X
تبلیغات
داستان های دابل اسی
داستان های دابل اسی
داستان های دابل اسی
 
بعد باهزارتا فکرخیال شین دونگ کیو خوابید فردای آن روز صبح زود ازخواب بیدارشدم به ساعت نیگاه کردم دیدیم 9/5صبح گفتم:واااییی دیرم شده بعدم تند تند لباسامو پوشیدم ازخونه اومدم بیرون تاکسی گرفتم ورفتم سرکار رسیدم از تا کسی پیاده شدم واردرستوران شدم رفتم اتاق واسه کارمندا که لباسامو عوض کنم بعد ازاتاق اومدم بیرون یکی از دوستام که گارسون بود گفت:به به کجا بودی تواین چندرروز خوش گذشت بهتون؟ گفتم:اره عالی بود خیلی خوش گذشت گفت:خوب خدارشکربروکه به اولین مشتری رسیدگی کن وسفارشاتشون روبگیره گفتم:باشه میزه چنده؟ گفت:میز10 زودبرو گفتم:باشه چرا هولم میکنی میرم دیگه باخیال آسوده وراحت رفتم میز شماره 10 حواسم نبود که حمیدبود گفتم:سلام خوش آمدید چه میل دارید صبحانه براتون بیارم؟ حمید:لطفا بزارید همسرم بگن وقتی دیدم صدای حمیده رومو به هردوطرف کردم دهنم وامونده بود دختره:اممممم لطفا نمیرو بیاریدممنون حمید:شنیدید گفتن نیمرو شوکه شدم گفتم:هااا ننن چییی؟؟؟؟؟چشم حتما براتون میارم حمید:مرسییی لطفا اگه میشه زودتر بیارید گفتم:چشم حتما یه 30ثانیه واستاده بودم وفقط داشتم دوتاشون رونیگا میکردم حمید دوباره گفت:ببخشید مشکلی پیش اومده؟چرا تشریف نمیبرید گفتم:آخ ببخشید معذرت میخوام بعداز معذرت خواهی کردن رفتم سفارششون روبراشون بردم بعد از 6ساعت کارکردن گفتم:ووااایییییییی خسته شدم مردم از بس راه رفتم هی برو سفارش بگیر بیاربسه دیگه با هزارتا خستگی رفتم اتاق کارمندا لباسامو عوض کردم که درهمین موقعه موبایلم زنگ میخوره جواب میدم شین دونگ کیو بود شین دونگ کیو:سلام نویسا کجایی تووووو؟؟؟حوصلم سررفته گفتم:سلامم تازه کارم تموم شد دارمم میامم بعد باهم دونفری میریم بیرون شین دونگ کیو:باشه گلم فقط زود بیا گفتم:باشه  فعلا. بعد ازظهری با شین دونگ کیو دونفری رفتیم بیرون  که درحاله قدم زدن توخیابون بودیم که شین دونگ کیو:اونییییی نریم خونه بریم یه جایی که فقط شاد باشیم به خدا بازم حوصله ام سررفته گفتم:اممممم بزار فکر کنم کجا بریم اهان بریم خونه شویمان شین دونگ کیو:نههه نریم پیشه دابل اس چقدرچسبیدی به اونا تازه یه روز همو ندیدما گفتم:باشه پس کجا بریم توبگو همونجا بریم شین دونگ کیو:اووومممم بریمم دیسکو یکمی برقصیم گفتم:آخه الان که نمیرن تازه ساعت 6بعدازظهر شین دونگ کیو:تابریم میشه 7 بریم دیگه حالم خیلییی گرفته اس میخوام یه نوشیدنی (م.ش.ر.و.ب)بخورم  تا همه چی از ذهنم پا ک شه گفتم:چرا اونیییی اتفاقی افتاده؟ شین دونگ کیو:نه نه اتفاقی نیفتاده میخوام امشب بیخاله همه چی شم گفتم:باشه من خسته شدم  بریم یکم شاد باشیم وعشق کنیم ویکم نوشیدنی بخوریم بنا به حرفه شین دونگ کیو تا کسی گرفتیم ورفتیم به دیسکو یه نیم ساعتی گذشته بود که رسیدیم از تا کسی پیاده شدیم وارودکلوب(دیسکو)شدیم شین دونگ کیو:واوووووووچه خبره اینجااااااااااااا بیا اونی بیا عشق کنیم منم باصدای بلند گفتم:بزن بریمممممممممم یک الی دوساعت کامل رقصیدم طوری که اصلا ننشستیم بعد دوساعت باپسرا رقصیدن اومدیم نشستیم البته یه پسره هم باهامون نشست که درحاله رقصیدن بودیم باهاش آشنا شدیم یه پسره خیلی خیلی خیلی خوشگل بودکه هردختری عاشقش میشد(دراین حد خوشگل بود) پسره:خب خانوم خوشگلا کدومتون نوشیدنی میخوره؟؟ من وشین دونگ کیوگفتیم :من بعد من وشین دونگ کیو لیوانامو روجلوی پسره گذاشتیم واون پسرخوشگله برامون نوشیدنی ریخت پسره هم برای خودش ریخت ولیوانا روبالا گرفتیم گفتیم به سلامتی بعدهمینجوری پسره خوشگله برامون ریخت ریختو ریختو ماهم خوردیم بیشتراز10تا لیوان نوشیدنی خوردیم تا اینکه م.س.ت م.س.ت شده بودیم پسرخوشگله گفت:هه ههه ههه ههه ههه هه خوش میگذره خانوم خوشگلا من که اصلا نمیفهمیدم داره چی میگه چشامم همش تار میرفت تا اینکه شین دونگ کیو خیلی ریلکس ودرحالی که چشای اونم تار میدید گفت:هیییی نویسا خودتو نگهدارچه وضعشه پسره خوشگه:حالتون خوبه؟؟؟؟؟ شین دونگ کیوباصدای بلند:آره حالمون خوبه تا اینکه گوشی من زنگ میخوره من اصلا هوشیارنبودم شین دونگ کیو که ریلکس تربود موبایله منو برداشت بدونه اینکه شماره روبخونه یا دقت کنه به شماره برداشت باصدای بلند گفت:الو بله کیه؟؟ هیون:سلامممممممم خانم شین دونگ کیو شمایید ؟نویسا میتونه گوشیه روبرداره... که دوباره هیون گفت:صداها ازکجا میاد؟ شین دونگ کیو:صدا کدوم صدا .صدایی نمیاد پسرخوشگله گفت:کیه شین دونگ کیو دوست پسرنویسا....... تا اینکه شین دونگ کیو از پشته تلفن به پسرخشگل یه هیس گفت واونم ساکت شد هیون:میتونم بپرسم شما کجایید ؟؟؟وباکی هستید واین پسره کیه؟ شین دونگ کیو مجبورشد بگه چون نه حال خودش خوب بود نه حاله من.من که هیچی ازهوش رفتم شین دونگ کیو گفت:ر..ررااستش ما کلوبیم بعدم زیادی نوشیندنی خوردیم نویسا هم ازهوش رفت از بس که زیاد خورد منم زیاد حالم خب نیس هیون یه دادبلند زدطوری که ازپشته تلفن پسرخوشگله شنیده بود هیون گفت:چییییییییییییییییییییییییییییی نویسا..نه شوخی میکنی نویسا نه شین دونگ کیو:بی زحمت میتونید آژانس زنگ بزنید که بیاد؟ هیون:نه چرا آژانس خودم میام بعدم شین دونگ کیو آدرس وداد هیون:یه 10 دقیقه دیگه اونجام شین دونگ کیو:باشه فقط زودبیاین بعدخدافظی کردن بعدیه روبع هیون خودشو به کلوب رسوند بعددنبال ما میشگت دید نشستیم اومد طرفمون هیون عصبانی و مات شده  بود به دولیل دلیه یک اینه که چرایه پسرباهامونه دلیل دوم اینکه که چرااینقدرمست کرده بودیم مخصوصا من هیون به من گفت:هیییی دختر خودتو جمع کن منم به زور چشامو بازوبسته میکردم روبه هیون کردم وگفتم وبادستم بهش اشاره کردمو گفتم:تویه پسره ی احمقی که فقط بلدی اذیتم کنی شین دونگ کیو:هی نویسا معلومه که چی داری میگی هیونه ها درس حرف بزن دوباره ادامه دادمو گفتم:توفقط بلدی بخونی هیچی هم ازعشق نمیدونی یه احمقی  که فقط به خودش ومعروفیعتش ودوستاش اهمیت میده پس من چی هانن آیا من هیچ نقشی توزندگیت دارم ؟؟هان هان ها پسره ی احمق یکم به فکرم باشی بدنیس اینقدکه بهت گفتن که خیلی خوشگلی خودتو میگیری تودیگه کی هستی؟؟ هیون:نویسا واقعا خودتی؟؟ ادامه دادم توفقط درگیره کاراتی هی میری شهرهای مختلف واسه اجرا روصحنه تنها میری نمیدونی که من تواون مدت چه بلایی سرم میاد وقتی پیشم نیستی..... پسره ای احمق من دوستت دارم دوستت دارمممم ای خدا به کی بگم وقتی توباطرفدارات خوشه بش میکنی ومیخندی ویه بارم نشده باهم بخنیدیم فقط همیشه بهم میگه دوستم داری مگه تومنو دوس نداری اگه دوسم داری بهم نشون بده که چقدردوسم داری آقای احمق میفهمی من عاشقتم دوست دارم نمیتونم ببینم که توداری به طرفدارت امضاء میدی وباهاشون میخندی وبه بعضیهاشون هم دست میدی میدونی اون لحضه چه حالی میشم؟؟ اگه میدونستی حاضرنبودی بهشون دست بزنی زمانی که تونیستی همش نگرانت میشم که نکنه دختری تواغفال کنه ویا خدایی نکرده بلایی سرت بیاد میفهمی چی میگم آره میفهمی که چی میگم میتونی درکم کنی؟؟؟ هیون ناراحت شده هم خوشحال فهمید که واقعا دوسم داره اما ازبعضی حرفام ناراحت شده بود هیون:نویسااامیتونی روپایی خودت وایسی؟ بعددیگه جوابی ندادمم ازهوش رفتم شین دونگ کیو:میشه زودتربریم خسته ام اون پسرخوشگله ای که باهامون بود تمام حرفامون روشنید اومد طرفه هیون پسرخوشگله گفت:هیییییی صبرکن بینم توهمون خواننده معروف نیستی همونی که لیدره گروهه توکیم هیون جونگ هستی؟ هیون:آره خودمم چه طور؟؟ پسرخوشگله:خانوما روداری کجامیبری؟؟ هیون:به شما ربطی  نداره ایشون که ازحال رفته دوس دخترمه اشکالی داره ببرمش؟؟؟ پسرخوشگله:نههههههههه هیون:پس لطفا مزاحم نشو پسره لات وبی سروپا پسره ازاین حرفه هیون عصبانی شدگفت:هیی معلوم چی داری میگی؟ هیون:آره درس شنیدی پسری لاته بی سروپا پسرخوشگله:مثل اینکه دعوا میخوای هیون:معلومه که هنوز بچه ای میدونی چندسال ازت بزرگترم احترام خودتو نگهدار پسره:هیییی فکرکردی چون خواننده ی ومعروفی میتونی هرکاری کنی هیون:مثل اینکه زیاد خوردی نمیدونی چی داری میگی شین دونگ کیو:هیون ولش کن بریم بعد هیون منو کول کردوهردوشو ازکلوب اومدن بیرون هیون منو گذاشن صندلی عقبه ماشین شین دونگ کیو صندلی جلو نشست هیون هم پشت فرمون بعد حرکت کردن هیون:چه طوره امشب بیاین خونه ی ما آخه یکم نگرانه نویسام میدونی که شین دونگ کیو:باشه اشکالی نداره که منم خوابیدن پیشتون باشم؟ هیون:نه چه اشکالی داره هیونگ هم ازخداشه پیشش باشی  رسیدن خونه ازماشین پیاده شدن هیون منو ازصندلی عقب گرفت وکولم کرد(بیچاره هیون سنگین بودم آخی بمیرم براش کمردردگرفتL)
هیون :خانم شین دونگ کیو آیفن روبزنید من توخواب بیداری بود گفتم:هییییییی احمق دوست دارم دوست دارم دوست دارم میفهمی وهی بادستم هیون رومیزدمم هیون که عصبانی شده بود:هییییییی دردم گرفت همینطوری تکرارمیکردم:پسره ی احمق میدونی چقددوس دارم عاشقتم احمق عاشقتم بعد جونگی میاد پشت آیفن دید هیونه وشین دونگ کیو ومنم درروبازکرد باتکرارمیکردم همینجوری تکرارمیکردم جونگی درخونه بازکرد منم همش پشت سرهم حرفمو تکرار میکردم جونگی:هیی هیون نویساچشه بیاین تو هیونگ باخوشحالی اومد دید شین دونگ کیو هیونگ:وواااییی خوش اومدی شین دونگ کیو هم یکم خودشو لوس کرد هیییی میگفت آیششششش به خاطره نوشیندی که خوردم سرم گیج میرهههه هیونگ توچرا دوتایی؟؟ هیونگ:مثل اینکه زیادی خوردی بیا پیشه خودم جونگی گفت:هیی هیونگ کارایی منحف نکنین یه وقت هیونگ :نه بابا منو اینکارا منم همش حرفمو تکرار میکردم هیونگ:مثله اینکه حاله نویسا خیلی خرابه هیون منو گذاشت روکاناپه هیون یه چندثانیه به صورتم خیره شده بود دید آروم خوابیدمم قلبشش به شدت تاپ تا پ میکرد هیونگ:هیون حالت خوبه ؟؟چراقلب اینقدتند میزنه هیون:چچیییی صداش میاد؟؟؟؟؟ هیونگ:آره هیون:نمیدونم چرا جونگی:حالا میخواین بااین دوتا چی کار کنین؟؟ یونگی:کاری نمیخوا بکنی هیون پیشه نویسا خانم شین دونگ کیو هم پیشه هیونگه دیگه خلاصه هیون تا صبح کنارم نشسته بود وشین دونگ کیو همم باهیونگ رفتن اتاق خوابیدن بقیه اعضاءهم رفتن خوابیدن فقط هیون تا صبح بیدار موند وکنارم نشسته ونگام میکرد فردای آن روز حدود ساعت 10 صبح بود که چشاموو باز کردمم اعضاءخواب بودن دیدممم هیون بیداره گفتم:صبح بخیر من اینجا چیکار میکنم؟؟ هیون:سلامممم خانمه خوش خوابه دیشب رویادتت نمیاد؟؟ باتعجب گفتم:چییییی؟؟؟دیشب؟؟چه طور باید چیو یادم بیاد هیون:هه هه هه خب معلوم دیگه وقتی اونقدر نوشیدنی میخوری معلوم که نباید هیچی یادتت بیادحالا بازبعدایادت میادمهم نیس زیاد گفتم:نوشیندی؟؟؟؟؟ هیون:آره دیگه جنابالی بادوستت مسن کرده بودین باتعجب گفتم:کی من؟؟؟؟؟؟؟؟؟من مست کنم شوخی میکنی؟؟این امکان نداره به یکم به مغرم فشار آوردممم دیدمم آره هیون راس میگه هیون:حالادیشبو یادت اومد؟؟ باشرمنده گی گفتم:آره راستی چیزم میگفتم؟؟ هیون :نهههه مثلا چه چیزی نه بابا هوش نبودی یه نفسه راحت کشیدممم گفتم:آخیشششش شرمنده من عادت ندارمم اینقدر مست کنممممممL هیون:حالا اشکال ندارهههه فقط حواست باشه که دیگه اینطوری مست نکنی گفتم:چشممم هیون:خوب دیگه من برم لالا کنم گفتم:چرااا میخوای بری بخوابی ؟؟؟؟صبح شده که هیون:دیشب به خاطره جنابالی تا صبح بیدار موندمم ایناش ببین چشام قرمز شده(اوخی شویم بروبخواب) گفتم:اوخییی واجب بود که بیدار بمونی برو لالا کن هیون هم بلند شد وبایه نگاهه عاشقانه به من رفت اتاقش ودرشو بس وخوابیداینقدر خستهخ بود که تا روتخت ولو شد خوابش برد یه نیم ساعت دیگه اعضاءیواش یواش بیدار شدن وتونشیمن نشسته بودن شین دونگ کیو:خب خانم نویسا الان حالتون خوبه؟ گفتم:آره خوبممم راستی ببینم کی دیشب ماروآورد اینجا؟؟ جونگمین:هه هه هه هه نگرانم نباش هیون شما روآورده اینجا الانم مثله خرس زمستونی گرفته خوابیده گفتم:هییییی بدجنس درس صحبت کن شویم به خاطره من تا صبح بیدار موند حالا حق نداره یکم بخوابه واقعا که یونگی:حالا ناراحت نشووووووجونگمین ما زیادی شوخههه منظوری نداره گفتم:بله میدونم اولین بارش که نیس  
پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 | 0:26 | کیم نویسا |

کیو:خوب حالا بیابریم چقدرمیخوابیییییی

جونگمین:هه هه هه باشه بریم ولیییی دفعه آخرت باشه منواینطوری بیدارمیکنیا

کیو:باشه حالابیابریممممم

جونگمین وکیو ازاتاق اومدن بیرون سان ووهم که بیدارشده تونشیمن همه نشسته بودن به غیرازهیونگ

جونگمین:بینم جری من هنوزازخواب بیدارنشده؟؟؟

یونگی:نه خیر جری شما هنوزخواب تشریف دارن

یه چندساعتی گذشته بود حدودای ساعت 12

کیو:خوب بچه ها بریم

همه به غیرازهیون باتعجب به کیونگاه میکردن

هیونگ:حالت خوبه کیو کجابریم؟؟

کیو:ناهارمهمون من بریم دیگه دیرمیشه ها جاااارزوکردم

یونگی:مهمونی به چه مناسبت؟؟

کیو:حالاااااامیفهمی پاشین دیگه همینجوری منودارید نگاه میکنید که پاشید لباس بپوشید بریم

جونگمین:من که نفهمیدم جریان ازچه قراره

کیو:میفهمی حالا

خلاصه همشون رفتن اتاقاشون لباساشون پوشیدن وبا3ماشین رفتن رستوران همشیگی(که منم اونجا کارمیکردم)

بعدازیه ربع رسیدن ازماشین پیاده شدن واومدن تورستوران

ورفتن نشستن

منم بایه وروق وکاغذ اومدم میزشماره4(میزی دابل اس نشسته بودن)

گفتم:خوب آقایون غذاچی میل دارید؟؟؟؟

همه به غیرازسان وووهیون مات به من شده بودن

هیون هم حتی یه نگاه هم نکرد

گفتم:آقایون چی میل دارید؟

کیو:ن...نویسااااا اینجااااکارمیکنیدهیون نگفته بودی که

گفتم:اگه سفارشی ندارید من برم !!!

همه غذاشون روسفارش داده بودن

جونگمین:هیون توچی میخوری؟؟؟؟

هیون:من رامن میخورم بهش بگورامن بیاره واسمم

جونگمین:هیون؟؟؟؟؟

هیون:همین که گفتم

گفتم:تانیم ساعت دیگه غذاآماده میشه

من رفتم

یونگی:هیون چی شده دوباره دعواشده؟؟؟؟

هیون:به توربطی نداره دخالت نکن

درهمین موقعه گوشی هیون زنگ میخوره(حمیدبود)

هیون باعصبانیت :اه بازاین عوووضی زنگ میزنه

بعدازیه دقیقه غرزدن گوشی میگیره باعصبانیت گفت:چیه خوشحال شدی حالامال تومن نمیخوام سفت بچسب که یه وقت درنره

تا بیادقطع کنه

حمید:وایسا قطع نکن من که هنوزحرفمونزدم

هیون باعصبانیت:خوب بنال که حالم ازت بهم میخوره

حمید:درباره ی دیشب میخواستم بگم هیچ اتفاقی نیفتاده بینمون حالاازخودش بپرسی بهت میگه  نویسا رفت تواتاقش خوابیده منم توکاناپه من دیگه کاری ندرام با نویسا چون فهمیدم خیلییییی توورودوست داره

هیون یه مقدارآروم گرفت گفت:واقعااااااااااولی دیگه نبینم دوروبرش باشی

حمید:حتما به شرطی که همین الان باهاش آشتی کنی

هیون:چییییییی مننننن عمرااااااادرسته دوسش دارم ولی دلیل نمیشه منم غروری دارم واسه خودم خودش بایدآشتی کنه باهام

حمید:من نمیدونم باید یه جوری باهاش آشتی کنی.....

هیون بدون حرفی قطع کردگفت:اااااایشششششششششش حالم ازش بهم میخوره

جونگمین:کیومیگی کی بود؟؟؟؟؟؟

هیون:حمید عوضی بود

هیونگ:حالاچییییی گفت؟؟؟

هیون:نه نشددیگه اینودیگه نمیگم

بعدازیه ربع غذاهاروآوردن

بعددابل اس شروع کردن به خوردن

جونگمین بااشتها غذامیخورد همین طورهیونگ

کیو بادهان پرگفت:خوب داشتم میگفتم این مهمونی برای اینکه امروزآخرین روزیه که منومیبینید

همه به غیرازهیون باتعجب به کیونگاه میکردن

هیونگ:چراآخرین روزیه که تورومیبینیم من که اصلا نفهمیدم

جونگمین:چونگه خنگی برای همین نفهمیدی

هیونگ:اااااااجونگمین...

کیو:داشتم میگفتم امروزآخرین روزیه که منومیبینید فردا نیستم  دارم میرم سربازی

همه شون به غیرازهیون وسان ووخندیدین

یونگی:هه ههه ههه جوک بامزه ی بود خندیدیم خیلییییی

کیو:نه اصلا هم شوخی نمیکنم هیون هم میدونه

جونگمین:پس بیماریت چی میشه مدیرمیدونه؟؟؟

کیو:قبول کردن که برم مدیرهم میدونه

هیونگ:کچلیییی بهت میاد هه هه هه هه هه هه

کیو:زهرمار نیشتوببند

یونگی:راستی کنسرتمون چی میشه کنسل شد؟؟؟؟

کیو:نه شما هستید فقط من نیستم

یونگی:حداقل میزاشتی کنسرت رواجراکنی بعدبری

کیو:نمیشه دیگه فردا باید برم

یونگی:دلم برای مرکزم تنگ میشه

کیو:ای بابا 2سال که چیزی نی

که درهمین موقعه تلفن کیوزنگ میخوره

کیوجواب میده

هیونگ:وسط   حساس داستان گوشیش زنگ میخوره

کیو:سلام مدیرپارک اتفاقی افتاده ...چیییییی واقعاااااااااااا ولی چرا اینقدردیرگفتن  ....همین تازه به بچه ها گفتم که باشه... باشه خیلیییی  خوشحال شدم ...دیگه احتیاج نیس موهاموازته بزنم عالیه مرسی..........باشه...... حتما............خدافظ

کیوتلفن قطع کرد

یونگی:مدیرپارک چی گفت؟

کیو:خوب  ازارتش گفتن....

