باربودکه حمید همچین کاری میکرد هرکاری به غیرازاین

حتمامیخوادیه چیزی بگه که منودعوت کرده

حالاکوساعت9 شب

رستورانی که دابل اس بودن

هر6تاشون میگفتن ومیخندیدن

هیونگ باخنده وبادهنه پر:هیون اون سالادروبده به من

هیون هم دادبهش وگفت:کارت به اون شکمت بخوره که هرچی میخوری

سرنمیشی

دوباره همه بااین حرف هیون خنده شون گرفته بود

هیونگ عصبانی شدگفت:هه هه هه روآب بخندید

ساعتحدوده 6بعدازظهرشده بود

که موبایلم زنگ میخوره

گفتم:سلام نگین

نگین:سلام اونی یه خبرخوب دارم برات

گفتم:خوووب چه خبری؟؟؟

نگین:ازفردا میتونی بری سرکار

گفتم:جدی واقعا آدرسه رستوران بده

نگین:آدرس رستوران چنددقیقه بهت اس دادم حتما الان اسم اومده

منم نگاه کردم گفتم:آره اونی است اومده باشه ممنون جبران میکنم

نگین:نه اونی این  چه حرفیه فردا ساعت8باید رستوران باشی

گفتم:اوکی اونی یه دنیاازت ممنونم

نگین:خواهش اونی

باهاش خداحافظی کردم وتلفن روقطع کردم

خیلی خوشحال شده بودم ازفرداهم میرم سرکارا هوووووووورررررراااااا

ساعت حدوده 7/5شده بود

لباساموپوشیدم وازخونه اومدم بیرون تاکسی گرفتم رفتم به مقصدم (سرقرارباحمید)

به مقصدم رسیدم پول تاکسی رودادم وازتاکسی پیاده شدم

من تعجب کردم ازبیرون یه نگاهی  ازبیرون به رستوران کردم دیدم برقاخاموشه

فکرکردم سرکاریه

روبه روی دررستوران کاغذچسبیده بود به در نوشته بود:برقا خاموشه امارستوارن فقط برای یک نفربازاست درروبازکن ....

منم وقتی نوشته روخوندم دررستوران روبازکردم دیدم زمین رستوران کلی شمع روشنه

تااینکه حمید جلوم ظاهرشدگفت:سلام خیلی تعجب کردی؟؟؟

گفتم:سلام آره این چه کاریه چرا توروستوران هیچ کس نیس

حمید:به خاطره توکل رستوران اجاره کردم

حمید منوهمراهی کرد تابشینم سرمیز

خودش هم نشست

حتی رومیزهم شمع بود

خلاصه کل رستوران پره شمع بود

گفتم:حالااین کاراواسه چی اون ازکارامروز این ازامشبت معلومه چه خبره؟؟؟

حمید:احتمالابایدفهمیده باشی دلیل این کاراچیه؟

گفتم:آره فهمیدم وولییی به کی قسم بخورم به چی قسم بخورم من ازتوخوشم نمیاد چون عشقه اول من یه نفردیگه اس

حمید:میدونم.......

گفتم:میدونی این کارارومیکنی؟؟؟!!!!!

حمید:آره

خلاصه امشب خیلی رمانتیک بود

روی میز غذای موردعلاقه ام بود

حمید دوباره گفت:غذاتوبخورچرافقط نگاه میکنی میدونم این غذای موردعلاقه ی توبرای همین سفارش دادم پس بخور

منم فقط چندقاشق ازغذاخوردم بعدفقط به حمیدخیره شدم

حمید:چراینطوری به من نگاه میکنی

گفتم:چی هیچی

حمید:حالت خوبه معلومه کجایی؟

گفتم:هاااننن

حمید:کجایی تو؟؟؟؟

گفتم:همینجام بایدکجا باشم؟؟؟

حمید:آخه رفتی توهپروت برای همین پرسیدم

گفتم:داشتم به تونگاه میکردم

فردای آن روز

ساعت 7صبح ازخواب بیدارشدم

صبحانه مو خوردم

گفتم:امرزوشنبه هس حسابی سرم شلوغه واااییی

لباساموپوشیدم

ازخونه اومدم بیرون وتاکسی گرفتم رفتم رستورانی که نگین گفته بود(درضمن دابل اس همیشه به اون رستورانی من توش کارمندبودم میرفتن ولی من هنوزنمیدونستم اسم رستوران هم هان گاین بود)

ازتاکسی پیاده شدم

رستوران بزرگی بودرفتم تورسوران

مدیررستوران اومدپیشم گفت:سلام نویسا خانم شمایید؟؟

گفتم:سلام بله منم که نگین دوستم گفته به شمابرای کاراینجام

مدیررستوران:بله همراهه من بیا

منم همراش رفتم

منوبرداتاق پروکارمندا

مدیررستوران دستش لباسای کارمندی رستوران بوددادبه من

مدیررستوران دوباره گفت:این لباساروباید بپوشی

گفتم:باشه

مدیررستوران:خودت دیگه باید واردباشی چه طوری باید بامشتریا رفتارکنی درسته؟؟؟؟؟

گفتم:بله  نگران نباشید

مدیررستوران:خوب پس من میرم لباساتوپوشید ی بیا

گفتم:باشه

 

 

 

شنبه چهارم شهریور 1391 | 10:43 | کیم نویسا |