هیونگ:چییییی گفتن ؟؟

کیو:گفتن معاف شدم و فقط من نمیدونم چرازودترنگفتن

یونگی:حالاعیبی نداره مهم اینه که ازسربازی معاف شدی ببینم باز پول ناهارمهمون توهستیم دیگه؟؟

چونکه توگفتی مهمونه من ...من پولموهمرام نیوردم

کیو:آره بابانترس من پول ناهاررومیدم ولی بازباهات حساب میکنم

یونگی:ای بدجنس

جونگمین:حالابه سلامتی معاف شدن سربازی کیو

همه شون لیواناروبالادادن وگفتن به سلامتی

بعدیه ساعت خنده وشوخی غذاشون وخوردن

هیون بلندشد

یونگی:کجاهیون ؟؟؟

هیون:الان میام دستشویی برم بیام

هیون اومد صندوق

صندوق دار رستوران گفت:امری دارید آقا؟

هیون:ببخشید خانم این خانمه گارسونه

صندوق دار رستوران:منظورتون نویسا خانم هستش؟

هیون:بله کجامیتونم پیداش کنم

صندوق داررستوران:لطفا همراه من بیاید

هیون هم همراه خانمه رفت

صندوق داررستوران:نویسا یکی باتوکارداره

گفتم:کیییییه؟؟

سرموبرگردوندم دیدیم هیونه

گفتم:چیه هیون بازچی میخوای؟؟؟

هیون به صندوق داررستوران گفت:ببخشید میشه ماروتنهابذارید

صندوق داررستوران:ببخشید بله حتما

صندوق داررستوران رفت

گفتم:چیه بازچی میخوای ؟؟؟؟؟؟

هیون بدون هیچ حرفییییییی اومد بغلم کرد

گفتم:چی شده؟؟؟

هیون:ببخشید......حمید بهم همه چیو گفت

منم سریع خودموازهیون جداکردم گفتم:پس چرانزاشتی همون اول بهت توضیح بدم هانننننن؟؟؟

هیون:خوب دیگه ببخشید منوببخش

گفتم:توامروزگریه منودرآوردی اونوقت میگی ببخشمت ...

هیون:آره میدونم خیلییییی عجله کردم ونزاشتم حرفتوبزنی خوب منم امروزگریه کردم ببخشید دیگه نباید اینقدر تندمیرفتم

گفتم:نمیشه شرمنده ازهمون اول نباید این کارومیکردی

هیون:منه احمقوبگوکه غرورموشکوندم اومدم ازت معذرت خواهی کنم ولی همش بی فایده اس

بعدم هیون باعصبانیت اومدپیشه بقیه

هیونگ:هیون ازچیزی عصبانی هستی؟؟

هیون باعصبانیت:به توربطی نداره دخالت نکن

هیون باعصبانیت:این سان وو احمق کجاست؟؟

جونگمین:اونم رفته بوددستشویی

سان وو دید من وایستادم اومدسمته من

سان وو:سلام

گفتم:سلام چیزی میخوایدبراتون بیارم؟؟

سان وو:نه نه برای این نیومدم

گفتم:پس برای چی اومدید؟؟

سان وو ازتوجیبش یه کاغذدرآورد که شماره اش نوشته بود گفت:اینه شماره ی منه

گفتم:خووب؟؟

سان وو:خوشحال میشم یه زنگی بزنید کارتون دارم اینجا هم که نمیشه گفت

منم کاغدروازدست سان ووگرفتم

گفتم:ببخشید اسمتون رونگفتید

سان وو:اسمم سان ووهستش ساعت 6زنگ بزنید منتظرزنگتون هستم

گفتم:حتما فقط چه کاری بامن دارید

سان وو:میخوام یه پیشنهادی بهتون بدم

گفتم:پیشنهاد؟؟

سان وو:حالامتوجه میشید

گفتم:باشه ساعت 6 زنگ میزنم

سان وو:حتما منتظرزنگتون میمونم

بعدسان وواومدپیشه بقیه

هیون باعصبانیت:معلومه کدوم گوری بودی؟؟

سان وو:دستشویی بودم دیگه اگه اشکالی نداشته باشه

هیون باعصبانیت:خوب بریم دیگه چرانشستیم

کیو:خوب پس شماها برید توماشین من صورت حساب بدم بیام

همه به غیرازکیورفتن توماشین هیون که زودترازبقیه رفت

کیوهم صورت حساب دادواومد

همه شون توراخونه بودن

جونگی باهیون بود

توماشین هیون

جونگمین:چیییییییی شده چرایه دفعه اینطوری قاطییییی میکنی؟؟؟

هیون باعصبانیت:اه اه ول کن جونگمین اصلا حوصله ندارم

جونگمین:فقط یه سوال کردم چرا داد میزنی عصاب نداریا

هیون باعصبانیت:آره درسته عصاب ندارم پس اینقدرتواعصابم راه نرواه وگرنه پیادت میکنم

جونگمین:باشه باشه اصلادیگه حرف نمیزنم

هیون:ممنون که حرف نمیزنی

سکوت برقرارشد

جونگمین:حداقل آرومتربرو

هیون باعصبانیت:هه هه ببند دهنتو دیگه اگه نمیخوای پیاده شی پس خفه شو

جونگمین:بازدارم برات

هیون باعصبانیت:هرکاری که میخوای بکن فقط حرف نزن اعصابم خورده

رسیدن خونه

هیون ازماشین پیاده شد ودررومحکم بست

جونگمین هم همزمان باهیون ازماشین پیاده شد

جونگمین:درروآروم ببند

هیون اومد جلوییییی جونگمین گفت:هه هه به توچه ماشین خودمه اصلا میخوام داغونش کنم به توچه

بقیه هم ازماشین پیاده شدن

یونگی:جونگمین بیا بریم تو

جونگمین رفت که پشت سرباصدایی که هیون بشنوه گفت:روزبه روزبدترازدیروزاینم لیدرشد که ماداریم اوووقققق

هیون هم باعصبانیت اومدجلوش وایستادگفت:چیییی گفتی الان

جونگمین:همین که گفت روزبه روزبدترازدیرو اینم لیدر شدکه ماداریم اوققق اینوگفتم حالامیخوای چی کارکنی؟

هیون:الان بهت نشون میدم

بعدم هیون باعصبانیت محکم جونگمین انداخت روزمین تاتونست جونگمین روزد

یونگی وهیونگ وکیواومدن تاهیون روازجونگمین جداکنن ولی نتونستن

یونگی همینجوری هیون روداشت جدامیکرد

هیون باعصبانیت :اه اه ولم کنید میخوام اینقدربزنمش تابمیره ولم کنیدبعدام هیون محکم بادستش  یونگی روهول داداون طرف

جونگمین هم که صورتش پرخون شده بود

یونگی خیلیییی عصبانیییی شد

بلند شداززمین واومد هیون روکشوندکنار

هیون:دارییییی چه غلطی میکنی هنوزمونده باهاش تازه کاردارم

یونگی بادادوعصبانیت گفت:بسه دیگه چته دیونه شدی چرااینجوری شدی به جونگمین بیچاره چیکارداری دردت چیه چرااینقدربه جونه بقیه میفتی توامروز؟؟؟

هیون بادسش یونگی روهول داد

یونگی افتاد روزمین

هیون بدون حرفی وباعصبانیت سوارماشینش شد وپاشوگذاشت روگازحرکت کرد

سان وواومدسمته یونگی کمک کنه تابلندشه

هیونگ وکیورفتن تابه جونگمین کمک کنن

جونگمین:آخ آخ

کیو:خیلیییی دردمیکنه؟؟

جونگمین:آره خیلیییی دست نزن

بعدجونگمین باکمک هیونگ وکیوبلندشد

جونگمین بادردگفت:دارم برات حالتومیگیرم توفقط امروزبیاخونه نشونت میدم حالتوجامیارم

خلاصه رفتن توخونه

کیو به جونگمین کمک کردتاتوکاناپه درازبکشه

یونگی وسان وووهیونگ نشستن

هیونگ:یونگی داداش جونم توحالت خوبه؟؟

یونگی:آره فقط وقتی منوهول داد کمرم دردگرفت هنوزهم دردمیکنه ولی مهم نیس

هیونگ بلندشدودسمال گرفت اومد سمته جونگمین

گفت:بیاجونگمین بگیرصورتتوتمیزکن

جونگمین:مرسی جری جونم

هیونگ:قابلی نداشت

جونگمین هم دسمال روازهیونگ گرفت

جونگمین دوباره گفت:هیون توفقط بیاخونه حالتو میگیرم بدجوری صبرکن دارم برات

هیونگ:چراامروزهمه توعوض شدید جونگمین چی گفتی به هیون که اینطوری قاطی کرد؟؟؟

جونگمین:هیون ازاول قاطی بوداصلا اعصاب درستی نداشت امروز

یونگی:نه دیگه اینطوریام که میگی نیس ببین چه اتفاقی افتاده که ناراحته  ولی من اولین باره هیون رواینطوری میبینم

کیو:منم همینطورفقط خداکنه کاراحمقانه ی به سرش نزنه الان

هیونگ:اصلاامروزیه آدمه دیگه شده بود اون هیونی که من میشناختم نبود

کیو:آخیییییییی حتما الان حال هیون خیلییییی بده الهییییییییی دلم براش میسوزه گناه داره

هیونگ:منم دلم براش میسوزه گناه داره

هیون همینطوری باسرعت تمام داشت میرفت

که جلوش یه دختری بود

سریع ترمز کرد دختر افتادزمین

هیون هم ازماشین پیاده شد

اومد سمت دختره

به دختره گفت:خانم حالتون خوبه

دختره سرشوبرگردوند:بله خوبم خواهشا آروم تررانندگی کنید

هیون:من کلاآروم رانندگی میکنم امروزیه کمی ذهنم درگیره عصبام خورد

دیگه به بزرگیه خودتون ببخشید

هیون به دختره کمک کرد تابلند شه

هیون دوباره گفت:حداقل برسونمتون؟؟؟؟

دختره هم که ازخداخواسته هیون برسونتش قبول کرد

هیون درماشین روبرای دختره بازکرد

دختره نشست

خود هیون هم نشست

وپاشوگذاشت روگاز

دختره:اسمم من شیما هستش آقای هیون من یکی ازطرفداراتم  یعنی میشه گفت عاشقتون هستم

هیون:پس میخوای باهام دوست بشیم من به هرکی این پیشنهاد نمیدم

(درضمن برای اینکه هیون بتونه منوازذهنش بیرون بیاره میخواست خودشوسرگرم کنه بااین کارا)

شیما که خیلی خوشحال شد گفت:آره من که ازخدامه

شیما ازتوکیفش یه کاغذدرآوردکه شماره اش نوشته بود

گفت:این شماره ی منه زنگ بزنید خیلیییی خوشحال میشم

هیون:حتما اصلا میخوای بریم سینما برای نیم ساعته دیگه؟؟؟

شیما:وووااییی باشما؟؟ازخدامه چراکه نه حتما

منم خونه بودم شماره ی که سان ووداده بود باگوشیم زنگ زدم

سان ووگوشی برمیداره:الو بفرمایید؟؟

گفتم:سلام شما آقای سان ووهستید همونی که شمارتون رودادین به من؟؟؟

سان وو:سلام بله منم خیلیییییی وقت بود منتظرزنگتون بودم

گفتم:خوب حالاچه پیشنهادی میخواستید بدید؟؟؟؟؟

سان وو:میخواستمم پیشنهادبدم که من ازشما خوشم اومده خیلیییی خوشحال میشم بامن دوست بشید

گفتم:شرمنده نمیشه

سان وو:چرا؟؟

گفتم:برای اینکه من خودم عاااااشقه یه نفری هستم شرمنده که ردمیکنم پیشنهادتون رو

سان وو:ااااچه بد باشه پس فعلا خدافظ

گفتم:خدافظ

کیو:بچه ها من میخوام برم بیرون یه هوایی بخورم حوصله ام سررفت میخوام برم لبه دریا

هیونگ:فقط زودبیا

کیو:اوکییییی پس من رفتم کاری داشتید زنگ بزنید

کیو کلید ماشینش روگرفت وازخونه اومد بیرون وسوارماشینش شدحرکت کرد

ساعت 12شب شده بود

که کیو همچنان داشت کنار ساحال قدم زنان راه میرفت

که یه دختری بود

کیو یه جایی وایستادداشت به دختره نگاه میکرد که چیکارداره میکنه

دختره تمام قرصاروگذاشت تودهنش وباآب به زورقرتش داد

بعدباصدای بلنددادزدگفت:دارم میام بابامامان دارم میام پیشتون

وهچنان دختره گریه میکرد

بعددختره تیغ روگرفت که رگه دستشوببره

تاکیودید داره دختره این کارومیکنه

کیوسریع اومدپیشه دختره وتیغ

روسریع ازدست دختره گرفت

دختره باگریه گفت:چه غلطی میکنی؟؟؟؟

کیو:بهتره بگم توداری چه غلطی میکنی مگه ازجونت سیرشدی داری این کارومیکنی باخودت

دختره باگریه گفت:آره ازجونم سیرشدم هیچکوندارم تواین دنیا...هیچیکی پیشم نیس...دیگه نمیتونم تحمل کنم پس همون بهتره که برم پیشه پدرومادرم توهم نمیتونی هیچکاری بکنی حالابرو اونوراصلاتوکی هستی

دختره تیغ روازدست کیوبه زورگرفت

دختره دوباره باگریه گفت:برواصلاهم نمیخوام دلت برام بسوز.....

تابیابقیه حرفشوبزنه تیغ ازدسش میفته خودش هم بیهوش میشه میفته زمین

کیو هم میشنه گفت:من نمییدونم توکسی آخه چرااینکاروکردی

بعدهم کیودختره روبغل کرد گذاشت توماشین وحرکت کردبه نزدیک ترین

بیمارستان

هیون هم بادختره شیماتوماشین بود

شیما:خیلیییییی به من خوش گذشت بازمیتونم ببینمت دوباره

هیون:نمیدونم شاید

بعدشیماازماشین پیاده شد گفت:منتظرزنگتم

هیون:باشه خدافظ

شیمارفت

کیوهم رسید بیمارستان

ازماشین پیاده شد دختره روبغل کرد

بردتوبیمارستان

تخت برآنکاردآوردن

دختره روگذاشت روتخت وسریع بردن تواتاق ودروبستن واجازه ورودنمیدادن

کیوهم بانگرانی اینورواونورمیرفت

کیوبه خودش گفت:امیدوارم هیچ اتفاق خواستی براش نیفتاده یعنی دختره برای چی این کاروکرده؟اممم نمیدونم

یه 2ساعتی گذشت پرستارازاتاق اومدبیرون

کیو:چی شد مرد؟؟؟

پرستار خندیدگفت:نه نه خطررورفع کرد ولی اگه یه کم دیرتررسیده بودید آره میمور

ولی الان حالش خوبه

کیو:کی بهوش میاد؟

پرستار:تافردابهوش میاد

کیو:ممنون

بعدپرستاررفت

کیورفت تواتاق ودروبست

ونشست

کیوبه صورت دختره خیره شده بود

چهارشنبه دوم اسفند 1391 | 17:29 | کیم نویسا |

هیون:خوب ببخشید ولی خیلی خوب ترسوندمت هههههههههه

گفتم:خدایایه عقلی به هیون بده تابیشترازاین دیونه نشه

هیون:دست شمادردنکنه حالامن شدم دیونه ؟؟؟

گفتم:بله دیونه بودی وهستی این چه کاری بود

هیون:خوب دیگه میخواستم بدونم درهمچین مواقعه چیکارمیکنی

گفتم:به خاطره همینه که میگم تودیونه  بیچاره اعضاءکه نگرانتن خوب دیگه من بایدبرم بای بای

هیوون:بای بای بای بای.........

شب شده بود

خونه ی دابل اس

یونگی:هیون دیگه ازاین جورکارانکن فکرکردم واقعابی لیدرشدم

هیون:اوکیییییی داداشی جون مهربونم چشم

جونگی:ههههه هیون توخیلی راه افتادی درس شدی عین خودم

هیون:چه طورمگه جونگمین؟؟؟؟

جونگی:برای اینکه خوب ترسوندیش

هیون:هههه اهان اونومیگی آره بیچاره خیلی ترسیده بود

کیو:آخ  ای وای هیون فردا روباید استودیوظبط بیا

هیون:چشم قربان حتمااااامیام

سان وو:من دیگه خسته شدمL

هیونگ:اواخدامرگم بده چرا سان ووجون؟؟؟

سان وو:هرکاری میکنم مردم ازم خوششون نمیادL

هیون:ههههههههه مردم بیچاره حق دارن منم باهاشون موافقم ههههههJ

یونگی:ااااااهیون دوباره

هیون:خوب چیکارکنم  دست خودم نیس میدوونی یونگی جون

یونگی:آره میدونم حداقل یه کم رعایت کن

هیون:اووووکیییییL

ساعت11شب بود

فردای آن روز

ساعت7ازخواب بیدارشدم لباساموپوشیدم رفتم سرکار

حدوده ساعت 11صبح شده بود که دابل اس ارخواب بیدار شده بودن وآماده شده بودن که برن استودیوظبط

بعدازیه روزکارسخت خیلی خسته شده بودم

بعداظهربودتقریبا ساعت  5بود

خونه بودمتوکاناپه درازکشیدم

که صدای زنگ خونه به صدادراومد

من رفتم دیدم یه نفرناشناس که دستش گل بود گفت:سلام خانم این گل ماله شماست

منم که فهمیدم کارکاره حمید گفتم:لطفا گل روببرید پس بدید

شخص ناشناس:به من گفتن حتما باید بهتون بدم وگرنه عصبانی میشن

گفتم:عصبانی بزارعصبانی شه به من چه

شخص ناشناس:آخه این گل ازطرف آقای کیم هیون جونگ هستش

بعدخوشحال شدم گفتم:واااقعااااااااااامن باخوشحالی گل روگرفتم

ودرروبستم

یه پاکت بود روگل

پاکت روبازکردم

خوندم

هیون رونامه نوشته بود:سلام نویسا میدونم خیلی ترسوندمت ببخشیدولی واقعا ترسیده بودیا بازم ببخشیدامیدورام ازگل خوشت اومده باشه یه وقت گل رونندازی دور خیلی گرون خریدمش

گوشیمو گرفتم وشماره ی هیون روگرفتم بعداز6باربوق جواب داد

هیون:ازگلاخوشت اومد؟؟؟؟؟

گفتم:آره ولی لازم نبود گل بخری

هیون:من برای توهرکاری میکنم حالابگومنوبخشیدی؟؟؟

گفتم:آره عسیسم مگه میشه عشقمونبخشم حرفای میزنیا

هیون:نویسا من پشته خطی دارم برات زنگ میزنم

گفتم:باشه خدافظ

قطع کردم

هیون پشته خطی روجواب داد(پشته خطی حمیدبود)

حمیدباعصبانیت:مگه قول نداده بودی تایه هفته کاری بانویسا نداشته باشه

هیون:به شما یاد ندادن به بزرگترت سلام کنی چرا قول داده بودم ولی نمیتونسم تحمل کنم توبه همون اندازه که نویسا رودوست داری

منم به همون اندازه دوسش دارم

حمید:ولی قرار ما این بود تایه هفته باهاش ملاقات نکنی تکرار نشه یه هفته تحمل کن بعدیه هفته همه چی معلوم میشه

هیون:حالاتاببینم چی میشه

حمید بدونه اینکه حرفی بزنه قطع میکنه

هیون:وا چه قدربی تربیت خدافظی نکرده قطع میکنه اعصباش درس نیس

جونگی:کی رومیگی؟؟؟؟

هیون:هیچکی یه نفرهس خیلی بی تربیته یعنی ازحدگذشته

 

هیونگ:توهم کمی ازاون نیستی

هیون:یعنی میگی منم بی تربیتم توبه چه جراتی به لیدرت میگی بی تربیت خجالت بکش خیلی بهت رودادم

کیو:خوب حالادعواراه ننداز هیونگ یه چیزی گفتی دیگه بیشترازین شلوغ نکن هیون

هیون:ببین هیونگ کیوچه قدرباادبه یه ذره ازش یاد بگیر

هیونگ:من همین الان متحول شدم اینوجدی میگم

هیون:پس امیدوارم دیگه تکرارنکنی وگرنه میدونی که چی میشه

هیونگ:آره میدونم
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 | 13:31 | کیم نویسا |

مدیر:آره میدونم کیو ولی تاکی یونگی توکه منطقی تری بگو!!

یونگی:چی بگم آخه کیوراس میگه به نظرمن یه کم وقت بدید

تامدیربیادحرفشوادامه بده یه نفردرروبازمیکنه ومیاد تواتاق مدیر(سان وو)

سان وو:سلام آقای مدیربالاخره من اومدم

مدیر:وووواااایییییی اگه یه کم دیرترمیرسیدی نگرانت میشدم سان ووبیابشین بااعضاءآشنا شو

کیوویونگی خیلی تعجب کردن وقتی سان وورودیدن

سان وونشست روبه کیو ویونگی کردگفت:وووااایییی من سان ووهستم 30سالمه وشمادوتا

یونگی:ووااااینکه ازهیون بزرگتره من هئویونگ سنگ عضو دابل اس

کیو:منم کیم کیوجونگ هستم مرکزدابل اس

سان وو:اما بقیه اعضارونمیبینم

مدیر:چ..اااا..چیزه سرشون شلوغ نتونستن بیان

سان وو:چندنفربودین؟؟

کیو:4نفر!!!!

که درهمین موقعه هیون وارداتاق میشه

کیو ویونگی کاملا مات به هیون نگاه میکردن که اینجا چیکارمیکنه

هیون خیلی عصبانی شدگفت:وووواااقعا کههه مدیر من این همه زحمت کشیدم حالا میخواید عضوجدیدبیاریدشماغلط کردین یعنی جایی من این سان ووبیاد وااقعاا که مدیر

مدیرخخخیلیی هوولل شده بود گفت:چیزه ااتوچیکارمیکنی که بهت گفته که میخوایم جای توسان وو روبیاریم توکه افسردگی داشتی چی شد یهو؟؟؟

هیون باعصبانیت:جونگمین بهم گفته که جایی من میخواین یکی دیگه روبیارید

ووولییی من این اجازه روبه شما ها نمیدم مثل اینکه یادتون رفته من کی هستم؟؟؟

یونگی باخوشحالی:ووووااایییی هیون عالی شد اومدی نزدیک بود همین الان باجفت پام برم تودهنه سان وو

سان وو:بله چی شد یونگی خان غلط کردی

هیون روبه سان ووکردگفت باعصبانیت:اااوووویییی خنگ که ازقیافه ات معلومه بادوستم درس صحبت کن

مدیر:من قراردادبستم حالا اینوچیکارکنم سان وو هم توگروه شما باشه یعنی اس اس 601بشه

هیون باعصبانیت:یعنی اینقدرصدای این پسرخوبه ازصدای من بهتره خودتون که میدونید صدای من بهترینه

سان وو:کی گفته هیون خان توکه به صدای من گوش نکردی

کیو:خوب حالا دعوانکنید اشکال نداره سان ووهم بیاتوعضودابل اس شه

یونگی:آره منم موافقم

هیون:ااایییی بابا من مخالم نخیرم اصلا قبول ندارم

بعد به سان وواشاره کردگفت:نه اگه این بیاد توگروهمون وخونه ما من ازاون خونه میرم ومیرم خونه خودم ولی کارمو ادامه میدم

مدیر:ای بابا حالا اینقدر بدنباش دیگه توکه هنوزباسان ووآشنایی نداری بازباهم کنارمیاین دیگه

یونگی وکیو هی گفتن:ما موافقیم واعتراضی نداریم

هیون هم مجبورشد تا سان ووبیادتوگروه واسم گروه بشه اس اس 601

یونگی:چه طوری به مردم بگیم حالاشاید باعضوجدیدمخالف باشن

مدیر:نگران نباشید اون بامن پس سان وو امشب بروخونشون

سان وو:باشه

هیون:ووولییی من اینوازالان بگم من مخالفم چون کیو یونگی اصرارکردن مجبورشدم قبول کنم

مدیر:خوب حالا باهم دوست میشین امشب یه مهمونی درنظرگرفتیم به خاطره عضوجدیدگروه وازفردا تواینترنت وتویتر فیس بوک تلویزیون و...همه جا پخش میشه عضوجدیدگروه دابل اس آقای سان ووخان

 

شب شده بود

خونه ی دابل اس

دابل اس به همراه عضوجدید سان ووتونشیمن نشسته بودن

ووولییی خیلی زودسان وو بابقیه گرم گرفت ولی هیون هنوزناراضی بود وطوری رفتارمیکردکه سان ووحضورنداشت

هیون خیلی جدی گفت:بروبچ کی نوشیدنی میخوره

همه حتی سان ووگفت:برای من

هیون رفت آشپزخونه 5تالیوان بهمرانوشیدنی اومد تونشیمن وبه همه لیوان

هیونگ:اااواااهیون یادت رفت برای سان ووعزیزلیوان بیاری

هیون:هه هه حالاشد عزیز اگه خیلی دوستش داری خودت بروبراش لیوان یا لیوان خودت روبده

سان ووهم خیلی جدی گفت:نه ممنون هیونگ جا ن من اهل نوشیدنی نیستم نوش جون

5تاشولیواناشون روبالاگرفتن وگفتن به سلامتی

منم که درساموخوندم ومدرکموگرفته بودم ولی چون تواین 4سال عادت کردم دوست نداشتم برگردم ایران پدرومادرمم موافقت کردن باموندم

بابام مقدارزیادی پول دادبهم تاخونه بگیرم خونه رویه هفته میشه خریدم وازخونه ی شهریار اومدم بیرون وازدابل اس وشهریار دورشدم

دلم هوایی هیون روکرده بود دلم میخواست برم خونه شون

برای همین تصمیم گرفتم ولباساموتنم کردم وازخونه ام اومدم بیرون

به محض این که درخونه روبازکردم که برم بیرون حمید جلوم ظاهرشد

خیلیی تعجب کردم این وقت شب اینجا چیکار میکنه(ساعت 9بود)

گفتم:سلام حمید بیا داخل

حمید:نه مثل اینکه میخوای بری جایی برو باز بعدا میام

گفتم:نه جایی خاصی نمیخواستم برم راستش میخواستم برم پ..پیش اصلا ولش کن بیا تو چیکارم داری؟؟

من حمید روتعارف کردم که بیاد تو حمید اومد تو

وهمراهیش کردم تا تونشیمن بشینه من هم نشستم

گفتم:چی شده حمید چرااین موقعه شب اینجایی چیزی شده

حمید:یادته پارسال چقدرباهم خوب بودیم هرروزباهم بودیم

گفتم:آره یادمه ولی چه ربطی داره ؟!

حمید:تاحالا کلمه ی دوست داشتن روبهت گفته بودم؟؟؟

عصبانی شدم گفتم:نه خیر ادامه بده

حمید:میدونستم عصبانی میشی راستش 4ساله ...که من دوست دارم ووقتی میدیدم توبااون ولگرد میگردی عصبانی میشدم وچندبار باهاش کتک کاری کردم

گفتم:چچییی حمید چه غلطی کردی آقا حمید اینوبدون اون ولگرد نیس اسم داره اسمش هم هیونه بعد تازه توغلط کردی چندبارکتکش زدی اصلا به تو چه ربطی داره یه بار دیگه بگی ولگرد اون وقته که....

حمید:باشه نمیگم ولگرد وولییی فقط میخواستم بدونی که خیلی دوست دارم

دیگه خونم به جوش اومد بلند شدم گفتم:همین الان ازخونه ی من گمشوبیرون تاریختتونبینم

حمید بلند شد گفت:به خدا دوست دارم عاشقتم

حرفامون طول کشیده بود ساعت 1شب شده بودبارون میزد شدید سیل

گفتم:همینکه گفتم همین الان ازخونه ی من گمشوبیرون

حمید:منتظرت میمونما

گفتم:لازم نکرده گمشوبروبیرون

خلاصه به زور حمید روهول دادم وانداختمش بیرون

اونم که میخواست بمونه تا متوجه ام کنه دوسم داره

همونجا زیربارون موند ووهیی قدم زنان جلودی درخونه ی من راه میرفت

منم ازپنجره میدمش تااینکه یه نفرازماشین پیاده میشه(ماشین پورشه بود هیون بود)

میادمیبینه حمیده سلام میکنه

حمید که به شدت عصبانی شده بود بهش گفت:ااووویییی کجااا این وقت شب دخترمردم خوابه

هیون:چی شد به توچه ربطی مگه تونگهبان سرکوچه ای برواون ور بینم

حمید خونش به جوش اومد وتاتونست هیون روزد

منم که خیلی نگران بودم که بلایی سرهیون نیاره

من خیلی تندازخونه اومدم بیرون واومدم پیششون هر3تامون خیس شده بودیم

بانگرانی وترس والتماس گفتم:حمید توروخدا هیون توول کن  توروخدا

حمیدباعصبانیت که هیون روکتک میزد:اهانن بخور اینقدر میزنمت تا بمیری بگیر

هیون هم که حسابی زخمی شده بود دیگه زورنداشت بیاد حمید رهم کتک بزنه

گفتم:توروخدا حمیدبسه

حمیدکه همینجوری به کتک زدن هیون ادامه میدادگفت:ااااخیلییی نگرانشی خیلی دوسش دارییی بیا بگیریش الانه که بدزدنش ههه هه

هیون عصبانی شدکنارکشیدگفت:اصلا مادوتا باید مردونه حرف بزنیم

حمید:فکرخوبیه اونم بعدازکتک خوردن حسابی

هیون:فردا ساعت 11صبح همدیرگر ببینیم وباهم حرف بزنیم

حمید:عالیه کجااون وقت

هیون باصورت زخمی:بهت اس ام اس میزنم کجا پس تافردا

حمید :تافردا

بعدحمید

سوار ماشینیش شد ورفت

هیون که حسابی زخمی وخیس شده بود گفت:نویسا نگران نباش میدونم چیکارکنم

گفتم:باشه حالا لازم به خاطره من این همه کتک بخوری توکه قوی تربودی کمربندسیاه داری چرانزدیش

هیون:نزدمش چون نمیخواستم حمیدکم بیاره حالا عیب ندارزیاد زخمی نشدم

بانگرانی گفتم:ووولییی چرااا میلرزی؟؟؟؟

هیون:خوب دیگه من میرم نگران نباش

گفتم:بیا داخل حداقل زخمات روپاک کن اعضاءنگران میشن

هیون:اونا الان خوابن من رفتم خوب بخواب عزیزم

باهم خدافظی کردیم ومن رفتم خونه ام بعدازاینکه هیون مطئن شد من رفتم خونه

سوارماشینش شد وحرکت کردبه سمت خونه

حسابی زخمی شده ازدماغ لبش خون میومد

بعدیه ربع خونه رسید

ازماشین پیاده شد

درآپارتمان روباکلید بازکرد

وواردآپارتمان شدازپله ها رفت بالا

باکلید درخونه بازکرد

اومد تودابل اس مات شده بودن وقتی اینطوری به هیون نگاه کردن

جونگی بانگرانی :هیون باکسی دعواکردی؟؟؟؟؟!!

هیون:به توربطی نداره

یونگی:چقدرخشن

کیو:میخوای کمکت کنم

هیون:نه نمیخواد من رفتم بخوابم

هیونگ:قبل ازاینکه بری راستش روبگو باکی دعوا کردی

هیون:اه اه به توچه ربطی داره فوضول

یونگی:آخه تو هیچ وقت کتک نمیخوردی تومیزدی نه اون کسی که نمیدونیم کیه

هیون:شماها باید تاالان خواب باشید چرا هنوزبیدارید

جونگی:باشه باشه بروبگیربخواب

کیو:فقط قبل ازخواب صورتت روبشور

هیون:تاببینم

وبدون اینکه هیون حرفی بزنه رفت اتاقش ودروبست

هیونگ:وووااایییی هیون چرا اینطوری شده خیلی تعجب کردم

یونگی:منم خیلی تعجب کردم هیون هیچ وقت کتک نمیخورد

کیو:آره یونگی منم باهات موافقم

جونگی:یعنی باکی میتونه دعواافتاده باشه

تااینکه کیووهیونگ وجونگی به یونگی نگاه کردن

یونگی:اوا چرا اینطوری به من نگاه میکنید ؟؟؟؟

هیونگ:داداشی جون

جونگی:دوست گرامی عزیز

یونگی:وااا چی مخواید بگید ازاین فکربیاید بیرون من نمیرم الان هم که خیلی هیون عصبانی هستش

کیو:داداشی جون ازفردا هرکاری که خواستی برات انجام میدم

هیونگ:میخوای ماساژت بدم

جونگی:غذاچی میخوای برات درست کنم

یونگی:خیلی خوب اینقدرالتماس نکنید اززبونش میکشم بیرون الان میرم

بعدیهوهیونگ یونگی روبغل کرد گفت:قربون داداش فهمیده ام بشم

یونگی:اه خوب حالا قربونم نرو میفتی رودستم الان میرم

بعدبلندشددوباره گفت:نبینم پشت درفالگوش وایستیدا

همه:باشه برودیگه

یونگی رفت سمت دراتاق هیون اول درزد

ودستگیره ی درآوردپایین ودرروبازکردبه هیون گفت:میتونم بیام تو

هیون:آره بیا

یونگی اومد توودرروبست

هیون درازکشیده بود روتخت

یونگی هم نشست روی صندلی

هیون روشوبه یونگی کردگفت:خوب حالا چی شده چی میخوای بپرسی

یونگی:میدونی که من خیلی رک هستم

هیون:خوب آره میدونم حالاچی میخوای بپرسی

(کیو.هیونگ.جونگمین پشت درفالگوش بودن واینم بگم سان وو خیلی وقت رفته بود خوابیدتواتاقش)

یونگی:ببین مادوستاتیم اگه به مانگی چی شده یعنی دیگه دوستت نیستیم میفهمی که چی میگم

هیون:حالافهمیدم به این کار میگن حرف کشیدن اززیرزبون من

یونگی:خوب خوبه که فهمیده حالابگوباکی دعواکردی

هیون:حمیدهمسایه روبه رویی میشناسیش

یونگی:اواخدامرگم بد چرا به خاطره نویسا؟؟؟؟!!!

هیون:آره خوب متوجه شدی من رفته بودم خونه ی نویسا

که دیدم حمید همینجوری داره جلوی خونه نویسا راه میره بعد یه جوری شد که باهم دعوا افتادیم

یونگی:خوب بعد

هیون:بعد...اول اون شروع کردبه کتک زدن من

یونگی:یعنی ایندفعه به خاطره نویسا کتک خوردی

هیون:آره درس فهمیدی فرداساعت11باحمیدقرارگذاشتم تامردونه باهاش روبه روشم

یونگی:اهاااننن حااالااافهمیدم قضیه ازچه قراره  پس بگو  بعدازاینکه مهمونی امشب تموم شده بودرفته بودی خونه ی نویسا

هیون:آره درسته

تایونگی بیادحرفشوادامه بده

یه دفعه صدای عطسه ی کیواومد

یونگی بلندشد واومددروبازکرددیدفالگوشوایستادن

یونگی:شما3تاخجالت نمیکشید مگه نگفتم فالگوش نباشین بعد هیون هم اومد

هیو:صدای عطسه ی کی بود

هیونگ وجونگی به کیواشاره کردن

کیو:خ....ووخوب آره من عطسه کردم

یونگی:شماتمام حرفامون روشنیدید

جونگی:نه بابا فقط تاازفردارونشنیدیم چون کیو عطسه کرد دیگه نفهمیدم چی گفتین

هیون یه نفس عمیق کشید:ااااو.ووووو..ففف خیالم راحت شد

هیون ادامه داد:خوب دیگه دیروقته سان وو هم خوابه برید بخوابید دیگه

بعد هیون یونگی روبه زورازاتاق بیرون کرد

وهیچ حرفه دیگه نزدودرروبست

بقیه اعضاءهم رفتن خوابیدن

فردای آن روز

من چشاموبازکردم ازتختم بلندشدم صبحانه موخوردم وزنگ زدم به نگین تابیادپیش من

ساعت10صبح بود

دابل اس به همراه عضوجدیدازخواب بیدارشدن وتونشیمن نشسته بودن

هیونگ:خوب سان ووجان دیشب خوب خوابیدی

سان وو:آره خوب خوابیدم

ساعت10/5شده بودهیون آماده شد به محض اینکه ازآپارتمان اومدبیرون

تعدای ازفن هاش  روبه روش بودن

وفن هاش باعصبانی میگفتن:باعضوجدیدمخالفیم عضوجدیدنه

هیون عصبانی شده بود این همه سروصدامیکنن گفت:خوببب بسه چه خبره سرم رفت

که یهوفن هاش ساکت شدن

هیون ادامه داد:میدونم شماباعضوجدیدمخالفین  ولی مطمئن باشید  وقتی دیدنش شماهم خوشتون میادبرای کنسرت جدید همراه عضو جدیدمون آماده باشین وتلاش بیشترازامروزقرار اسم گروهمون بشه اس اس601

وامیدوارم مثل همیشه شماهافن های عزیزازما6نفرحمایت کنیدممنون الان من جایی کاردارم سوالات باشه برا بعد

هیچ حرفی نزد وسوارماشینش شد وحرکت کردبه مقصدش

 

هیون به مقصدش ریسد(کافه)

ازماشین پیاده شد

واردکافه شد

حمیدبهش اشاره کردکه بیاد

هیون رفت پیشه حمید وروبه روش نشست

حمید:خوب اول توحرف میزنی یامن؟؟

هیون:اول من حرف میزنم

حمید:خوب پس بگو

هیون:خوب همونطورکه میدونی نویسا ازتوخوشش نمیاد

حمید:خوب......؟؟

هیون:خودت هم که میدونی نویسا عاشقه منه نه تو

حمید:آره میدونم توکه تادیروزعاشق نگاربودی حالاکه مردش رفتی سراغه نویسا

هیون:اونش دیگه به توربطی نداره الان چندوقتیه که من عاشقه نویسا شدم

حمید:خوب حالاحرفاتوزدی حالانوبته منه منم عاشقشم خوب حالاباتوچیکارکنم من

هیون:میدونی به هیچ جایی نمیرسی پس فراموشش کن اون ماله منه

حمید:حالاتاببینم

هیون:اگه دنبال دخترخوب هستی من برات سراغ دارم

حمید:هه هه اگه راس میگی برای خودت بگیرنه برای من گفتم یانویسا یاهیچ کس

هیون:یعنی اینقدردوسش داری؟؟

حمید:بیشترازاون چیزی که فکرشوکنی

هیون:خووب بیاامتحان کنیم

حمید:امتحان یعنی چی نفهمیدم؟؟

هیون:یعنی من یه مدت بانویسا کاری ندارم حتی زنگ هم نمیزنم بهش یه هفته امتحان کن ببین آیا به توعلاقه مند میشه یانه

حمید:قبول ولی اگه عاشق من شد اونوقت چیکارمیکنی؟؟؟

هیون:خوب دیگه اون وقت توروانتخاب کرده ومنم مجبورم بکشم کنارچاره ی ندارم

حمید:خوب پس تایه هفته میدونم چه طوری عاشقه خودم کنمش

هیون:ببینیموتعریف کنیم

هیون تودلش گفت:حالاواقعااگه عاشقش بشه من چه خاکی روسرم بریزم من میدونم نویسا منودوست داره حمید هم هرکاری کنه نمیتونه نویسا روعاشقه خودش کنه نه این نمیشه این امکان نداره این چه پیشنهادی بود دادم ولی من مطمئنم هرکاری هم حمید کنه نویسا عاشقش نمیشه من مطمئنم

حمید:هیون چراتوفکری؟

هیون:نه توفکرنیستم پس تا یه هفته اگه نویسا تویه هفته عاشقت نشد

کلاباید نویسا روفراموش کنی اوکی؟؟؟؟؟

حمید:حتما ولی مطمئن باش عاشق خودم میکنمش حالا ببین

بعد هیون وحمید باهم خداحافظی کردن وسوارماشینشون شدن رفتن

ماشین هیون

هیون:یعنی یه هفته نه ببینمش نه باهاش حرف بزنم یه هفته مدت طولانیه تااون موقعه دیونه نشم خوبه

ووووواااییییی یه هفته همینطوریشم تحمل کردنش سخته حالاچه برسه یه هفته

هیون رسید خونه

باکلید درآپارتمان روبازکرد وازپله ها رفت بالا وباکلید درخونه بازکرد

دید دابل اس تونشیمن به همراه سان وونشستن ومیخندیدن

هیون اومد تونشیمن گفت:بینم بدونه من میخندید آره؟؟؟

جونگی باخنده :آره داداشی جون بدون تومیخندیم بیا بیشن عزیزمن

هیون:امروزصبح وقتی ازدرخونه اومدم بیرون نمیدونید چی شد

هیونگ:چی شد ؟؟

هیون:نصف مردم جمع شده بودن خیلی عصبانی بودن

یونگی:اوا عصبانی چرا؟؟؟

هیون:باکمال شرمندگی باید بگم مردم باعضوجدیدمخالفن

یونگی:پس درغیراین صورت>>>>>

یونگی روبه سان ووکردگفت:توباید کاری کنه مردم ازتوخوششون بیاد

سان وو:حتما همینطوره البته اگه کاری که میخوام بکنم خوب باشه نمیدونم

کیو:راستی هیون....

هیون:خوب حرفوچراقطع کردی بگو..

جونگی:مدیرزنگ زد

هیون:خووووببب..؟؟!!

هیونگ:گفتش که  چون عضوجدیداومده باید کنسرت بدیم بیرون اما قبلش باید آهنگ بسازیم بعد

هیون:حالابرای کی هست

یونگی:برای فردا ساعت 9صبح ماشین میاد دنبالمون ومیریم استودیو ظبط

هیون:اصلا حوصله ندارم اه.....

هیونگ:اوا چرا خدامرگم بده چی شده داداشی؟؟؟

هیون:نگو دارم دیونه میشم الان جاش نیس میدونی که باز بعدا میگم

سان وو:اگه میخوای حرفتوتنها بادوستات بزنی من برم

هیون:نه سان ووبشین وقت هس باز برای گفتن

دابل اس هی میگفتن میخندیدن

هیون ویونگی بغلسه هم نشسته بود

یونگی زیرلب به هیون گفت:هیون چی شد رفتی سرقرارباحمید؟؟؟

هیون زیرلب به یونگی گفت:آره نگوکه دلم خونه

یونگی زیرلب:چی شده مگه؟؟؟..

هیون زیرلب:قرارشد تایه هفته به نویسا زنگ نزنم نبینمش وباهاش روبه رونشم

یونگی زیرلب:اوا چرا؟؟؟؟

هیون زیرلب:قرارشد حمید نویسا روعاشقه خودش کنه اگه عاشقش شد منم مجبورم بکشم کنار

یونگی زیرلب:حالا میخوای تایه هفته چیکارکنی تو دوباره داغون میشی که؟؟؟؟

هیون زیرلب:چیکار کنم ولی من مطئنم نویسا عاشقه حمید نمیشه  چون  خودش به من گفت عاشقمه

یونگی زیرلب:پس حسابی دخلت اومده که

هیون زیرلب:حسابی

یونگی زیرلب:حالانگران نباش درس میشه

هیون زیرلب به یونگی:ای کاش میشد منم مثله توفکرکنم

یونگی زیرلب به هیون:ای بابا خوش بین باش داداش جون یه هفته هم میگذره داداشی نگران نباش

کیو:ساعت 12بروبچ من خیلی گشنمه غذاچی بخوریم؟؟؟؟

هیونگ:به افتخارعضوجدیدبریم بیرون رستوران همشیگی چه طوره؟؟؟

یونگی:عالیه خوب پس پاشیدبریم آماده شیم که منم گشنمه

خلاصه بدونه اینکه حرفی بزنن

گروه رفتن اتاقاشون لباشون روپوشیدن

ورفتن رستوران همیشگی

نگین هم پیش من بود

گفتم:نگین....

نگین:جانم چیزی میخوای بگی؟؟؟

گفتم:آره کاری واسم سراغ داری آخه دنبال کارمیگردم هرچی که باشه

نگین:حالا حتما بایدبیمارستان باشه

گفتم:فرقی نمیکنه گفتم که فقط دنبال کارمیگردم

نگین:خوب یه رستورانی هس که...

گفتم:خووووبببب

نگین:رستورانی هس که کارمندکم داره

باخنده گفتم:هه هه شوخی میکنی یعنی باید گارسون بشم حالا چه قدری میدن؟؟؟

نگین:حقوقش خوبه اونقدری هس که بتونی خرج کنی

گفتم:ااااچه خوب آدرس روبده برم تاکارمندنیاوردن

نگین:خودم امروزبرات ردیف ومیگم کی بیای آدرس روهم بهت میدم

گفتم:عالیه باشه

نگین:خوب دیگه اونی من باید برم مامانم نگران میشه میدونی که

گفتم:هه هه آره میدونم باشه برو پس من منتظرزنگتم

نگین:باشه اونی بهت خبرمیدم

بعدنگین بلندشدوبدرقه اش کردم رفت

من موندم تنها

نیم ساعت گذشته بودیه دفعه زنگ آیفن به صدا دراومد

من رفتم ودروبازکردم دیدم یه اومده ودسش گله خودم تعجب کردم

شخص ناآشنا:بفرمایید این گل ازطرفه آقاحمیدهستش

منم گل روگرفتم گفتم:ممنون

ویه انعامی به اون پسردادم ودروبستم

وسط گل پاکت بود

کاغذروازپاکت درآوردم وخوندم

حمید نوشته بود:سلام نویسا امشب ساعت8 روبه روی خونمون رستوران منتظرتم

اولین باربودکه حمید همچین کاری میکرد هرکاری به غیرازاین

حتمامیخوادیه چیزی بگه که منودعوت کرده

حالاکوساعت9 شب

رستورانی که دابل اس بودن

هر6تاشون میگفتن ومیخندیدن

هیونگ باخنده وبادهنه پر:هیون اون سالادروبده به من

هیون هم دادبهش وگفت:کارت به اون شکمت بخوره که هرچی میخوری

سرنمیشی

دوباره همه بااین حرف هیون خنده شون گرفته بود

هیونگ عصبانی شدگفت:هه هه هه روآب بخندید

ساعتحدوده 6بعدازظهرشده بود

که موبایلم زنگ میخوره

گفتم:سلام نگین

نگین:سلام اونی یه خبرخوب دارم برات

گفتم:خوووب چه خبری؟؟؟

نگین:ازفردا میتونی بری سرکار

گفتم:جدی واقعا آدرسه رستوران بده

نگین:آدرس رستوران چنددقیقه بهت اس دادم حتما الان اسم اومده

منم نگاه کردم گفتم:آره اونی است اومده باشه ممنون جبران میکنم

نگین:نه اونی این  چه حرفیه فردا ساعت8باید رستوران باشی

گفتم:اوکی اونی یه دنیاازت ممنونم

نگین:خواهش اونی

باهاش خداحافظی کردم وتلفن روقطع کردم

خیلی خوشحال شده بودم ازفرداهم میرم سرکارا هوووووووورررررراااااا

ساعت حدوده 7/5شده بود

لباساموپوشیدم وازخونه اومدم بیرون تاکسی گرفتم رفتم به مقصدم (سرقرارباحمید)

به مقصدم رسیدم پول تاکسی رودادم وازتاکسی پیاده شدم

من تعجب کردم ازبیرون یه نگاهی  ازبیرون به رستوران کردم دیدم برقاخاموشه

فکرکردم سرکاریه

روبه روی دررستوران کاغذچسبیده بود به در نوشته بود:برقا خاموشه امارستوارن فقط برای یک نفربازاست درروبازکن ....

منم وقتی نوشته روخوندم دررستوران روبازکردم دیدم زمین رستوران کلی شمع روشنه

تااینکه حمید جلوم ظاهرشدگفت:سلام خیلی تعجب کردی؟؟؟

گفتم:سلام آره این چه کاریه چرا توروستوران هیچ کس نیس

حمید:به خاطره توکل رستوران اجاره کردم

حمید منوهمراهی کرد تابشینم سرمیز

خودش هم نشست

حتی رومیزهم شمع بود

خلاصه کل رستوران پره شمع بود

گفتم:حالااین کاراواسه چی اون ازکارامروز این ازامشبت معلومه چه خبره؟؟؟

حمید:احتمالابایدفهمیده باشی دلیل این کاراچیه؟

گفتم:آره فهمیدم وولییی به کی قسم بخورم به چی قسم بخورم من ازتوخوشم نمیاد چون عشقه اول من یه نفردیگه اس

حمید:میدونم.......

گفتم:میدونی این کارارومیکنی؟؟؟!!!!!

حمید:آره

خلاصه امشب خیلی رمانتیک بود

روی میز غذای موردعلاقه ام بود

حمید دوباره گفت:غذاتوبخورچرافقط نگاه میکنی میدونم این غذای موردعلاقه ی توبرای همین سفارش دادم پس بخور

منم فقط چندقاشق ازغذاخوردم بعدفقط به حمیدخیره شدم

حمید:چراینطوری به من نگاه میکنی

گفتم:چی هیچی

حمید:حالت خوبه معلومه کجایی؟

گفتم:هاااننن

حمید:کجایی تو؟؟؟؟

گفتم:همینجام بایدکجا باشم؟؟؟

حمید:آخه رفتی توهپروت برای همین پرسیدم

گفتم:داشتم به تونگاه میکردم

فردای آن روز

ساعت 7صبح ازخواب بیدارشدم

صبحانه مو خوردم

گفتم:امرزوشنبه هس حسابی سرم شلوغه واااییی

لباساموپوشیدم

ازخونه اومدم بیرون وتاکسی گرفتم رفتم رستورانی که نگین گفته بود(درضمن دابل اس همیشه به اون رستورانی من توش کارمندبودم میرفتن ولی من هنوزنمیدونستم اسم رستوران هم هان گاین بود)

ازتاکسی پیاده شدم

رستوران بزرگی بودرفتم تورسوران

مدیررستوران اومدپیشم گفت:سلام نویسا خانم شمایید؟؟

گفتم:سلام بله منم که نگین دوستم گفته به شمابرای کاراینجام

مدیررستوران:بله همراهه من بیا

منم همراش رفتم

منوبرداتاق پروکارمندا

مدیررستوران دستش لباسای کارمندی رستوران بوددادبه من

مدیررستوران دوباره گفت:این لباساروباید بپوشی

گفتم:باشه

مدیررستوران:خودت دیگه باید واردباشی چه طوری باید بامشتریا رفتارکنی درسته؟؟؟؟؟

گفتم:بله  نگران نباشید

مدیررستوران:خوب پس من میرم لباساتوپوشید ی بیا

گفتم:باشه

 

 

جمعه بیستم بهمن 1391 | 0:35 | کیم نویسا |

 

ساعت حدود10شب بود همه مون خونه هامون بودیم نگین خونه اومد

خونه ی دابل اس

دابل اس به غیرازهیون تونشیمن نشسته بودن

هیون هنوزخونه نیومده بود

کیو:خیلیییی نگران هیون چرا دیرکرده نه زنگی نه چیزی

یونگی:نگران نباش الان جاش ازمن وتو بهتره داداشی

جونگی:راستی داداش کیو داروهاتو خوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کیو:آره خوردم نگران نباش

که درهمین موقعه زنگ خونه به صدا درمیاد

جونگی رفت سمت درودرروبازکرد

هیون بود م.س.ت کرده بوداصلا توحال خودش نبودهواسش هم نبود داره چیکارمیکنه گفت:بروکناربینم جونگمین

جونگی بدون اینکه حرفی بزنه رفت کنار بعد هیون با م.س. ت .ی میاد توخونه

اومد سمت کیو

هیون با م.س.ت.ی گفت:هرچی میکشیم همه اش تقصیر توئه خوشت میاد بقیه روهم عذاب بدی آره خوشت میاد کیو؟؟؟من دیگه ازدست خسته شدم

جونگی:هیون بازم.س.ت کردی خجالت بکش

هیون بام.س.ت.ی:تویکی دیگه دهنتوببند

دوباره هیون ادامه داد:من نمیتونم کسی روکه هپاتیت داره قبول کنم میفهمی چی میگم نمیتونم دوستمی جای خود ولی نمیتونم تحمل کنم من ازآدم مریض اصلا خوشم نمیاد

کیوخیلی عصبانی شده بود ازجاش بلندشد باصدای بلند دادزدگفت:تو.فکر کردی من خوشم میاد مریض باشم منی که این همه سختی کشیدم آیاشماهم به اندازه ی من سختی کشیدی؟نه معلومه که نه منم نمیتونم لیدراحمقی مثل توروتحمل کنم

برای منم سخته خوب چیکار کنم روشوبه دابل اس کردگفت:چیکارکنم چیکارکنم هااانننن شما بگید

دوباره روشوبه هیون کردگفت:منممم خسته این همه عذابو باید تحمل کنم

بابامنم آدممم مثل شما چرا باید اینطوری بشه به شماهم میگن دوست واااااقعاااا تازه همه تون رو شناختم

حداقل فکرمیکردم یکیتون منوآروم میکنه

تازه شبای که من گریه میکردم شما اینجا داشتید قهقهقهقه میکردین

منم دوست دارم خوش باشم

چندباربگم بابامن یه آدمم به خدا خودم اصلا دوست نداشتم اینطوری بشه ولی خوب شد

بعد باعصبانیت شدید بدون اینکه حرفی بزنه

ازخونه اومد بیرون

وقدم زنان راه افتاد همینجورکه داشت قدم زنان راه میرفت گریه میکرد

ساعت شده بود12

خونه ی دابل اس

وقتی جونگی دید که هیون این برخورد باکیوداشت

روبه هیون کردباعصبانیت گفت:وووول کن دیگه شورشودرآوردی کیو هم حق داره اونم یه آدمه مثل ما اون بیشترازما4تاعذاب کشیده توگذشته توروخدا هیون وووووللللل کن ازدست خسته شدم

بعد باعصبانیت یه سیلی زد توگوش هیون

هیون که عصبانی شده بودگفت:جونگمین توالان چه غلطی کردی راسه میگن نباید به دوستش انقدر روداد پرومیشه توهم پروشدی حالا به جایی رسیدی که منومیزنی میدونی چندسال ازت بزگرترم؟؟

جونگی:اصلابرای من مهم نس که باشی دوستم باشی یانباشی خودت که میدونی من ازحق دوستم دفاع میکنم واجازه هم نمیدم اینطوری باکیوحرف بزنی میفهمی که چی میگم

هیون:خوبه  خوبه

هیون روبه همه شون کردگفت:ازفردا کسی رونبینم ازدراین خونه بیرون بره

هیونگ:وواااااچه ربطی داشت!!

هیون:ربطش اینه که توخیلی خنگی همین که شنیدید ازفردا هیچکس پاشوازدرخونه بیرون نمیره

بعدهیون رفت اتاقش وبا شدت دررومحکم بست

3تاشون تونشیمن نشتسن ونگران کیوبودن که بااین حالش کجامیتونه رفته باشه

کیو همینجوری داشت قدم زنان راه میرفت گریه میکرد

هیچکس هم نبود که صداشو بشنوه

که نشست زمین سرشوروبه آسمون کردباگریه گفت:ااایییی خدا آآآآآخهههههه چرااااااامنننننننن مگه من چیم ازبقیه کمتره مگه من چه گناهی کردم که اینقدر عذاب بکشم

آآآخهههههه چرا بین این همه آدم بایدمنننن توگذشته خیلی عذاب کشیده

الان هم که به این مرحله رسیدم باید عذاب بکشم

چرا بقیه باید توخوشی دست وپا بزنن من توعذاب دست وپابزنم چررااااااااااا

دیگه نمیتونم خستههه شدم اینم ازدوستای صمیمی که بامن اینطوررفتا رکردن

چچچرررررررااااااااااچیکارکردم که باید اینطورعذاب بکشم

آخخخخههه من هنوزجوونم حتی یه قرارهم باکسی نذاشتم

منم دوست دارم مثل بقیه زندگیمو بکنم نه اینکه عذاب بشم ایییی خداااااااااا

دیگه نمیتونم

همینجورزارزارداشت گریه میکرد

هیون اونجا وایستاده وداشت به حرفاش گوش میکرد

اومد سمت کیوگفت:کیو بلند شوانقدرگریه نکن

کیوسرشوبرگردونددیدهیونه گفت:ت..تواینجا چیکارمیکنی؟؟

بعدهیون دستش روبه کیو درازکردگفت:بلندشو

کیوخودش بلندشدگفت:چی شد چرااینجایی چه طوری تعقیبم کردی؟؟

هیون:میگم حالا

کیوباچشای گریون گفت:به خدا هیون نمیخواستم اینطوربشه واقعا ازت معذرت میخوام به خدا خودمم خسته شدم

هیون:میدونم که نمیخواستی اینطوری بشه تمام حرفاتوگوش کردم

کیو:چ..چی گوش کردی

هیون:آره منم معذرت میخوام توخونه اینطوری باهات بد حرف زدم شرمنده داداش

کیو:دشمنت شرمنده اشکالی نداره

هیون دوباره ادامه داد:دادش کیو اینقدر خودتو اذیت نکن هرسختی بالاخره راحتی هم داره

کیو:یعنی میشه؟؟؟؟؟

هیون:آره دادش جونم میشه حالا بیابریم بروبچ نگرانت شدن

بعد باکمک هیون کیو بلندشدن  ورفتن سمت ماشین

ونشتسن توماشین وحرکت کردن به سمت خونه

یه ربعی گذشته بود که رسیدن خونه وتونشیمن نشسته بودن

کیووهیون باهم میخندیدن

جونگی:خدایا شفاشون بده تا 1ساعت پیش دعوا افتاده بودن حالا نچ نچ نچ اصلا درست نیس

هیون:ااایییی بابا جونگمین جونم نگو نچ نچ نچ ای بابا

جونگمین:واااییی هیون حالت خوبه؟؟!!

هیون:اوووففف ازتوبهترم

جونگی:مشخصه میبینم

هیونگ:بربچ من میرم میخوابم خسته ام شبه همه گی خوش

یونگی:جونگی تونمیخوابی

جونگمین:نه بابا کجا خواب تازه وقت بیداریه  توهم میخوای بری بخوابی؟؟؟

یونگی:آره

هیونگ ویونگی رفتن اتاقاشون خوابیدن

جونگی وکیووهیون هنوزبیداربودن

ساعت 4صبح شده بود

جونگی دیگه به شدت خسته شده بود گفت:شمادوتانمیخواید بخوابید

هیون:چرا چرا الان میرم میخوابم بابا بزرگ توبروبخواب

جونگی:منکه خیلی خوابم میاد من رفتم بخوابم

خلاصه جونگی هم رفت خوابید

نیم ساعت بعد کیو وهیون رفتن خوابیدن

قسمت7

فردای آن روز

کیوکه خوابش ازهمه سبک تره بیدار میشه

وتونشیمن میشنه وبه این فکرمیکنه که آیا مریضیش خوب میشه یانه

ساعت 9هیونگ ازخواب بیدارمیشه

وخیلی باحالت خواب آلودگی ازاتاقش میاد بیرون توجهی به کیونکرد رفت دستشویی

یه ربع بعد جونگی ازخواب بیدار میشه

میاد میبینه کیو نشسته وغرق فکرکردنه

میاد بغلسش میشنه

-کیوچراتوفکری؟؟؟

-جونگی توروخداول کن خیلی داغونم

-داداش کیو میدونم اینقدرسخت نگیردیگه

-نمیدونم به خدا نمیدونم دارم دیونه میشم

-آره داداشی میدونم چه حالی داری

بعدهیونگ ازدستشویی میاد بیرون

-بینم شما دوتا چی میگید؟؟

-میبینی که داریم باهم حرف میزنیم بازشروع کردی که

-اااداداش جونگی اینجوری بامن حرف نزن دیگه

بعدهیون ویونگی ازخواب بیدار میشن

خلاصه همه شون تونشیمن نشسته بودن

یونگی:بروبچ برنامه ی امروزچیه

هیون:اهان یه چیزروداشت یادم میرفت که باید بگم

جونگی:چیویادت رفته بگو

تاهیون بیادحرفشوبده گوشیش زنگ میخوره

هیونگ:اه همیشه وسط حرف زدن براش زنگ میزن

هیون گوشیش رومیگیره:بله بفرمایید.چ.چی شده واایییی الان میام الان حالش چه طوره باشه باشه نگران نباشید الان خودمو میرسونم

وبانگرانی تلفن روقطع کرد

جونگی:چی شده اتفاقی افتاده؟؟

هیون بانگرانی :الان نمیتونم توضیح بدم بازبعدا توضیح میدم باید برم

خیلی سریع کلید ماشینش روازرومیزبرداشت وبدون اینکه حرفی بزنه ازخونه خارج شد

وتند تند ازپله های آپارتمان اومد پایین

وازآپارتمان اومد بیرون

باعجله سوارماشینش شدوپاشوگذاشت روگازوباسرعت تمام به مقصدش حرکت کرد

خونه ی دابل اس

یونگی:یعنی چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه!!!

جونگی:منم خیلی دوست دارم بدونم خودش گفت بازبعدا بهمون میگه

ساعت حدوده 10شده بود

منم دانشگاه بودم

هیون به مقصدش رسید(بیمارستان)

ازماشین بانگرانی پیاده شد

واردبیمارستان شد

ازپرستارپرسید:ببخشید دختری به اسم نگاراحتمالا خودکشی کرده اینجاست؟؟؟؟؟؟؟

پرستار:بله اتاق 15

هیون بانگرانی:ببخشید میشه راهنمایی کنید؟؟؟

پرستار:بله حتما لطفا همراهه من بیاید

هیون همراه پرستار رفت تا اتاق رونشون بده

پرستارگفت:بفرمایید اینم اتاق 15 اهان درباره ی نگارخانم باقرصای خواب آور میخواست خودکشی کنه

هیون بانگرانی:الان حالش چه طوره؟؟

پرستار:معده شو شست وشودادن الان حالش خوبه حدود یه ساعت دیگه بهوش میاداگه دیگه بامن امری ندارید من ربرم

هیون:نه مرسی بفرمایید

پرستاررفت ودروبست

هیون نشسته بودتانگاربهوش بیاد

هیون هی به خودش میگفت:آخه چرانگاربایداینکاروکنی باهم که دعواهم نیفتاده بودیم چرا علتش چی بوداینم ازکیواینم ازنگار مشکلات پشت مشکلات اه لعنت به این زندگی هیچوقت هم شانس نیوردم

یه ساعت گذشته بودهیون خوابش برده بود

نگار خیلی خیلی آروم چشماشوبازمیکنه میبینه هیون خوابش برده

هیون متوجه میشه نگاربهوش اومده ازخواب بیدارمیشه گفت:دخترچرااینکاروکردی میخوای تومنودق بدی آره؟؟؟

نگارهیچی نگفت

هیون دوباره گفت:چرااینکاروکردی اهان برای چی بگودیگه چراساکتی؟؟

نگارباچشای گریون گفت:نمیدونی چی شده هیون

هیون:نگارچراگریه میکنی چی شده بازاتفاق جدیدافتاده

نگارباچشای گریون:یادته مادرم مریض بود

هیون:خوب آره یادمه چی شده خوب شده؟؟

نگارباچشای گریون:م..م..مرده 3روزه توهم حتی یه زنگ بهم نزدی الان بی کس شدم هیچکی روندارم

هیون :بیا یه مشکل دیگه اضافه شد ناراحت نباش همه چی درست میشه

نگارباچشای گریون:درست میشی الان نه پدردارم نه مادر پدرم که 2سال پیش توتصادف مرد مادرم به علت مریضی حالا فقط من موندم

هیون:عزیزم نگران نباش تا من هستم چرا گریه میکنی

گوشی هیون زنگ میخوره جونگی بود

هیون:سلام جونگی

جونگی:سلام میخواستم بپرسم چی شده

هیون:حالامیفهمی امشب مهمون داریم خونه رومرتب کنید

جونگی باتعجب:مهمون کیه ؟؟؟

هیون:حالامیفهمی دیگه اینقدرسوال نکن خونه رومرتب کنید شب تاچندساعت دیگه خونه ام

جونگی:باشه

هیون تلفن روقطع کرد

نگار باتعجب باچشای گریون:هیون

هیون:عزیزم نگران نباش ازاین به بعد پیش من زندگی میکنی

نگارباچشای گریون:شوخی میکنی با5تاپسرزندگی کنم

هیون:آره چی میشه مگه اینطوری تنهاهم نیستی اینقدرباحالن که ازاین حال وهوادرمیای

نگارباچشای گریون:باشه هرچی توبگی

هیون:آفرین حالاشید مثل یه دخترخوب

یه 5ساعتی گذشته بود

هیون بابیمارستان تصفیحه حساب کردوبانگار ازبیمارستان اومدبیرون

هیون درماشین برای نگاربازکرد

نگارنشست

خودش هم نشست پشت فرمون

وحرکت کرد به سمت خونه

منم ازدانشگاه اومدم بیرون وقدم زنان داشتم سمت خونه حرکت میکردم

همینجور داشتم به هیون فکرمیکردم

که به سرکوچه رسیدم

وقدم زنان اومدم توکوچه که برم خونه

درهمین موقعه هیون باماشین که بغلسش هم دختربود ازسمتم رد میشه

نمیدونم چرایه دفه ناراحت شدم

رسیدم خونه هیون همراه دختره ازماشین پیاده شد

هیون چشش به من افتاد

من خیلی هول شده بودم وهمچنان ناراحت

من تاکلید خونه روازتوکیفم دربیارم

هیون باکلید درآپارتمان روبازمیکنه وگفت:بفرمایید تونویسا خانم

خیلی بریده بریده گفتم:م...م..ممنون بعد من اومدم توآپارتمان

هیون ودختره دستشون تودست هم بود

هیون ودختره جلوترازمن بودن

ازپله ها میرفتن بالا من پشت سرشون میرفتم

خیلی ناراحت شده بودم خیلی خیلی

کنجکاوهم شدم آیا دختره دوست دختره شه؟؟ کیش میشه ازاین جورسوالات

اول من منتظربودم که چی میشه

هیون آیفن خونه روزد

وباکلید دروبازکرد

جونگی اومد تادروبازکنه که هیون خودش دروبازکرد

جونگی چشش به دختره افتاده یه جورای زبونش بند اومده بود گفت:هیون نگفته بودی مهمونمون دختره

هیون:حالاکه میدونی بروکنار

جونگی رفت کنار

هیون ودختره(نگار)واردخونه شدن

که جونگی چشش به من افتادگفت:نویسا خانم شما میدونید دختره کیه؟؟

بریده بریده گفتم:خودمم نمیدونم مگه شمانمیدونید؟؟

جونگی:نه

جونگی ازم خدافظی کرد ودروبست

درخونه روزدم نگین اومد ودروبازکرد

نگین:وایی سلام عزیزم دلم برات تنگ شده بود تواین چندساعت

من باناراحتی گفتم:منم همینطور

نگین:چراناراحتی چیزی شده بیاتوتعریف کن

من رفتم تو

بعد به مادرش سلام کرد

نگین منوبه اتاقش همرایی کرد ودروبست

نگین:چیزی شده چراناراحتی؟؟نکنه تودانشگاه اذیت میکنن

باناراحتی گفتم:نه بالاترازاین حرفاست

نگین:نکنه پسراچیزی بهت گفته بگوچی شده دق کردم به خدا

باناراحتی گفتم:ه..هیون

نگین:هیون چی ؟اتفاقی براش افتاده چی شده

باناراحتی گفتم:اتفاق که نه

یه دفعه زدم زیر گریه گفتم:هیون دوست دخترداره

نگین باتعجب گفت:چ..چ..چی دوست دخترداره

من همه جریانوگفتم

نگین:مامانم گفته بودا اینا دروبرشون پره دختره حالا ناراحت نباش ازکجامعلوم که دوست دخترش باشه

باناراحتی گفتم:دستشون تودست هم بود

قسمت8

نگین:چ..چی واقعااا حالامیخوای چیکارکنی بایه هوو؟؟؟!!

باناراحتی گفتم:نمیدونم الان اصلا فکرم کارنمیکنه

نگین:خوب حالا چیزی نشده که بیا بریم مامان نگرانمون میشه بریم دختر

گفتم:باشه بریم

من ونگین بلند شدیم

وازاتاق اومدیم بیرون

ورفتیم تونشیمن نشستیم

 خونه ی دابل اس

4تاشون شوکه شده بودن همه شون زبونشون بنداومده بود وبه دختره(نگار)وهیون نگاه میکردن سکوت سکوت بود

تااینکه هیون سرصحبت روبازکردگفت:ووواااااموش زبونتون خورده چتونه مگه تاحالا شما دخترندید!!

هیونگ:چرا دیدیم وولییی تاحالانگفتی دوست دخترداری یکی اون یکی این

دختره (نگار):ببخشید اون یکی؟

هیون:ااااااهیونگ ساکت باش حرف نزن دهن لق

هیونگ:باشه باشه عصبانی نشو

کیو:راستی نمیخواید خودتون رومعرفی کنید

دختره:اهان داشت یادم میرفت اسمم نگاره

یونگی:وووااایییی اسمت مثل خودت خوشگله

هیون :یونگی مثل اینکه من اینجا هستما مواظب باش چی میگی

یونگی:باشه چشم قربان

هیون:آفرین پسرخوب

ساعت حدوده 8شب بود

همه شون هنوزتونشیمن نشسته بودن وبانگارگرم گرفته بودن میخندیدن

هیون:خوب نگارخانم افتخارمیدید وبامن میریم بیرون هوا بخوریم البته فقط دونفری

نگارهم که ازخداخواسته گفت:آره حتما باعث افتخارمه باشما باشم

جونگی:هوووررااااااا

تابقیه گفتن:هوورررراااا

بعد نگاروهیون دستشون تودست هم گذاشتن

وباهمه خدافظی کردن وازخونه اومدن بیرون وازآپارتمان اومدن بیرون

وسوارماشین شدن وحرکت کرد

منم که ازاون موقعه تاحالاداغون داغون شده بودم

بدون اینکه حرفی بزنم یاکیفم یا موبایلمو بردارم یاحتی خدافظی کنم باناراحتی ازخونه اومدم بیرون

رفتم سمت درخونه ی دابل اس آیفن روزدم

هیونگ اومدودروبازکردگفت:سلام نویسا خانم چیزی شده؟؟؟

گفتم:ببخشید بی موقعه اومدم آقای هیون جونگ هست

هیونگ:نه همین تازه رفت بیرون اگه پیامی داری بگو تابهش برسونم

گفتم:نه ممنون پیامی ندارم نه اینکه نداشته باشم دارم ولی خصوصیه باید به خودش بگم

هیونگ:باشه هرجورکه راحتی

گفتم:ممنون خدافظ

هیونگ:خدافظ

بعدهیونگ دروبست

من باناراحتی ازپله ها اومدم پایین ودرآپارتمان روبازکردم وازآپارتمان اومدم بیرون

وهمینجوری قدم زنان راه میرفتم درحالی که گریه میکردم به خودم میگفتم:دختر توکه هنوز باهاش دوست نشدی وای چرا من اینجوری شدم من تاحالا اینجوری عاشق یه پسرنشدم دخترباید به خودت بیای

خووب چیکارکنم راستش باهمون نگاه اول عاشق هیون شدم بااینکه زیاد نمیشناسمش ولی فکرمیکنم پسرخوبی باشه

دورزه که هیون فکرمو درگیرکرده باید یه جوری ازفکرش دربیام ولی نمیتونم

خلاصه همینجوری غرق هیون شده بودم وهیج جایی روهم بلد نبودم

خیلی خیلی ازخونه دورشده بودم معلوم نبود کجابودم

ولی اهمیتی ندادم چون ازهمون راهی که اومدم برمیگشتم

ساعت12شب شده بود

تااینکه دنفرآدم که م.س.ت بودن اومدن سمتم

هیچکس هم نبود

همینجوری داشتن میومدن طرفم

منم که نمیدونستم فقط فهمیدم م.س.ت.ن

گفتم:چی شده آقایون اتفاقی افتاده

بازحرفی نزدن همینجوری داشتن میومدن طرفم منم فاصله میگرفتم

یکیشون که افتضاح م.س.ت شده بود گفت:واایی ببین دخترخوشگله اینجا چیکارمیکنی باید الان خونه باشی فرارکردی

اون یکی بام.س.ت.ی گفت:نکنه فرارکردی ازخونه من جادارم میخوای بیای پیشمون؟

منم بااین حرفاشون ترسیده بودم گفتم:نه خیر آقایون هیچکدوم ازاینایی که میگید نیس

خلاصه هی گفتم ولی توجهی نمیکردن به کارشون داشتن ادامه میدادن

منم جیغ وداد میکردم ولی هیچکس نبود که نبود مونده بودم خیلی ترسیده بودم

خیلی خیلی دست وپاموگم کرده بودم

همینجوری داشتم جیغ ودادمیکردم تااینکه ینفرازماشین پیاده میشه

وتاتونست هردوشون روزد وبهشون میگفت:شماخجالت نمیکشید همسن وساله دخترتونه بریدگمشیدبینم

اون دوتاهم بعدازیه کتک خوردن حسابی فرارکردن البته اوناهم یکم زدنش(اون هیون بود)
فقط ازدماغش خون اومده بود

من خیلی تعجب کرده بودم هیون اینجا چیکارمیکنه

هیون که یکم زخمی شده بود گفت:نویسا خانم چی شده چرااین وقت شب اینجاهستیداتفاقی افتاده راستی چرا چشتون پف کرده وقرمزشده اون آشغالا شماروزدن؟؟

گفتم:نه نه ممنون اگه شمانبودید تاالان من مرده بودم خیلی خیلی ممنون

بعدبدون اینکه حرفی بزنم برگشتم نگاهم بهش نکردم

دوباره هیون اومد سمتم گفت:میخواین برسونمتون؟؟

گفتم:نه خیلی ممنون

هیون:تعارف نکنید منم دارم میرم خونه خطرناکه ممکنه دوباره ازاین جورآدما شمارواذیت کنن تشریف بیارین سوارماشین شید

گفتم:یه سوال ببخشیدکسی که همراتون نیس؟؟

هیون:نه هیچکس تنهام بیاید دیگه

گفتم:باشه

هیون درماشین برام بازکردمن نشستم خودش هم نشست

بعدحرکت کرد به سمت خونه

(راستی هیون نگارروخونه اش رسوند تاوسایلشوجمع کنه تاازفردابیادپیش هیون زندگی کنه)
توماشین

گفتم:ببخشید میتونم یه وسوالی بپرسم؟؟!
هیون:بله حتما سوالتون چی هس

گفتم:اون د.....دختره د..دوست دخترش..شماست

هیون:بله اسمش هم نگاررسوندمش خونه ازفردا بامن زندگی میکنه

باصدای بلنددادزدم گفتم:چ..چییی

هیون:چیزه بدی گفتم چراعصبانی شدید

گفتم:ببخشید چندوقته حالم خوب نیس

هیون:نه اشکالی نداره درک میکنم

میخواستم بهش اعتراف کنم که عاشقشم وبدون اون نمیتونم زندگی کنم

وچندوقتیه که ذهنمه درگیرکرده وکاملا ذهنمودرگیرخودش کرده

خلاصه دودل بودم که بگم یانه خودش دوست دخترداشت من ومیخواد چیکار

هیون:نویسا خانم چراتوفکرید؟؟!!

گفتم:میتونم یه چیزبگم؟

هیون:بله 10000تاچیزبگیدحالاچی میخواید بگید

من بالاخره تصمیموگرفته بودم که بهش بگم

گفتم:ر......ااااا.........سش چندوقته که شما ذهنمودرگیرکردید یعنی میشه گفت عاشقتون شدم راستش اولین باری که دیدمتون عاشقتون شدم

هرکاری میکنم نمیتونم شماروازذهنم بیارم بیرون واین داره منوکلافه میکنه میدونم خیلی رک گفتم ولی خوب من واقعاعاشقتون شدم وشمااولین پسری هستی که بهش علاقه من شدم

هیون که خیلی بااین حرف من شوکه شده بود ماشینوزدکنارگفت:چچچچچییی عاشقم شدی هه هه هه خیلی شوخیه بی مزه ای بود همونطورکه میبینید من خودم دوست دختردارم

گفتم:آره میدونم ولی خیلی ببخشید اینومیگم چون من خیلی رکم بعدازنگارخانم اگه امکانش هس من باشم وتااون موقعه منتظرتون میمونم

هیون هم خیلی شوکه شده بود وهم خیلی عصبانی تااینکه پاشوگذاشت روگازودوباره حرکت کرد

گفت:حالاتاببینم قول نمیدم

گفتم:باشه تاهرموقعه که باشه من منتظرمیمونم

بعدرسیدیم خونه هیون باعصبانیت ازماشین پیاده شدودرماشین رومحکم بست

منم ازماشین پیاده شدم

فهمیده بودم دیگه خیلی رک گفته بودم معلوم بود عصبانی میشه

باکلید درآپارتمان روبازکرد

اول من اومدم توآپارتمان بعد خودش اومدهیچ اعتنائی بهم نکردوبدون هیچ توجهی ازپله ها بالااومد اول اون رفت خونه

انگار نگین گوش به زنگ بود دروبازکردوخیلی آروم گفت:دخترمعلوم بود کجایی هیس آروم همه خوابن

منم گفتم:سلام بعد بدون حرفی اومدم تو

نگین خیلی آروم گفت:خوب دیگه من میرم بخوابم توهم بروبخواب

گفتم:باشه گلم شب بخیر

نگین رفت اتاقش وخوابید من رفتم اتاق ودروبستم

توتخت درازکشیده بودم

وداشتم به این فکرمیکردم نباید اعتراف میکردم راست هم میگفت دوست دخترشوکه ول نمیکنه بیاد منوبگیره این کارکه امکان پذیرنبوداه فکرمیکردم بگم اونم بگه منودوست داره ولی نشد هییییی دله غافل

خودموهمینجوری سرزنش میکردم نباید میگفتم

جوگیرشدمواعتراف کردم نکنه ازاین به بعدبامن بدرفتارکنه ؟!وایی خدا چه کاراحمقانه ی کردم کاریه که شده برگشت هم دیگه نداره

فردای آن روز

ساعت 8صبح ازخواب بیدارشدم امروزاصلا حوصله ی درس خوندن رونداشتم فکرم ازدیشب داغون ترشده بود

کاری که شده بود خوب چیکارکنم واقعا عاشقش شده بودم دیگه

فکرم همینجوریه درگیربود.

خلاصه 4سال هم گذشت  رشته ام تجربی بود تادکتراروداشتم وحالامیتونستم دنبال کاربگردم

نگارهم که یه سال پیش تصادف کرده بودولی چون وضیعتش خیلی وخیم بود وقتی که بردنش بیمارستان مرده بود

ولی قبل ازاون باهیون زندگی میکرد

هیون هم ازاون موقعه تا الان خیلی افسرده شده بود

ولی اعضا ءهمه کارکردن تا ازافسردگسش بیارن بیرون نشد

روزبه روزبدترشده بودوتوهیچ کنسرتی هم حضورنداشت اعضاء4تاشون به کارشون داشتن ادامه میدادن

تااینکه مدیرگروه دیگه خسته شده دیگه اون هیون قبلی نیس

به این نتیجه رسیده بود که به جای هیون یکی دیگه روبیاره ویکی روهم سراغ داشت

اعضاءبه غیرازهیون توکمپانی بودن وتودفترمدیر

مدیر:خوب بچه ها من میخوام یه چیزی بهتون بگم ولی وقتی گفتم عصبانی نشید

همه شون کنجکاو شده بودن که مدیرچی میخواست بگه

مدیرادامه داد:خوب هیون که روزبه روز داره بدترازدیروزمیشه وافسردگیش هم زیاد

جونگی:خوب منظور؟؟

مدیر:میخوایم یه نفره دیگه جایی هیون روبیاریم ولیدرشماهابشه اسمش هم هست سان وو

4تاشون باعصبانیت بهم نگاه کردن

یونگی باعصبانیت:خوب دیگه چی ادامه بدید جناب مدیر

مدیر:اتفاقا خیلی خیلی ازهیون بهتره خیلی خوب باشما کنارمیادوصداش هم عالیه بعد یه چیز دیگه بگم اینه که ازهیون خوشتیپ تره فکرکنم همه عاشقش بشن

همه عصبانی شدن بعدیهو زدن زیرخنده

کیو:ممنون میشم کمترجوک بگید

مدیر:نه اتفاقا اصلا هم شوخی نمیکنم خیلی هم جدی هستم فقط میتونم بگم خیلی ازهیون بهتره

تااینکه هیونگ بیش ازجوش آورده بود باعصبانیت بلندشد باخیلی محکم دست روگذاشت رومیزمدیر گفت:مدیرپارک این خوب توگوشتون فروکنید شاید هیون دیگه مثله قبل نباشه ولی هنوزلیدرمو درسته تواین چندوقتی توهیچ کنسرتی حضورنداشته  وهیچکاری انجام نداده باشه خودتون هم که میدونیددوست دخترش مرده من موندم چه طوری تونسه تاالان تحمله کنه

اینم آخرین حرفمه من باعضو جدیدمخالفم هنوزکسایی هستن که ازهیون خوششون میاداگه عضوجدیدی بیاد من استفاءمیدم همین که شنیدید

مدیر:من مطمئنم وقتی شماسان وروببینید نظرتون عوض میشه

هیونگ دوباره محکم دستش روگذاشت رومیزگفت:همین که شنیدی من باعضو جدید مخالفم

جونگی هم باعصبانی بلندشد گفت:منم مخالم اگه عضوءجدیدیدرکارباشه مادیگه نباید اینجاباشیم

یه کم جونگی وهیونگ شلوغ بازی درآوردن وباعصبانیت با هم ازدفترمدیرعامل اومدن بیرون وازکمپانی اومدن بیرون وسوارماشین شدن حرکت کردن به سمت خونه

ولی یونگی وکیو منطقی بودن هنوزتودفترمدیرعامل بودن

کیو:واما قبلش میتونیم این عضوی که هی ازش تعریف میکنید ببینیم

یونگی:اتفاقا منم خیلی دوست دارم عضو جدیدروببینم

مدیر:آره حتما حدود 5دقیقه دیگه اینجاست قبل ازاینکه شما اینجا باشید بهش گفتم بیاد تا شما ببینیدش

یونگی:راستی مدیر مردم اعتراض نکنن؟

مدیر:نگران نباش مطمئن باش سان وروببین هیون روبه کلی فراموش میکنن

 

کیو:مدیر لطفا اینطوری نگو هیون قبل ازاون کلی زحمت کشیده بود تابه اینجارسیده مثل اینکه یادتون رفته یه زمانی تو پیتزافروشی کارمیکرده تا بتونه برای مادرش هدیه تولد بگیره خیلی زحمت کشید من فکرمیکنم بهتر این سوپراستارتوجهان هیون باشه  اگه میشه یکم وقت بدید شاید مثل قبل شد
دوشنبه نهم بهمن 1391 | 22:22 | کیم نویسا |

 

ساعت حدود10شب بود همه مون خونه هامون بودیم نگین خونه اومد

خونه ی دابل اس

دابل اس به غیرازهیون تونشیمن نشسته بودن

هیون هنوزخونه نیومده بود

کیو:خیلیییی نگران هیون چرا دیرکرده نه زنگی نه چیزی

یونگی:نگران نباش الان جاش ازمن وتو بهتره داداشی

جونگی:راستی داداش کیو داروهاتو خوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کیو:آره خوردم نگران نباش

که درهمین موقعه زنگ خونه به صدا درمیاد

جونگی رفت سمت درودرروبازکرد

هیون بود م.س.ت کرده بوداصلا توحال خودش نبودهواسش هم نبود داره چیکارمیکنه گفت:بروکناربینم جونگمین

جونگی بدون اینکه حرفی بزنه رفت کنار بعد هیون با م.س. ت .ی میاد توخونه

اومد سمت کیو

هیون با م.س.ت.ی گفت:هرچی میکشیم همه اش تقصیر توئه خوشت میاد بقیه روهم عذاب بدی آره خوشت میاد کیو؟؟؟من دیگه ازدست خسته شدم

جونگی:هیون بازم.س.ت کردی خجالت بکش

هیون بام.س.ت.ی:تویکی دیگه دهنتوببند

دوباره هیون ادامه داد:من نمیتونم کسی روکه هپاتیت داره قبول کنم میفهمی چی میگم نمیتونم دوستمی جای خود ولی نمیتونم تحمل کنم من ازآدم مریض اصلا خوشم نمیاد

کیوخیلی عصبانی شده بود ازجاش بلندشد باصدای بلند دادزدگفت:تو.فکر کردی من خوشم میاد مریض باشم منی که این همه سختی کشیدم آیاشماهم به اندازه ی من سختی کشیدی؟نه معلومه که نه منم نمیتونم لیدراحمقی مثل توروتحمل کنم

برای منم سخته خوب چیکار کنم روشوبه دابل اس کردگفت:چیکارکنم چیکارکنم هااانننن شما بگید

دوباره روشوبه هیون کردگفت:منممم خسته این همه عذابو باید تحمل کنم

بابامنم آدممم مثل شما چرا باید اینطوری بشه به شماهم میگن دوست واااااقعاااا تازه همه تون رو شناختم

حداقل فکرمیکردم یکیتون منوآروم میکنه

تازه شبای که من گریه میکردم شما اینجا داشتید قهقهقهقه میکردین

منم دوست دارم خوش باشم

چندباربگم بابامن یه آدمم به خدا خودم اصلا دوست نداشتم اینطوری بشه ولی خوب شد

بعد باعصبانیت شدید بدون اینکه حرفی بزنه

ازخونه اومد بیرون

وقدم زنان راه افتاد همینجورکه داشت قدم زنان راه میرفت گریه میکرد

ساعت شده بود12

خونه ی دابل اس

وقتی جونگی دید که هیون این برخورد باکیوداشت

روبه هیون کردباعصبانیت گفت:وووول کن دیگه شورشودرآوردی کیو هم حق داره اونم یه آدمه مثل ما اون بیشترازما4تاعذاب کشیده توگذشته توروخدا هیون وووووللللل کن ازدست خسته شدم

بعد باعصبانیت یه سیلی زد توگوش هیون

هیون که عصبانی شده بودگفت:جونگمین توالان چه غلطی کردی راسه میگن نباید به دوستش انقدر روداد پرومیشه توهم پروشدی حالا به جایی رسیدی که منومیزنی میدونی چندسال ازت بزگرترم؟؟

جونگی:اصلابرای من مهم نس که باشی دوستم باشی یانباشی خودت که میدونی من ازحق دوستم دفاع میکنم واجازه هم نمیدم اینطوری باکیوحرف بزنی میفهمی که چی میگم

هیون:خوبه  خوبه

هیون روبه همه شون کردگفت:ازفردا کسی رونبینم ازدراین خونه بیرون بره

هیونگ:وواااااچه ربطی داشت!!

هیون:ربطش اینه که توخیلی خنگی همین که شنیدید ازفردا هیچکس پاشوازدرخونه بیرون نمیره

بعدهیون رفت اتاقش وبا شدت دررومحکم بست

3تاشون تونشیمن نشتسن ونگران کیوبودن که بااین حالش کجامیتونه رفته باشه

کیو همینجوری داشت قدم زنان راه میرفت گریه میکرد

هیچکس هم نبود که صداشو بشنوه

که نشست زمین سرشوروبه آسمون کردباگریه گفت:ااایییی خدا آآآآآخهههههه چرااااااامنننننننن مگه من چیم ازبقیه کمتره مگه من چه گناهی کردم که اینقدر عذاب بکشم

آآآخهههههه چرا بین این همه آدم بایدمنننن توگذشته خیلی عذاب کشیده

الان هم که به این مرحله رسیدم باید عذاب بکشم

چرا بقیه باید توخوشی دست وپا بزنن من توعذاب دست وپابزنم چررااااااااااا

دیگه نمیتونم خستههه شدم اینم ازدوستای صمیمی که بامن اینطوررفتا رکردن

چچچرررررررااااااااااچیکارکردم که باید اینطورعذاب بکشم

آخخخخههه من هنوزجوونم حتی یه قرارهم باکسی نذاشتم

منم دوست دارم مثل بقیه زندگیمو بکنم نه اینکه عذاب بشم ایییی خداااااااااا

دیگه نمیتونم

همینجورزارزارداشت گریه میکرد

هیون اونجا وایستاده وداشت به حرفاش گوش میکرد

اومد سمت کیوگفت:کیو بلند شوانقدرگریه نکن

کیوسرشوبرگردونددیدهیونه گفت:ت..تواینجا چیکارمیکنی؟؟

بعدهیون دستش روبه کیو درازکردگفت:بلندشو

کیوخودش بلندشدگفت:چی شد چرااینجایی چه طوری تعقیبم کردی؟؟

هیون:میگم حالا

کیوباچشای گریون گفت:به خدا هیون نمیخواستم اینطوربشه واقعا ازت معذرت میخوام به خدا خودمم خسته شدم

هیون:میدونم که نمیخواستی اینطوری بشه تمام حرفاتوگوش کردم

کیو:چ..چی گوش کردی

هیون:آره منم معذرت میخوام توخونه اینطوری باهات بد حرف زدم شرمنده داداش

کیو:دشمنت شرمنده اشکالی نداره

هیون دوباره ادامه داد:دادش کیو اینقدر خودتو اذیت نکن هرسختی بالاخره راحتی هم داره

کیو:یعنی میشه؟؟؟؟؟

هیون:آره دادش جونم میشه حالا بیابریم بروبچ نگرانت شدن

بعد باکمک هیون کیو بلندشدن  ورفتن سمت ماشین

ونشتسن توماشین وحرکت کردن به سمت خونه

یه ربعی گذشته بود که رسیدن خونه وتونشیمن نشسته بودن

کیووهیون باهم میخندیدن

جونگی:خدایا شفاشون بده تا 1ساعت پیش دعوا افتاده بودن حالا نچ نچ نچ اصلا درست نیس

هیون:ااایییی بابا جونگمین جونم نگو نچ نچ نچ ای بابا

جونگمین:واااییی هیون حالت خوبه؟؟!!

هیون:اوووففف ازتوبهترم

جونگی:مشخصه میبینم

هیونگ:بربچ من میرم میخوابم خسته ام شبه همه گی خوش

یونگی:جونگی تونمیخوابی

جونگمین:نه بابا کجا خواب تازه وقت بیداریه  توهم میخوای بری بخوابی؟؟؟

یونگی:آره

هیونگ ویونگی رفتن اتاقاشون خوابیدن

جونگی وکیووهیون هنوزبیداربودن

ساعت 4صبح شده بود

جونگی دیگه به شدت خسته شده بود گفت:شمادوتانمیخواید بخوابید

هیون:چرا چرا الان میرم میخوابم بابا بزرگ توبروبخواب

جونگی:منکه خیلی خوابم میاد من رفتم بخوابم

خلاصه جونگی هم رفت خوابید

نیم ساعت بعد کیو وهیون رفتن خوابیدن

قسمت7

فردای آن روز

کیوکه خوابش ازهمه سبک تره بیدار میشه

وتونشیمن میشنه وبه این فکرمیکنه که آیا مریضیش خوب میشه یانه

ساعت 9هیونگ ازخواب بیدارمیشه

وخیلی باحالت خواب آلودگی ازاتاقش میاد بیرون توجهی به کیونکرد رفت دستشویی

یه ربع بعد جونگی ازخواب بیدار میشه

میاد میبینه کیو نشسته وغرق فکرکردنه

میاد بغلسش میشنه

-کیوچراتوفکری؟؟؟

-جونگی توروخداول کن خیلی داغونم

-داداش کیو میدونم اینقدرسخت نگیردیگه

-نمیدونم به خدا نمیدونم دارم دیونه میشم

-آره داداشی میدونم چه حالی داری

بعدهیونگ ازدستشویی میاد بیرون

-بینم شما دوتا چی میگید؟؟

-میبینی که داریم باهم حرف میزنیم بازشروع کردی که

-اااداداش جونگی اینجوری بامن حرف نزن دیگه

بعدهیون ویونگی ازخواب بیدار میشن

خلاصه همه شون تونشیمن نشسته بودن

یونگی:بروبچ برنامه ی امروزچیه

هیون:اهان یه چیزروداشت یادم میرفت که باید بگم

جونگی:چیویادت رفته بگو

تاهیون بیادحرفشوبده گوشیش زنگ میخوره

هیونگ:اه همیشه وسط حرف زدن براش زنگ میزن

هیون گوشیش رومیگیره:بله بفرمایید.چ.چی شده واایییی الان میام الان حالش چه طوره باشه باشه نگران نباشید الان خودمو میرسونم

وبانگرانی تلفن روقطع کرد

جونگی:چی شده اتفاقی افتاده؟؟

هیون بانگرانی :الان نمیتونم توضیح بدم بازبعدا توضیح میدم باید برم

خیلی سریع کلید ماشینش روازرومیزبرداشت وبدون اینکه حرفی بزنه ازخونه خارج شد

وتند تند ازپله های آپارتمان اومد پایین

وازآپارتمان اومد بیرون

باعجله سوارماشینش شدوپاشوگذاشت روگازوباسرعت تمام به مقصدش حرکت کرد

خونه ی دابل اس

یونگی:یعنی چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه!!!

جونگی:منم خیلی دوست دارم بدونم خودش گفت بازبعدا بهمون میگه

ساعت حدوده 10شده بود

منم دانشگاه بودم

هیون به مقصدش رسید(بیمارستان)

ازماشین بانگرانی پیاده شد

واردبیمارستان شد

ازپرستارپرسید:ببخشید دختری به اسم نگاراحتمالا خودکشی کرده اینجاست؟؟؟؟؟؟؟

پرستار:بله اتاق 15

هیون بانگرانی:ببخشید میشه راهنمایی کنید؟؟؟

پرستار:بله حتما لطفا همراهه من بیاید

هیون همراه پرستار رفت تا اتاق رونشون بده

پرستارگفت:بفرمایید اینم اتاق 15 اهان درباره ی نگارخانم باقرصای خواب آور میخواست خودکشی کنه

هیون بانگرانی:الان حالش چه طوره؟؟

پرستار:معده شو شست وشودادن الان حالش خوبه حدود یه ساعت دیگه بهوش میاداگه دیگه بامن امری ندارید من ربرم

هیون:نه مرسی بفرمایید

پرستاررفت ودروبست

هیون نشسته بودتانگاربهوش بیاد

هیون هی به خودش میگفت:آخه چرانگاربایداینکاروکنی باهم که دعواهم نیفتاده بودیم چرا علتش چی بوداینم ازکیواینم ازنگار مشکلات پشت مشکلات اه لعنت به این زندگی هیچوقت هم شانس نیوردم

یه ساعت گذشته بودهیون خوابش برده بود

نگار خیلی خیلی آروم چشماشوبازمیکنه میبینه هیون خوابش برده

هیون متوجه میشه نگاربهوش اومده ازخواب بیدارمیشه گفت:دخترچرااینکاروکردی میخوای تومنودق بدی آره؟؟؟

نگارهیچی نگفت

هیون دوباره گفت:چرااینکاروکردی اهان برای چی بگودیگه چراساکتی؟؟

نگارباچشای گریون گفت:نمیدونی چی شده هیون

هیون:نگارچراگریه میکنی چی شده بازاتفاق جدیدافتاده

نگارباچشای گریون:یادته مادرم مریض بود

هیون:خوب آره یادمه چی شده خوب شده؟؟

نگارباچشای گریون:م..م..مرده 3روزه توهم حتی یه زنگ بهم نزدی الان بی کس شدم هیچکی روندارم

هیون :بیا یه مشکل دیگه اضافه شد ناراحت نباش همه چی درست میشه

نگارباچشای گریون:درست میشی الان نه پدردارم نه مادر پدرم که 2سال پیش توتصادف مرد مادرم به علت مریضی حالا فقط من موندم

هیون:عزیزم نگران نباش تا من هستم چرا گریه میکنی

گوشی هیون زنگ میخوره جونگی بود

هیون:سلام جونگی

جونگی:سلام میخواستم بپرسم چی شده

هیون:حالامیفهمی امشب مهمون داریم خونه رومرتب کنید

جونگی باتعجب:مهمون کیه ؟؟؟

هیون:حالامیفهمی دیگه اینقدرسوال نکن خونه رومرتب کنید شب تاچندساعت دیگه خونه ام

جونگی:باشه

هیون تلفن روقطع کرد

نگار باتعجب باچشای گریون:هیون

هیون:عزیزم نگران نباش ازاین به بعد پیش من زندگی میکنی

نگارباچشای گریون:شوخی میکنی با5تاپسرزندگی کنم

هیون:آره چی میشه مگه اینطوری تنهاهم نیستی اینقدرباحالن که ازاین حال وهوادرمیای

نگارباچشای گریون:باشه هرچی توبگی

هیون:آفرین حالاشید مثل یه دخترخوب

یه 5ساعتی گذشته بود

هیون بابیمارستان تصفیحه حساب کردوبانگار ازبیمارستان اومدبیرون

هیون درماشین برای نگاربازکرد

نگارنشست

خودش هم نشست پشت فرمون

وحرکت کرد به سمت خونه

منم ازدانشگاه اومدم بیرون وقدم زنان داشتم سمت خونه حرکت میکردم

همینجور داشتم به هیون فکرمیکردم

که به سرکوچه رسیدم

وقدم زنان اومدم توکوچه که برم خونه

درهمین موقعه هیون باماشین که بغلسش هم دختربود ازسمتم رد میشه

نمیدونم چرایه دفه ناراحت شدم

رسیدم خونه هیون همراه دختره ازماشین پیاده شد

هیون چشش به من افتاد

من خیلی هول شده بودم وهمچنان ناراحت

من تاکلید خونه روازتوکیفم دربیارم

هیون باکلید درآپارتمان روبازمیکنه وگفت:بفرمایید تونویسا خانم

خیلی بریده بریده گفتم:م...م..ممنون بعد من اومدم توآپارتمان

هیون ودختره دستشون تودست هم بود

هیون ودختره جلوترازمن بودن

ازپله ها میرفتن بالا من پشت سرشون میرفتم

خیلی ناراحت شده بودم خیلی خیلی

کنجکاوهم شدم آیا دختره دوست دختره شه؟؟ کیش میشه ازاین جورسوالات

اول من منتظربودم که چی میشه

هیون آیفن خونه روزد

وباکلید دروبازکرد

جونگی اومد تادروبازکنه که هیون خودش دروبازکرد

جونگی چشش به دختره افتاده یه جورای زبونش بند اومده بود گفت:هیون نگفته بودی مهمونمون دختره

هیون:حالاکه میدونی بروکنار

جونگی رفت کنار

هیون ودختره(نگار)واردخونه شدن

که جونگی چشش به من افتادگفت:نویسا خانم شما میدونید دختره کیه؟؟

بریده بریده گفتم:خودمم نمیدونم مگه شمانمیدونید؟؟

جونگی:نه

جونگی ازم خدافظی کرد ودروبست

درخونه روزدم نگین اومد ودروبازکرد

نگین:وایی سلام عزیزم دلم برات تنگ شده بود تواین چندساعت

من باناراحتی گفتم:منم همینطور

نگین:چراناراحتی چیزی شده بیاتوتعریف کن

من رفتم تو

بعد به مادرش سلام کرد

نگین منوبه اتاقش همرایی کرد ودروبست

نگین:چیزی شده چراناراحتی؟؟نکنه تودانشگاه اذیت میکنن

باناراحتی گفتم:نه بالاترازاین حرفاست

نگین:نکنه پسراچیزی بهت گفته بگوچی شده دق کردم به خدا

باناراحتی گفتم:ه..هیون

نگین:هیون چی ؟اتفاقی براش افتاده چی شده

باناراحتی گفتم:اتفاق که نه

یه دفعه زدم زیر گریه گفتم:هیون دوست دخترداره

نگین باتعجب گفت:چ..چ..چی دوست دخترداره

من همه جریانوگفتم

نگین:مامانم گفته بودا اینا دروبرشون پره دختره حالا ناراحت نباش ازکجامعلوم که دوست دخترش باشه

باناراحتی گفتم:دستشون تودست هم بود

قسمت8

نگین:چ..چی واقعااا حالامیخوای چیکارکنی بایه هوو؟؟؟!!

باناراحتی گفتم:نمیدونم الان اصلا فکرم کارنمیکنه

نگین:خوب حالا چیزی نشده که بیا بریم مامان نگرانمون میشه بریم دختر

گفتم:باشه بریم

من ونگین بلند شدیم

وازاتاق اومدیم بیرون

ورفتیم تونشیمن نشستیم

 خونه ی دابل اس

4تاشون شوکه شده بودن همه شون زبونشون بنداومده بود وبه دختره(نگار)وهیون نگاه میکردن سکوت سکوت بود

تااینکه هیون سرصحبت روبازکردگفت:ووواااااموش زبونتون خورده چتونه مگه تاحالا شما دخترندید!!

هیونگ:چرا دیدیم وولییی تاحالانگفتی دوست دخترداری یکی اون یکی این

دختره (نگار):ببخشید اون یکی؟

هیون:ااااااهیونگ ساکت باش حرف نزن دهن لق

هیونگ:باشه باشه عصبانی نشو

کیو:راستی نمیخواید خودتون رومعرفی کنید

دختره:اهان داشت یادم میرفت اسمم نگاره

یونگی:وووااایییی اسمت مثل خودت خوشگله

هیون :یونگی مثل اینکه من اینجا هستما مواظب باش چی میگی

یونگی:باشه چشم قربان

هیون:آفرین پسرخوب

ساعت حدوده 8شب بود

همه شون هنوزتونشیمن نشسته بودن وبانگارگرم گرفته بودن میخندیدن

هیون:خوب نگارخانم افتخارمیدید وبامن میریم بیرون هوا بخوریم البته فقط دونفری

نگارهم که ازخداخواسته گفت:آره حتما باعث افتخارمه باشما باشم

جونگی:هوووررااااااا

تابقیه گفتن:هوورررراااا

بعد نگاروهیون دستشون تودست هم گذاشتن

وباهمه خدافظی کردن وازخونه اومدن بیرون وازآپارتمان اومدن بیرون

وسوارماشین شدن وحرکت کرد

منم که ازاون موقعه تاحالاداغون داغون شده بودم

بدون اینکه حرفی بزنم یاکیفم یا موبایلمو بردارم یاحتی خدافظی کنم باناراحتی ازخونه اومدم بیرون

رفتم سمت درخونه ی دابل اس آیفن روزدم

هیونگ اومدودروبازکردگفت:سلام نویسا خانم چیزی شده؟؟؟

گفتم:ببخشید بی موقعه اومدم آقای هیون جونگ هست

هیونگ:نه همین تازه رفت بیرون اگه پیامی داری بگو تابهش برسونم

گفتم:نه ممنون پیامی ندارم نه اینکه نداشته باشم دارم ولی خصوصیه باید به خودش بگم

هیونگ:باشه هرجورکه راحتی

گفتم:ممنون خدافظ

هیونگ:خدافظ

بعدهیونگ دروبست

من باناراحتی ازپله ها اومدم پایین ودرآپارتمان روبازکردم وازآپارتمان اومدم بیرون

وهمینجوری قدم زنان راه میرفتم درحالی که گریه میکردم به خودم میگفتم:دختر توکه هنوز باهاش دوست نشدی وای چرا من اینجوری شدم من تاحالا اینجوری عاشق یه پسرنشدم دخترباید به خودت بیای

خووب چیکارکنم راستش باهمون نگاه اول عاشق هیون شدم بااینکه زیاد نمیشناسمش ولی فکرمیکنم پسرخوبی باشه

دورزه که هیون فکرمو درگیرکرده باید یه جوری ازفکرش دربیام ولی نمیتونم

خلاصه همینجوری غرق هیون شده بودم وهیج جایی روهم بلد نبودم

خیلی خیلی ازخونه دورشده بودم معلوم نبود کجابودم

ولی اهمیتی ندادم چون ازهمون راهی که اومدم برمیگشتم

ساعت12شب شده بود

تااینکه دنفرآدم که م.س.ت بودن اومدن سمتم

هیچکس هم نبود

همینجوری داشتن میومدن طرفم

منم که نمیدونستم فقط فهمیدم م.س.ت.ن

گفتم:چی شده آقایون اتفاقی افتاده

بازحرفی نزدن همینجوری داشتن میومدن طرفم منم فاصله میگرفتم

یکیشون که افتضاح م.س.ت شده بود گفت:واایی ببین دخترخوشگله اینجا چیکارمیکنی باید الان خونه باشی فرارکردی

اون یکی بام.س.ت.ی گفت:نکنه فرارکردی ازخونه من جادارم میخوای بیای پیشمون؟

منم بااین حرفاشون ترسیده بودم گفتم:نه خیر آقایون هیچکدوم ازاینایی که میگید نیس

خلاصه هی گفتم ولی توجهی نمیکردن به کارشون داشتن ادامه میدادن

منم جیغ وداد میکردم ولی هیچکس نبود که نبود مونده بودم خیلی ترسیده بودم

خیلی خیلی دست وپاموگم کرده بودم

همینجوری داشتم جیغ ودادمیکردم تااینکه ینفرازماشین پیاده میشه

وتاتونست هردوشون روزد وبهشون میگفت:شماخجالت نمیکشید همسن وساله دخترتونه بریدگمشیدبینم

اون دوتاهم بعدازیه کتک خوردن حسابی فرارکردن البته اوناهم یکم زدنش(اون هیون بود)
فقط ازدماغش خون اومده بود

من خیلی تعجب کرده بودم هیون اینجا چیکارمیکنه

هیون که یکم زخمی شده بود گفت:نویسا خانم چی شده چرااین وقت شب اینجاهستیداتفاقی افتاده راستی چرا چشتون پف کرده وقرمزشده اون آشغالا شماروزدن؟؟

گفتم:نه نه ممنون اگه شمانبودید تاالان من مرده بودم خیلی خیلی ممنون

بعدبدون اینکه حرفی بزنم برگشتم نگاهم بهش نکردم

دوباره هیون اومد سمتم گفت:میخواین برسونمتون؟؟

گفتم:نه خیلی ممنون

هیون:تعارف نکنید منم دارم میرم خونه خطرناکه ممکنه دوباره ازاین جورآدما شمارواذیت کنن تشریف بیارین سوارماشین شید

گفتم:یه سوال ببخشیدکسی که همراتون نیس؟؟

هیون:نه هیچکس تنهام بیاید دیگه

گفتم:باشه

هیون درماشین برام بازکردمن نشستم خودش هم نشست

بعدحرکت کرد به سمت خونه

(راستی هیون نگارروخونه اش رسوند تاوسایلشوجمع کنه تاازفردابیادپیش هیون زندگی کنه)
توماشین

گفتم:ببخشید میتونم یه وسوالی بپرسم؟؟!
هیون:بله حتما سوالتون چی هس

گفتم:اون د.....دختره د..دوست دخترش..شماست

هیون:بله اسمش هم نگاررسوندمش خونه ازفردا بامن زندگی میکنه

باصدای بلنددادزدم گفتم:چ..چییی

هیون:چیزه بدی گفتم چراعصبانی شدید

گفتم:ببخشید چندوقته حالم خوب نیس

هیون:نه اشکالی نداره درک میکنم

میخواستم بهش اعتراف کنم که عاشقشم وبدون اون نمیتونم زندگی کنم

وچندوقتیه که ذهنمه درگیرکرده وکاملا ذهنمودرگیرخودش کرده

خلاصه دودل بودم که بگم یانه خودش دوست دخترداشت من ومیخواد چیکار

هیون:نویسا خانم چراتوفکرید؟؟!!

گفتم:میتونم یه چیزبگم؟

هیون:بله 10000تاچیزبگیدحالاچی میخواید بگید

من بالاخره تصمیموگرفته بودم که بهش بگم

گفتم:ر......ااااا.........سش چندوقته که شما ذهنمودرگیرکردید یعنی میشه گفت عاشقتون شدم راستش اولین باری که دیدمتون عاشقتون شدم

هرکاری میکنم نمیتونم شماروازذهنم بیارم بیرون واین داره منوکلافه میکنه میدونم خیلی رک گفتم ولی خوب من واقعاعاشقتون شدم وشمااولین پسری هستی که بهش علاقه من شدم

هیون که خیلی بااین حرف من شوکه شده بود ماشینوزدکنارگفت:چچچچچییی عاشقم شدی هه هه هه خیلی شوخیه بی مزه ای بود همونطورکه میبینید من خودم دوست دختردارم

گفتم:آره میدونم ولی خیلی ببخشید اینومیگم چون من خیلی رکم بعدازنگارخانم اگه امکانش هس من باشم وتااون موقعه منتظرتون میمونم

هیون هم خیلی شوکه شده بود وهم خیلی عصبانی تااینکه پاشوگذاشت روگازودوباره حرکت کرد

گفت:حالاتاببینم قول نمیدم

گفتم:باشه تاهرموقعه که باشه من منتظرمیمونم

بعدرسیدیم خونه هیون باعصبانیت ازماشین پیاده شدودرماشین رومحکم بست

منم ازماشین پیاده شدم

فهمیده بودم دیگه خیلی رک گفته بودم معلوم بود عصبانی میشه

باکلید درآپارتمان روبازکرد

اول من اومدم توآپارتمان بعد خودش اومدهیچ اعتنائی بهم نکردوبدون هیچ توجهی ازپله ها بالااومد اول اون رفت خونه

انگار نگین گوش به زنگ بود دروبازکردوخیلی آروم گفت:دخترمعلوم بود کجایی هیس آروم همه خوابن

منم گفتم:سلام بعد بدون حرفی اومدم تو

نگین خیلی آروم گفت:خوب دیگه من میرم بخوابم توهم بروبخواب

گفتم:باشه گلم شب بخیر

نگین رفت اتاقش وخوابید من رفتم اتاق ودروبستم

توتخت درازکشیده بودم

وداشتم به این فکرمیکردم نباید اعتراف میکردم راست هم میگفت دوست دخترشوکه ول نمیکنه بیاد منوبگیره این کارکه امکان پذیرنبوداه فکرمیکردم بگم اونم بگه منودوست داره ولی نشد هییییی دله غافل

خودموهمینجوری سرزنش میکردم نباید میگفتم

جوگیرشدمواعتراف کردم نکنه ازاین به بعدبامن بدرفتارکنه ؟!وایی خدا چه کاراحمقانه ی کردم کاریه که شده برگشت هم دیگه نداره

فردای آن روز

ساعت 8صبح ازخواب بیدارشدم امروزاصلا حوصله ی درس خوندن رونداشتم فکرم ازدیشب داغون ترشده بود

کاری که شده بود خوب چیکارکنم واقعا عاشقش شده بودم دیگه

فکرم همینجوریه درگیربود.

خلاصه 4سال هم گذشت  رشته ام تجربی بود تادکتراروداشتم وحالامیتونستم دنبال کاربگردم

نگارهم که یه سال پیش تصادف کرده بودولی چون وضیعتش خیلی وخیم بود وقتی که بردنش بیمارستان مرده بود

ولی قبل ازاون باهیون زندگی میکرد

هیون هم ازاون موقعه تا الان خیلی افسرده شده بود

ولی اعضا ءهمه کارکردن تا ازافسردگسش بیارن بیرون نشد

روزبه روزبدترشده بودوتوهیچ کنسرتی هم حضورنداشت اعضاء4تاشون به کارشون داشتن ادامه میدادن

تااینکه مدیرگروه دیگه خسته شده دیگه اون هیون قبلی نیس

به این نتیجه رسیده بود که به جای هیون یکی دیگه روبیاره ویکی روهم سراغ داشت

اعضاءبه غیرازهیون توکمپانی بودن وتودفترمدیر

مدیر:خوب بچه ها من میخوام یه چیزی بهتون بگم ولی وقتی گفتم عصبانی نشید

همه شون کنجکاو شده بودن که مدیرچی میخواست بگه

مدیرادامه داد:خوب هیون که روزبه روز داره بدترازدیروزمیشه وافسردگیش هم زیاد

جونگی:خوب منظور؟؟

مدیر:میخوایم یه نفره دیگه جایی هیون روبیاریم ولیدرشماهابشه اسمش هم هست سان وو

4تاشون باعصبانیت بهم نگاه کردن

یونگی باعصبانیت:خوب دیگه چی ادامه بدید جناب مدیر

مدیر:اتفاقا خیلی خیلی ازهیون بهتره خیلی خوب باشما کنارمیادوصداش هم عالیه بعد یه چیز دیگه بگم اینه که ازهیون خوشتیپ تره فکرکنم همه عاشقش بشن

همه عصبانی شدن بعدیهو زدن زیرخنده

کیو:ممنون میشم کمترجوک بگید

مدیر:نه اتفاقا اصلا هم شوخی نمیکنم خیلی هم جدی هستم فقط میتونم بگم خیلی ازهیون بهتره

تااینکه هیونگ بیش ازجوش آورده بود باعصبانیت بلندشد باخیلی محکم دست روگذاشت رومیزمدیر گفت:مدیرپارک این خوب توگوشتون فروکنید شاید هیون دیگه مثله قبل نباشه ولی هنوزلیدرمو درسته تواین چندوقتی توهیچ کنسرتی حضورنداشته  وهیچکاری انجام نداده باشه خودتون هم که میدونیددوست دخترش مرده من موندم چه طوری تونسه تاالان تحمله کنه

اینم آخرین حرفمه من باعضو جدیدمخالفم هنوزکسایی هستن که ازهیون خوششون میاداگه عضوجدیدی بیاد من استفاءمیدم همین که شنیدید

مدیر:من مطمئنم وقتی شماسان وروببینید نظرتون عوض میشه

هیونگ دوباره محکم دستش روگذاشت رومیزگفت:همین که شنیدی من باعضو جدید مخالفم

جونگی هم باعصبانی بلندشد گفت:منم مخالم اگه عضوءجدیدیدرکارباشه مادیگه نباید اینجاباشیم

یه کم جونگی وهیونگ شلوغ بازی درآوردن وباعصبانیت با هم ازدفترمدیرعامل اومدن بیرون وازکمپانی اومدن بیرون وسوارماشین شدن حرکت کردن به سمت خونه

ولی یونگی وکیو منطقی بودن هنوزتودفترمدیرعامل بودن

کیو:واما قبلش میتونیم این عضوی که هی ازش تعریف میکنید ببینیم

یونگی:اتفاقا منم خیلی دوست دارم عضو جدیدروببینم

مدیر:آره حتما حدود 5دقیقه دیگه اینجاست قبل ازاینکه شما اینجا باشید بهش گفتم بیاد تا شما ببینیدش

یونگی:راستی مدیر مردم اعتراض نکنن؟

مدیر:نگران نباش مطمئن باش سان وروببین هیون روبه کلی فراموش میکنن

 

کیو:مدیر لطفا اینطوری نگو هیون قبل ازاون کلی زحمت کشیده بود تابه اینجارسیده مثل اینکه یادتون رفته یه زمانی تو پیتزافروشی کارمیکرده تا بتونه برای مادرش هدیه تولد بگیره خیلی زحمت کشید من فکرمیکنم بهتر این سوپراستارتوجهان هیون باشه  اگه میشه یکم وقت بدید شاید مثل قبل شد
دوشنبه نهم بهمن 1391 | 22:22 | کیم نویسا |

قسمت4

ماروهمرایی کرد تا تونشیمن بشینیم

رفتیم نشستیم

جونگی:چی میل دارید براتون بیارم؟؟؟؟!!!

نگین:نه ممنون چیزی میل نداریم لطفا بشینید آقای جونگمین

یونگی اصلا متوجه حضورمانشده بود چون داشت باهدفون آهنگ گوش میکرد

کیو:نگین خانم شماهمسایه روبه رویی هستید؟؟؟

نگین:بله همسایه روبه رویی هستیم

یونگی بلندشد تازه متوجه حضورماشده بودگفت:سلام هیون نگفتی مهمون اومده!!!

هیون:چون جنابالی داشتی آهنگ گوش میدادی متوجه نشدی کجا میخوای بری؟؟؟؟

یونگی:اگه اشکالی نداره میخوام برم دستشوییی میخوای بامن بیای؟؟؟

هیون:نه ممنون خودت برو

یونگی رفت دستشویی

هیونگ:خودتون رومعرفی نکردید

نگین:من نگین هستم

هیونگ:شمارومیشناسم این خانوم زیبارونمیشناسم

گفتم:من اسمم نویسا هستش

نگین وجونگی بهم هی نگاه میکردن

هیون:مطئنیدچیزی میل ندارید براتون بیارم؟؟؟؟؟

نگین:بله مطئن چیزی میل نداریم ممنون

هیون:اگه چیزی میل دارید بگیدتابراتون بیارم

روبه نگین کردم گفتم:خوب دیگه نگین بریم !!!!

نگین:کجابریم تازه نشستیم

گفتم:اااااانگین دوست دارم کره روبهم نشون بدی بریم دیگه

نگین:حالاوقت هست

گفتم:نه وقتی نیس من تاپس فردا باید برم دانشگاه وقتی نمیمونه که بریم خواهشش

نگین:حالا میریم دختراینقدرعجول نباش

هیون:نویساخانم دوست داری کره روببینی؟؟؟؟

گفتم:بله خیلی دوست دارم!!!!!!!

هیون:پس دعوت منوقبول میکنید!!!

گفتم:دعوت؟؟؟!!!!

هیون:اگه مایل باشید من کره روبهتون نشون بدم

گفتم:نه ممنون نگین اینکارومیکنی خودتون روزحمت نندازید

جونگی:نویسا خانم دعوتشو قبول کنید چون این هیون ما هیچکس رودعوت نمیکنه

هیون:آره جونگمین راس میگه شما اولین نفری هستین که شمارودعوت کرد قبول کنید

گفتم:باشه دیگه آدمومجبورمیکنید قبول میکنم

هیون خوشحال شدگفت:پس من برم لباساموعوض کنم بیام

گفتم:باشه

هیون باخوشحالی رفت تواتاقش تا آماده شه

جونگی:نگین خانم دوست دارید باهم بریم گردش؟؟؟؟

نگین:آره خیلی خیلییی دوست دالم باشمابرم گردش

جونگی:البته تنها نه باهم هیونگ وکیوویونگی باهم بریم چه طوره

نگین :باشه

نگین فکرکرد منظورش تنها 2نفری یه کم ناراحت شد

هیون ازاتاق اومد بیرون گفت:خوب دیگه بزن بریم

منم ازجام بلندشدم

هیون کلید ماشینشو ازمیزگرفت اومدسمتم

دست منوگرفت من خیلییی ازاین کارش تعجب کردم

نه فقط من تعجب کردم همه ازاین کارهیون تعجب کردن

بعدخداحافظی کردیم ازخونه اومدیم بیرون

که درهمین موقعه حمیدازخونه میادبیرون

روبه من کردودیددستم تودست هیون گفت:اااااااا

من هول شدم گفتم:هچی نیس

حمید:باشه باشه هول نشو من هیچی ندیدم دوباره برگشت توخونه

خیالم راحت شد

باهیون ازپله های آپارتمان اومیدم پایین بعددرروبازکرد وباهم ازآپارتمان اومدیم بیرون

هیون باکلید قفل ماشین روبازکرد

گفتم:واوووووعجب ماشین شیکی؟؟

هیون درماشین روبرام بازکردگفت:بفرمایید

من نشستم

هیون هم نشست پشت فرمون وحرکت کردیم

توماشین

ترسیده بودم که هیون سرصحبت روبازکنه

هیون:شماچندسالتونه؟؟

گفتم:م...م..من 21سالمه

هیون:احتمالا کره ای نیستید چون به دوستتون گفته بودید کره رونشون بده درسته؟؟؟!!!؟؟!!

گفتم:بله درسته من کره ای نیستم ایرانی هستم

هیون باتعجب:ایران؟؟؟؟

گفتم:بله ایران

هیون:بله متوجه شدم

شب شده بودحدودساعت 8بود

نگین هنوزبادابل اس بود داشت خوش میگذروند

من وهیون دمه دره آپارتمان بودیم

هیون باکلید درآپارتمان بازکرد

ومن اومدم توآپارتمان خودش هم همینطور

بعدباهم ازپله های آپارتمان اومدیم بالا

هیون آیفن خونه روزد

هیونگ اومد درروبازکردگفت:به به به خوش گذشت بهتون

هیون:اههههه بروکناربینم بازشروع کردیا

هیونگ:خب خب حالا چراعصبانی میشی

هیون:میگم بروکنار میخوایم بیایم تو

هیونگ بدون اینکه حرفی بزنه رفت کنار

من وهیون اومدیم توخونه

جونگی:به لیدرعزیز خوش آمدیدآقا

گفتم:نگین

نگین:سلام نویساجان خوش گذشت؟؟؟!!!؟؟!

گفتم:خوب بود پاشودیگه

نگین بلندشد اومد سمتم

نگین:خوب دیگه ازمهمان نوازیتون ممنون دیگه باید بریم

همه بلندشدن واومدن برای بدرقه مادوتا

هیون وجونگی ماروتا درخروج راهنمایی کردن

هیون:خوب نویسا خانم میتونم دوباره ببینمتون

گفتم:نمیدونم

جونگی:هیون

نگین:آقاجونگی خیلی بهم خوش گذشت ممنون

جونگی باخوشحالی:خواهش میکنم بازحتما دوباره بهمون سربزنید

نگین:حتما شما بیاین

جونگی:حتما من میام مزاحمتون میشم

من ونگین خداحافظی کردیم

بعد نگین باکلید درخونه روبه رویی بودبازکرد

من ونگین رفتیم توخونه

مادرنگین وحمید:به خانوما میدونید ساعت چنده معلومه کجابودید؟؟؟؟؟؟

نگین :اممم ...چ..چ..چی.چیزه

مادرنگین وحمید:چراهول شدی یه سوال پرسیدما

گفتم:چیزه گردشمون یه کم طول کشیده بود به خاطره همین دیرشد

نگین:آره نویسا راس میگی

مادرنگین وحمید:خوب بیاید بشینید تا خستگیتون دربره

من ونگین بهم دیگه نگاه کردیم زدیم زیرخنده

مادرنگین وحمید دوباره گفت:چرا میخندید شمادوتا

من ونگین باخنده:اونم چه خستگیه

من ونگین رفتیم نشستیم

مادرنگین وحمید:خوب نویسا خانم کره قشنگه به نظرشما

گفتم:چیزه آره خیلی قشنگه

نگین:مامان حمید نیومد خونه

مادرنگین وحمید:نه عزیزمن بادوستاش بیرونه طول میکشه بیاد

نگین:آهان فهمیدم

گفتم:من برم لباساموعوض کنم بیام

مادرنگین وحمید:باشه دخترم بروعوض کن بیا

من رفتم اتاق ودرروبستم

نگین همه ی جریانو برای مادرش تعریف کرد

من ازاتاق میام بیرون

مادرنگین وحمید:مبارکه دخترم

باتعجب گفتم:مبارکه چی مبارکه؟؟!!!

مادرنگین وحمید:که آقای هیون لیدرگروه دابل اس روعاشق خودت کردی

من باعصبانیت به نگین نگاه کردم گفتم:نگین تونتونستی جلوی دهنتون بگیری آره

نگین:خوب چیکارکنم نمیتونستم نگم وگرنه تافردا خوابم نمیبرد

گفتم:حالاکه اینطورشد منم میگم

نگین:چیو؟؟؟؟

گفتم:خاله جونگی ونگین عاشق همم

بعد روموکردم به نگین زبون درآوردم

مادرنگین وحمید:نگین!!!

نگین:اممم امم چیزه چیزه آره مگه اشکالی داره چندوقته

مادرنگین حمید:نه عزیزم اشکالی نداره ولی باید بهم میگفتی دیگه فقط مواظب باش که سرت هووونیاره

نگین:اوووففف حالاکوتاهووومگه من بهش اجازه میدم که اینکارروکنه عمرا

مادرنگین وحمید:نگین جان همه چی ممکنه انگاریادت رفته خواننده هستش دوربرشون هم پردختر

نگین:اااامامان جونگی هیچ وقت سرم هووونمیاره دیگه این رونگو تازه هنوز باهم دوست نشدیم برای فردا یه قرارگذاشتیم باهم فقط منووجونگی

مادرنگین وحمید:حالاازمن گفتن بود

ساعت 9شب بود

شهریار میادخونه

وتونشیمن باهامون میشنه

شهریارروبه من کردگفت:دخترم چیزی کم کسرنیس

گفتم:نه ممنون

شهریارروبه زنش کردگفت:حمیدکجاس نمیبینمش بازکجارفته؟؟

مادرنگین وحمید:بادوستاشه دیرمیادخونه

خلاصه همه مون شاممون روخوردیم شهریاربازنش رفتن اتاقشون وخوابیدن

من وموندم بانگین

نگین:نویسا بریم بیرون قدم بزنیم

مثلا دارم ادای قهرکردن رودرمیارم گفتم:بله من شمارومیشناسشم؟؟؟؟

نگین:ازدستم ناراحتی به خاطرامشب غلط کردم خوبه

گفتم:بله بایدفکرکنم ببینم چی میشه

درهمین موقعه زنگ خونه به صدا درمیاد

نگین میره درروبازمیکنه

میبینه  حمید م.س.ت شده اصلا هم هوشیارنیس

نگین بانگرانی گفت:نویسا بیاکمک

گفتم:چی شد

من رفتم

آخ آخ اینقدر حمیدسنگین بود تادوروزکمرم دردمیکرد

یکی ازدست حمید روی شونه من بود ودست دیگه اش روشونه ی

نگین

خلاصه همه وزنش رومن ونگین بود

بردیمش اتاقش ودرشوبستیم تابخوابه

من ونگین هم یکم باهم درمورد امروزحرف زدیم

ورفتیم اتاقامون

من تواتاق بودم ودرهم بسته بود

توتخت درازکشیده بودم

هییی تادیروزروتخت خودم درازکشیده بودم وباخانواده ام داشتم شام میخوردم

هی چقدرزمان زودمیگذره

اولین روزی بود که ازخانواده ام جداشدم بعدتا4سال دیگه نمیتونم ببینمشون

4سال چقدرزیاد تواین 4سال هم هیچکس هم  منوساپورت نمیکنه فقط شهریار

یعنی میشه این 4سال هم بگذره ودرکنار خانواده ام باشم

هییی

یدفعه نمیدونم چی شد توذهنم هیون اومد

بعدهرکاری کردم نتونستم ازذهنم ببرمش بیرون

امروزچه روزخوبی بود

باخواننده ی محبوب کره آشنا شدم

الان هرکسی جایی من بود ازخوشحالی بال درمیورد ولی من زیاد عکس العملی نشون ندادم

خوب چیکارکنم بابااینا هم آدمن مثل ما

تنها فرقشون اینه که خواننده ان

ولی چقدرزندگی کردن واسه این آدما سخته

چون که هردفعه بایدآهنگ جدید وکنسرت بدن

مثل مردم عادی هم نمیتونن توخیابون راه برن چون

همه میان طرفش

خواننده گی هم بده ها ولی ازیه جهت خوبه

خداروشکرکه خواننده نشدم والله که هه هه هه هه

به چه چیزای دارم فکرمیکنم

این هیون هم ذهن منودرگیر کرده اه

ولی خدایش چراخواننده ها نمیتونن مثل مردم عادی زندگیشون کنن

حتما قبل ازخواننده شدنشون خیلی بهترزندگی میکردن

چون کسی نمیشناختش خیلی عادی توخیابونا قدم میزنن

ولی یه خواننده دوست دختربگیره همه دخترا بهش حسودی میکنن

آخه عاشقه چیه اونا میشن قیافه یاصدا یابه خاطره شخصیتی که دارن

واقعاخواننده گی هم بده

همین طورداشتم فکرمیکردم تااینکه خوابم برد

فردای آن روز

ساعت10بودمن داشتم سرکوچه قدم زنان راه میرفتم

همینطورخیلی خیلی ریلکس وعادی

 

که یهویه ماشین پورشه قرمز جلوم وایستاد

من خیلی تعجب کردم

اونی که توماشین پورشه بود هیون جونگ بود

هیون پنجره روآوردپایین گفت:سلام نویساخانم بیاین سوارشید من شمارومیرسونم

خیلی هول شده بودم گفتم:س...سلام نه ممنون

هیون:لطفا سوارشید این طوری نکنید دیگه!!!!

منم چاره ای نداشتم قبول کردم

درماشین بازکردم

ونشستم

هیون:حالتون خوبه ؟؟؟

گفتم:بله به لطف شما خوبم

بعدهیون پاشوگذاشت روگاز وحرکت کرد

هیون:خوب دیروزخوش گذشت بهتون؟؟؟

گفتم:بله خوب بود خوش گذشت ازتون ممنونم

هیون:این چه حرفیه که شما میزنید من کارخاصی نکردم

هیون مسیرتون کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم:دانشگاه  کیرین میدونیدکجاست؟؟؟؟

هیون:آره میدونم کجاست حالا واقعا دانشگاه تون اونجاست؟؟؟

گفتم:بله چه طور؟؟؟

هیون:هیچی همین جوری پرسیدم

که درهمین موقعه گوشی هیون به صدادرمیاد

جواب میده گفت:سلام جونگی چی شده ؟؟؟

جونگی بانگرانی :آخ داداش زودترخودتوبرسون

هیون نگران شده بود گفت:چی شده جونگی اتفاقی افتاده چی شده بگو دق کردم

جونگی بانگرانی:کیو ازدست رفت

هیون بانگرانی :یعنی چی کیوازدست رفت حرف بزن چی اتفاقی برای کیوافتاده

جونگی بانگرانی گفت:رفته بود دستشویی بعد خیلی طول داده بود

هیون بانگرانی گفت:خوب بگو

جونگی بانگرانی:خیلی طول داده بود بعدمن رفتم ببینم چرا اینقدر طول داد تا ازدستشویی بیادبیرون

وقتی دردستشویی روبازکردم دیدم

هیون بانگرانی:چی دیدی بگو؟؟؟؟؟

جونگی بانگرانی:د..دیدم کیوافتاده توزمین وکلی خون ازدماغش میادهنوزهم بیهوشه مازنگ زدیم تاآمبولانس بیادخودتو برسون بدبخت شدیم

هیون بانگرانی :چیییی وااااقعاااا خیلی خب آدرس روبده تامن خودموبرسونم

بعدجونگی آدرس بیمارستان گفت

هیون دوباره گفت:تا5دقیقه دیگه خودمومیرسونم

جونگی بانگرانی:داداش توروخدازودبیاهمه مون نگرانیم

هیون بانگرانی:باشه باشه دارم میام

بعد هیون بانگرانی تلفن روقطع کردباترس گفت:نویسا خانم یه اتفاقی افتاده باید خودمو برسونم میشه خودتون برید؟؟؟

گفتم:بله خودم میرم شما اینجا ماشینونگهدارید پیاده میشم ببخشید چه اتفاقی افتاده چون خیلی نگران هستید؟؟؟

هیون باترس ونگرانی:کیو بعدبهتون میگم

بعد ماشینوزدکنار من باهاش خدحافظی کردم

بعدهیون باترس ونگرانی پاشوگذاشت روگاز وباسرعت به مقصدش حرکت کرد

منم که نزدیکای دانشگاه بودم

من رفتم دنبال کارایی دانشگاه

بعدازیه ربع هیون به مقصدش ریسید

باترس ونگرانی ازماشین پیاده شدواردبیمارستان شد

جونگی باترس میاد طرف هیون گفت:هیون بالاخره اومدی داریم بی مرکز میشیم عجله کن

هیون پشت سرجونگی حرکت کرد ورفت اتاقی که کیو بود

جونگی:چی شده هیونگ دکترازاتاق اومدبیرون؟؟؟

هیونگ باترس:نه خیلی میترسم نکنه اتفاقی براش افتاده باشه واااایییی بی داداش شدیم

یونگی بانگرانی:این حرفونزن بی داداش شدیم نخیر کیوقوی ترازاین حرفاست

هیونگ بانگرانی:توهم که همیشه خوش بینی داداش

بالاخره دکتردراتاق بازکرد

ودابل اس رفتن تواتاق کیو

ودرروبستن

جونگی بانگرانی:چی شدآقای دکترچه اتفاقی برای کیوجونگ افتاده؟؟؟

دکتر:خیلی متاسفم نمیدونم بگم یانه

جونگی:بگید نصف عمرشدیم بگید

دکتر:دوست شما هپاتیت ب داره

همه شون شوکه شدن وبه هم دیگه نگاه میکردن

جونگی بانگرانی:چی هپاتیت داره؟؟؟

هیونگ بانگرانی :چندماه که به این بیماری مبتلاست؟؟

دکتر:حدود2و3ماه  خونریزیش هم به خاطره اینه که داروهاش رونخورده

یونگی:چی دارو؟؟؟؟

دکتر:بله دارو

هیووون بانگرانی:حالاخوب میشه

دکتر:بله چون بیماریش هنوزپیشرفت نکرده میشه درمانش کرد

هیونگ:اااااابیچاره داداشی هیچ وقت فکرشونمیکردم اون قرصای که

میخورد به خاطره بیماریش بود

هیون بانگرانی:تومیدونستی بهمون نگفتی که کیو قرص میخوره

هیونگ:آره میدونستم فکرمیکردم قرص خواب آورمیخوره تاخوابش ببره

هیون بانگرانی:تونتونستی روی قوطی روبخونی؟؟؟

هیونگ:آخه داداش کیو همیشه قرصا توجیباش بود که مانفهمیم 

هیووون بانگرانی:آخه این همه آدم باید کیو باشه اه اه لعنت به این شانس

دکتر:نگران نباشید خوب میشه درضمن میتونه مثل یه آدم معمولی زندگیش روکنه

یونگی بانگرانی:راستی دکتر ممکنه ماهم مبتلا شده باشیم؟؟؟

دکتر:نه چون قبلا واکسن زده بود برای همین شما هیچکدومتون به این بیماری مبتلا نیستید

جونگی:الان حالش چه طوره

دکتر:دوست شما توحدود10دقیقه دیگه بهوش میاد

بعد وقتی سرمش تموم شد میتونه مرخص شه

بعد دکتربدون اینکه حرف دیگه ای بزنه  ازاتاق اومد بیرون

دابل اس تواتاق بودن

جونگی:آخی داداشی همیشه باید عذاب بکشه دلم برای کیو میسوزه گناه داره

هیووون:تویکی دیگه حرف نزن دلم براش میسوزه اه حالا من یکی چه خاکی توسرم بریزم اه اه اه آخه اینم شد گروه که ماراه انداختیم اه اه اه اه اه

درهمین موقعه کیوخیلی آروم چشاشوبازمیکنه وباصدایی که خیلی لرزنده بودگفت:م...من کجام؟؟

وقتی کیو حرف زد

هیون باعصبانیت بلندشد واومد سمتش گفت:تونتونستی زودتربهمون بگی

کیو:خ..خوب نمیخواستم نگرانتون کنم بدکردم که نگفتم؟؟؟

هیون باعصبانیت:بله خیلی بد کردی که نگفتی خیلی شوکه شده بودم

جونگی دید که هیون همینجوری داره دادوهوارراه میندازه گفت:بسه دیگه هیون فکرکردی فقط توشوکه شدی نخیر ماهم به اندازه ی توشوکه شدیم

عصبانیت هم حدی داره کیوکه نمیخواست مریض بشه دست خودش نبود شورشودیگه درآوردی هیون

هیون باعصبانیت:من شورشو درآوردم خوب پس اگه میتونی جواب مدیرروبدی بده به من هیچ ربطی نداره

تاجونگی بیاد حرفشو ادامه بده هیون باعصبانیت ازاتاق اومد بیرون وازبیمارستا خارج شد

توبیمارستان

یونگی:بروبابااین هیون هم دیونه هست اه اه اه

هیونگ روبه کیو کردگفت:داداشی کیو اصلا خودتوناراحت نکن

توکه بااخلاقای گند هیون رومیشناسی به دل نگیرباشه

کیو که همینطوراشک ازچشاش میومدگفت:م..من که نمیخواستم اینجوری شه خودمم تا5ما ه پیش نمیدونستم به این بیماری مبتلام

خودمم اوایل خیلی ناراحت شده بودم هی به خودم میگفتم:آخه چرا من مگه من چه گناهی مرتکب شدم که همچین بلایی باید سرم بیاد توگذشته هم خیلی عذاب کشیدم خودتون که میدونید الانشم باید عذاب بکشم فکرکردین خودم خوشم میادعذاب بکشم وشماروهم ناراحت کنم اگه نگران جواب مدیرهستیدمن جوابشو میدم فوق فوقش اخراجم دیگه چاره دیگه ندارم

جونگی:داداش اینطوری نگو مگه اخراج شدن الکیه توکلی بازحمت به اینجا رسیدی حالا اخراج هم بشی عمرا

کیوکه درحال اشک ریختن بود گفت:آره دیگه اگه هیون اراده کنه میتونه به کمپانی بگه منواخراج کنن

یونگی:داداشی اونقدرهاهم هیون بدنیس الان عصابش داغونه بعد خوب میشه

هیونگ:آره داداشی چون واقعا خودمون شوکه شده بودیم راستی دیگه اینطوری حرف نزن میدونی که من زود گریه ام میگیره

کیو:به خدانمیخواستم اینطوری بشه بابامنم آدمم چرا باید این همه عذابو تحمل کنم به خدا خودمم داره خسته وکلافه میشم به خدا خودم ازاین زندگی بدم اومد هرروز عذابه

جونگی:کیوبازرفتی سرخونه ی اولت که ول کن بهش فکر نکن دکترگفت زودی خوب میشه

کیو:امیدوارم

یونگی:ای بابا خوش بین باشید

هیونگ:ازیونگی یادبگیرببین میگه خوش بین باشیم

کیو:ببینم شماهم جای من بودید خوش بین بودین یانه

هیچکدومشون جوابی ندادن

دوباره کیوگفت:دیدی گفتم پس اینقدر نگین خوش بین باشم

جونگی برای اینکه همه روبخندونه باخنده گفت:خوب بروبچ این حرفا روول کنید

تا جونگی بیاد حرفشوادامه بده

هیونگ گفت:اه جونگی توروخدا دوباره شروع نکن که اصلا حوصله ندارم

جونگی :باشه چقدربدجنس خوب میخواستم یکم بخندونمتون انگار نمیشه اصلا ولش کن من دیگه یه کلمه هم حرف نمیزنم

هیونگ:ممنون

یونگی:داداشی کیو الان حالت خوبه

کیو:آره خوبم بد نیستم

جونگی به ساعتش نگاه کرد

ساعت 5بعدازظهرشده بود تازه یادش اومد که با نگین قرارداره

هول هولکی گفت:آخ آخ آخ دیرم شده باید برم

هیونگ:بازدوباره زده به سرت چی شده کجا قرارداری؟؟؟؟

جونگی:بادوستم قرار دارم وااااییییی خاک برسرم شرمنده من باید برم

خداحافظ همه گی شب میبنیمتون

همه باهاش خداحافظی کردن

وجونگی ازبیمارستان اومد بیرون

وسوارماشین شد وحرکت کرد به مقصدش

یه نیم ساعتی گذشته بود سرم کیو تموم شده

بعد هیونگ ویونگی وکیو ازبیمارستان اومدن بیرون وسوارماشین

شدن حرکت کردن به سمت خونه

توماشین هیونگ

کیو:یعنی الان هیون کجاست بروبچ؟؟؟؟

هیونگ:به جایی اینکه نگران هیون باشی نگران خودت باش داداشییییی جونم

منم کارای دانشگاه مو رسیدم وازفردا باید میرفتم دانشگاه

اینقدر ذوق مرگ شده بودم که حد نداره من خونه بود همه مون به غیرازشهریارتونشیمن نشسته بودیم

شهریار خونه نبود

حمید:ن..نویسا خانم چیزی میل دارید براتون بیارم؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم:نه ممنون چیزی میل ندارم

وووولییی من خیلی نگران بودم انگاریه اتفاقی برای کیوافتاده بود خیلی دوست داشتم

بدونم چه اتفاقی افتاده شماره ی هیون هم نداشتم تازه خجالت میکشیدم درخونه ی دابل اس بزنم وبپرسم چه اتفاقی افتاده

اهان راستی نگین باجونگی بود

ساعت حدود10شب بود همه مون خونه هامون بودیم نگین خونه اومد

خونه ی دابل اس

دابل اس به غیرازهیون تونشیمن نشسته بودن

هیون هنوزخونه نیومده بود

کیو:خیلیییی نگران هیون چرا دیرکرده نه زنگی نه چیزی

یونگی:نگران نباش الان جاش ازمن وتو بهتره داداشی

جونگی:راستی داداش کیو داروهاتو خوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کیو:آره خوردم نگران نباش

که درهمین موقعه زنگ خونه به صدا درمیاد

جونگی رفت سمت درودرروبازکرد

هیون بود م.س.ت کرده بوداصلا توحال خودش نبودهواسش هم نبود داره چیکارمیکنه گفت:بروکناربینم جونگمین

جونگی بدون اینکه حرفی بزنه رفت کنار بعد هیون با م.س. ت .ی میاد توخونه

اومد سمت کیو

هیون با م.س.ت.ی گفت:هرچی میکشیم همه اش تقصیر توئه خوشت میاد بقیه روهم عذاب بدی آره خوشت میاد کیو؟؟؟من دیگه ازدست خسته شدم

جونگی:هیون بازم.س.ت کردی خجالت بکش

هیون بام.س.ت.ی:تویکی دیگه دهنتوببند

دوباره هیون ادامه داد:من نمیتونم کسی روکه هپاتیت داره قبول کنم میفهمی چی میگم نمیتونم دوستمی جای خود ولی نمیتونم تحمل کنم من ازآدم مریض اصلا خوشم نمیاد

کیوخیلی عصبانی شده بود ازجاش بلندشد باصدای بلند دادزدگفت:تو.فکر کردی من خوشم میاد مریض باشم منی که این همه سختی کشیدم آیاشماهم به اندازه ی من سختی کشیدی؟نه معلومه که نه منم نمیتونم لیدراحمقی مثل توروتحمل کنم

برای منم سخته خوب چیکار کنم روشوبه دابل اس کردگفت:چیکارکنم چیکارکنم هااانننن شما بگید

دوباره روشوبه هیون کردگفت:منممم خسته این همه عذابو باید تحمل کنم

بابامنم آدممم مثل شما چرا باید اینطوری بشه به شماهم میگن دوست واااااقعاااا تازه همه تون رو شناختم

حداقل فکرمیکردم یکیتون منوآروم میکنه

تازه شبای که من گریه میکردم شما اینجا داشتید قهقهقهقه میکردین

منم دوست دارم خوش باشم

چندباربگم بابامن یه آدمم به خدا خودم اصلا دوست نداشتم اینطوری بشه ولی خوب شد

بعد باعصبانیت شدید بدون اینکه حرفی بزنه

ازخونه اومد بیرون

وقدم زنان راه افتاد همینجورکه داشت قدم زنان راه میرفت گریه میکرد

ساعت شده بود12

خونه ی دابل اس

وقتی جونگی دید که هیون این برخورد باکیوداشت

روبه هیون کردباعصبانیت گفت:وووول کن دیگه شورشودرآوردی کیو هم حق داره اونم یه آدمه مثل ما اون بیشترازما4تاعذاب کشیده توگذشته توروخدا هیون وووووللللل کن ازدست خسته شدم

بعد باعصبانیت یه سیلی زد توگوش هیون

هیون که عصبانی شده بودگفت:جونگمین توالان چه غلطی کردی راسه میگن نباید به دوستش انقدر روداد پرومیشه توهم پروشدی حالا به جایی رسیدی که منومیزنی میدونی چندسال ازت بزگرترم؟؟

جونگی:اصلابرای من مهم نس که باشی دوستم باشی یانباشی خودت که میدونی من ازحق دوستم دفاع میکنم واجازه هم نمیدم اینطوری باکیوحرف بزنی میفهمی که چی میگم

هیون:خوبه  خوبه

هیون روبه همه شون کردگفت:ازفردا کسی رونبینم ازدراین خونه بیرون بره

هیونگ:وواااااچه ربطی داشت!!

هیون:ربطش اینه که توخیلی خنگی همین که شنیدید ازفردا هیچکس پاشوازدرخونه بیرون نمیره

بعدهیون رفت اتاقش وبا شدت دررومحکم بست

3تاشون تونشیمن نشتسن ونگران کیوبودن که بااین حالش کجامیتونه رفته باشه

کیو همینجوری داشت قدم زنان راه میرفت گریه میکرد

هیچکس هم نبود که صداشو بشنوه

که نشست زمین سرشوروبه آسمون کردباگریه گفت:ااایییی خدا آآآآآخهههههه چرااااااامنننننننن مگه من چیم ازبقیه کمتره مگه من چه گناهی کردم که اینقدر عذاب بکشم

آآآخهههههه چرا بین این همه آدم بایدمنننن توگذشته خیلی عذاب کشیده

الان هم که به این مرحله رسیدم باید عذاب بکشم

چرا بقیه باید توخوشی دست وپا بزنن من توعذاب دست وپابزنم چررااااااااااا

دیگه نمیتونم خستههه شدم اینم ازدوستای صمیمی که بامن اینطوررفتا رکردن

چچچرررررررااااااااااچیکارکردم که باید اینطورعذاب بکشم

آخخخخههه من هنوزجوونم حتی یه قرارهم باکسی نذاشتم

منم دوست دارم مثل بقیه زندگیمو بکنم نه اینکه عذاب بشم ایییی خداااااااااا

دیگه نمیتونم

همینجورزارزارداشت گریه میکرد

هیون اونجا وایستاده وداشت به حرفاش گوش میکرد

اومد سمت کیوگفت:کیو بلند شوانقدرگریه نکن

کیوسرشوبرگردونددیدهیونه گفت:ت..تواینجا چیکارمیکنی؟؟

بعدهیون دستش روبه کیو درازکردگفت:بلندشو

کیوخودش بلندشدگفت:چی شد چرااینجایی چه طوری تعقیبم کردی؟؟

هیون:میگم حالا

کیوباچشای گریون گفت:به خدا هیون نمیخواستم اینطوربشه واقعا ازت معذرت میخوام به خدا خودمم خسته شدم

هیون:میدونم که نمیخواستی اینطوری بشه تمام حرفاتوگوش کردم

کیو:چ..چی گوش کردی

هیون:آره منم معذرت میخوام توخونه اینطوری باهات بد حرف زدم شرمنده داداش

کیو:دشمنت شرمنده اشکالی نداره

هیون دوباره ادامه داد:دادش کیو اینقدر خودتو اذیت نکن هرسختی بالاخره راحتی هم داره

کیو:یعنی میشه؟؟؟؟؟

هیون:آره دادش جونم میشه حالا بیابریم بروبچ نگرانت شدن

بعد باکمک هیون کیو بلندشدن  ورفتن سمت ماشین

ونشتسن توماشین وحرکت کردن به سمت خونه

یه ربعی گذشته بود که رسیدن خونه وتونشیمن نشسته بودن

کیووهیون باهم میخندیدن

جونگی:خدایا شفاشون بده تا 1ساعت پیش دعوا افتاده بودن حالا نچ نچ نچ اصلا درست نیس

هیون:ااایییی بابا جونگمین جونم نگو نچ نچ نچ ای بابا

جونگمین:واااییی هیون حالت خوبه؟؟!!

هیون:اوووففف ازتوبهترم

جونگی:مشخصه میبینم

هیونگ:بربچ من میرم میخوابم خسته ام شبه همه گی خوش

یونگی:جونگی تونمیخوابی

جونگمین:نه بابا کجا خواب تازه وقت بیداریه  توهم میخوای بری بخوابی؟؟؟

یونگی:آره

هیونگ ویونگی رفتن اتاقاشون خوابیدن

جونگی وکیووهیون هنوزبیداربودن

ساعت 4صبح شده بود

جونگی دیگه به شدت خسته شده بود گفت:شمادوتانمیخواید بخوابید

هیون:چرا چرا الان میرم میخوابم بابا بزرگ توبروبخواب

جونگی:منکه خیلی خوابم میاد من رفتم بخوابم

خلاصه جونگی هم رفت خوابید

نیم ساعت بعد کیو وهیون رفتن خوابیدن

 

 

فردای آن روز

کیوکه خوابش ازهمه سبک تره بیدار میشه

وتونشیمن میشنه وبه این فکرمیکنه که آیا مریضیش خوب میشه یانه

ساعت 9هیونگ ازخواب بیدارمیشه

وخیلی باحالت خواب آلودگی ازاتاقش میاد بیرون توجهی به کیونکرد رفت دستشویی

یه ربع بعد جونگی ازخواب بیدار میشه

میاد میبینه کیو نشسته وغرق فکرکردنه

میاد بغلسش میشنه

-کیوچراتوفکری؟؟؟

-جونگی توروخداول کن خیلی داغونم

-داداش کیو میدونم اینقدرسخت نگیردیگه

-نمیدونم به خدا نمیدونم دارم دیونه میشم

-آره داداشی میدونم چه حالی داری

بعدهیونگ ازدستشویی میاد بیرون

-بینم شما دوتا چی میگید؟؟

-میبینی که داریم باهم حرف میزنیم بازشروع کردی که

-اااداداش جونگی اینجوری بامن حرف نزن دیگه

بعدهیون ویونگی ازخواب بیدار میشن

خلاصه همه شون تونشیمن نشسته بودن

یونگی:بروبچ برنامه ی امروزچیه

هیون:اهان یه چیزروداشت یادم میرفت که باید بگم

جونگی:چیویادت رفته بگو

تاهیون بیادحرفشوبده گوشیش زنگ میخوره

هیونگ:اه همیشه وسط حرف زدن براش زنگ میزن

هیون گوشیش رومیگیره:بله بفرمایید.چ.چی شده واایییی الان میام الان حالش چه طوره باشه باشه نگران نباشید الان خودمو میرسونم

وبانگرانی تلفن روقطع کرد

جونگی:چی شده اتفاقی افتاده؟؟

هیون بانگرانی :الان نمیتونم توضیح بدم بازبعدا توضیح میدم باید برم

خیلی سریع کلید ماشینش روازرومیزبرداشت وبدون اینکه حرفی بزنه ازخونه خارج شد

وتند تند ازپله های آپارتمان اومد پایین

وازآپارتمان اومد بیرون

باعجله سوارماشینش شدوپاشوگذاشت روگازوباسرعت تمام به مقصدش حرکت کرد

خونه ی دابل اس

یونگی:یعنی چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه!!!

جونگی:منم خیلی دوست دارم بدونم خودش گفت بازبعدا بهمون میگه

ساعت حدوده 10شده بود

منم دانشگاه بودم

هیون به مقصدش رسید(بیمارستان)

ازماشین بانگرانی پیاده شد

واردبیمارستان شد

ازپرستارپرسید:ببخشید دختری به اسم نگاراحتمالا خودکشی کرده اینجاست؟؟؟؟؟؟؟

پرستار:بله اتاق 15

هیون بانگرانی:ببخشید میشه راهنمایی کنید؟؟؟

پرستار:بله حتما لطفا همراهه من بیاید

هیون همراه پرستار رفت تا اتاق رونشون بده

پرستارگفت:بفرمایید اینم اتاق 15 اهان درباره ی نگارخانم باقرصای خواب آور میخواست خودکشی کنه

هیون بانگرانی:الان حالش چه طوره؟؟

پرستار:معده شو شست وشودادن الان حالش خوبه حدود یه ساعت دیگه بهوش میاداگه دیگه بامن امری ندارید من ربرم

هیون:نه مرسی بفرمایید

پرستاررفت ودروبست

هیون نشسته بودتانگاربهوش بیاد

هیون هی به خودش میگفت:آخه چرانگاربایداینکاروکنی باهم که دعواهم نیفتاده بودیم چرا علتش چی بوداینم ازکیواینم ازنگار مشکلات پشت مشکلات اه لعنت به این زندگی هیچوقت هم شانس نیوردم

یه ساعت گذشته بودهیون خوابش برده بود

نگار خیلی خیلی آروم چشماشوبازمیکنه میبینه هیون خوابش برده

هیون متوجه میشه نگاربهوش اومده ازخواب بیدارمیشه گفت:دخترچرااینکاروکردی میخوای تومنودق بدی آره؟؟؟

نگارهیچی نگفت

هیون دوباره گفت:چرااینکاروکردی اهان برای چی بگودیگه چراساکتی؟؟

نگارباچشای گریون گفت:نمیدونی چی شده هیون

هیون:نگارچراگریه میکنی چی شده بازاتفاق جدیدافتاده

نگارباچشای گریون:یادته مادرم مریض بود

هیون:خوب آره یادمه چی شده خوب شده؟؟

نگارباچشای گریون:م..م..مرده 3روزه توهم حتی یه زنگ بهم نزدی الان بی کس شدم هیچکی روندارم

هیون :بیا یه مشکل دیگه اضافه شد ناراحت نباش همه چی درست میشه

نگارباچشای گریون:درست میشی الان نه پدردارم نه مادر پدرم که 2سال پیش توتصادف مرد مادرم به علت مریضی حالا فقط من موندم

هیون:عزیزم نگران نباش تا من هستم چرا گریه میکنی

گوشی هیون زنگ میخوره جونگی بود

هیون:سلام جونگی

جونگی:سلام میخواستم بپرسم چی شده

هیون:حالامیفهمی امشب مهمون داریم خونه رومرتب کنید

جونگی باتعجب:مهمون کیه ؟؟؟

هیون:حالامیفهمی دیگه اینقدرسوال نکن خونه رومرتب کنید شب تاچندساعت دیگه خونه ام

جونگی:باشه

هیون تلفن روقطع کرد

نگار باتعجب باچشای گریون:هیون

هیون:عزیزم نگران نباش ازاین به بعد پیش من زندگی میکنی

نگارباچشای گریون:شوخی میکنی با5تاپسرزندگی کنم

هیون:آره چی میشه مگه اینطوری تنهاهم نیستی اینقدرباحالن که ازاین حال وهوادرمیای

نگارباچشای گریون:باشه هرچی توبگی

هیون:آفرین حالاشید مثل یه دخترخوب

یه 5ساعتی گذشته بود

هیون بابیمارستان تصفیحه حساب کردوبانگار ازبیمارستان اومدبیرون

هیون درماشین برای نگاربازکرد

نگارنشست

خودش هم نشست پشت فرمون

وحرکت کرد به سمت خونه

منم ازدانشگاه اومدم بیرون وقدم زنان داشتم سمت خونه حرکت میکردم

همینجور داشتم به هیون فکرمیکردم

که به سرکوچه رسیدم

وقدم زنان اومدم توکوچه که برم خونه

درهمین موقعه هیون باماشین که بغلسش هم دختربود ازسمتم رد میشه

نمیدونم چرایه دفه ناراحت شدم

رسیدم خونه هیون همراه دختره ازماشین پیاده شد

هیون چشش به من افتاد

من خیلی هول شده بودم وهمچنان ناراحت

من تاکلید خونه روازتوکیفم دربیارم

هیون باکلید درآپارتمان روبازمیکنه وگفت:بفرمایید تونویسا خانم

خیلی بریده بریده گفتم:م...م..ممنون بعد من اومدم توآپارتمان

هیون ودختره دستشون تودست هم بود

هیون ودختره جلوترازمن بودن

ازپله ها میرفتن بالا من پشت سرشون میرفتم

خیلی ناراحت شده بودم خیلی خیلی

کنجکاوهم شدم آیا دختره دوست دختره شه؟؟ کیش میشه ازاین جورسوالات

اول من منتظربودم که چی میشه

هیون آیفن خونه روزد

وباکلید دروبازکرد

جونگی اومد تادروبازکنه که هیون خودش دروبازکرد

جونگی چشش به دختره افتاده یه جورای زبونش بند اومده بود گفت:هیون نگفته بودی مهمونمون دختره

هیون:حالاکه میدونی بروکنار

جونگی رفت کنار

هیون ودختره(نگار)واردخونه شدن

که جونگی چشش به من افتادگفت:نویسا خانم شما میدونید دختره کیه؟؟

بریده بریده گفتم:خودمم نمیدونم مگه شمانمیدونید؟؟

جونگی:نه

جونگی ازم خدافظی کرد ودروبست

درخونه روزدم نگین اومد ودروبازکرد

نگین:وایی سلام عزیزم دلم برات تنگ شده بود تواین چندساعت

من باناراحتی گفتم:منم همینطور

نگین:چراناراحتی چیزی شده بیاتوتعریف کن

من رفتم تو

بعد به مادرش سلام کرد

نگین منوبه اتاقش همرایی کرد ودروبست

نگین:چیزی شده چراناراحتی؟؟نکنه تودانشگاه اذیت میکنن

باناراحتی گفتم:نه بالاترازاین حرفاست

نگین:نکنه پسراچیزی بهت گفته بگوچی شده دق کردم به خدا

باناراحتی گفتم:ه..هیون

نگین:هیون چی ؟اتفاقی براش افتاده چی شده

باناراحتی گفتم:اتفاق که نه

یه دفعه زدم زیر گریه گفتم:هیون دوست دخترداره

نگین باتعجب گفت:چ..چ..چی دوست دخترداره

من همه جریانوگفتم

نگین:مامانم گفته بودا اینا دروبرشون پره دختره حالا ناراحت نباش ازکجامعلوم که دوست دخترش باشه

باناراحتی گفتم:دستشون تودست هم بود

 

سه شنبه بیست و ششم دی 1391 | 13:42 | کیم نویسا |

 

قسمت 25

هیون:حالاقیافه من خیلی خنده داره شده که اینطوری میخندید؟؟

گفتم:هه هه هه هه هه هه آره خیلی خنده دارشدی

هیون:ااااااباشه خیلی خبJ

کیو:من که باهات قهرم هیونL

هیون:چراااااااااداداش؟؟

کیو:کیک رو به طرفه من پرت کردی منم کیکی شدممممم زحماتم به هدررفت همش هم تقصیرتوئه

هیون:حالاقهرنکن دیگه داداش به مرگه یونگی اگه بزارم بامن قهرکنی

یونگی:ااااهیون چرا جونه منوقسم میخوری

کیو:باشههههه ایندفعه هم به خاطره یونگی ولی دفعه بعد.....

هیون:دیگه بقیشوفهمیدممم

کیو:خب خوبه که میدونی

گفتم:خب دیگه خیلییی دیرشده من وشین دونگ کیوبایدبریممم

هیون:میخوای برسونمتون؟؟

گفتم:نه نه نه شمابه جشنتون ادامه بدین مامیریم رسیدیم زنگ میزنم

هیونگ:دودخترخوشگل توخیابون میدونید چه بالایی سرتون میارن هیون بپریالابروبرسونشون

گفتم:جشنتون خراب میشه

هیون:اشکال نداره عسیسم مهم نی

گفتم:خب باشه هیون توماروبرسون

هیون:ای به چشمم خانومم

بعدبلندشدیم

خدافظی کردیم وازآپارتمان اومدیم بیرون

من جلونشستم شین دونگ کیو صندلی عقب هیونم پشته فرمون

بعدراه افتادیم سمت به سمت مقصد

توماشین

من ازتوکیفم دسمال درآوردم

روبه هیون کردم وگفتم:بیا هیون صورتت روتمیزکن

هیون هم دسمالو ازدستم گرفت وصورتشو تمیز کردگفت:مرسیی خانومم

گقتم:قابلی نداشت آقامم

حرفی دیگه ای نزدیم

یه ربع بعد رسیدیم

من وشین دونگ کیو وهیون پیاده شدیم

هیون اومد سمتم وبغلم کرد گفت:خوب بخوابی عزیزم

گفتم:دوست دارم

هیون:منم همینطور

ونشست پشت وفرمون

وپنجره روآورد پایین

گفت:خدافظی نویسا خدافظ خانم شین دونگ کیو

شین دونگ کیو:خدافظ

گفتم:خدافظ 

بعدم پنجره آورد بالا وپاشو گذاشت روگاز وحرکت به سمت خونه

منم کلید خونه روازتوکیفم درآوردم

دونفری اومدیم توخونه

ودروبستم

شین دونگ کیو:واوچه خونه خوشگلی داری

گفتم:چشات قشنگ میبینه گلم

خب بیا تا اتاقت روبهت نشون بدم

شین دونگ کیو پشت سره من اومد ودراتاق روباز کردم گفتم:خب انم ازتاقت اینجا رومثله خونه ی خودت بدون

شین دونگ کیو:مرسیییییییییییییییییییی

شین دونگ کیو رفت تواتاق ودروبست

منم رفتم اتاقم

تواتاق شین دونگ کیو

شین دونگ کیو لباساشو عوض کرد

وتوتخت دراز کشید

میخواست چشاشوببنده  که یدفعه گوشیش زنگ میخوره

شین دونگ کیو:وواااییی حتما یونگ سنگ خودمه

بعدم گوشیش روبا اشتیاق گرفت دید هیونگه بعد جواب داد

هیونگ:سلام عزیزم رسید ین؟

شین دونگ کیو:ایشششششش مزاحم آره رسیدم تازه میخواستم بخوابم که تومزاحم شدی

هیونگ:م..من مزاحمم دیگه باشه دستت دردنکنه

شین دونگ کیو:حالا چیکارداشتی خسته ام میخوام بخوابم

هیونگ:فقط میخواستم مطمئن شم رسیدین یانه

شین دونگ کیو:هیون رسیدخونه؟

هیونگ:نه هنوز توراهه داره میاد

شین دونگ کیو:خب باشه میخوام بخوابممم

که یکی  پشته خطیه شین دونگ کیوبود

شین دونگ کیو:هیونگ من پشته خطی دارم باز فردا حرف میزنیم ببینم پشته خطیم کیه

هیونگ:باشهههه خب بخوابی بای بای

شین دونگ کیو:خدافظ

بعد پشته خطی روجواب داد

یونگی بود

یونگی:سلام عشقم ببینم پشته خطییت کی بود هانن؟

شین دونگ کیو:ووااییی یونگی جونم بالاخره زنگ زدی منتظره تماست بود م داشتم با هیونگ حرف میزدم  میخواست مطمئن شه رسیدیم یانه یادم یه کادوبهت بدهکارم

یونگی:من کادومیخوام چیکارهمین قدرکه پیشمی بهترین کادوواسه منه میخواستم یه چیزبهت بگم

شین دونگ کیو:بگوقربونت بشم

یونگی:ببین من نمیخوام به صمیمی ترین دوستم صدمه واردکنم

شین دونگ کیو:منظورتونگرفتم

یونگی:نمیتونم باتو باشم دوست دارم خیلی زیاد ولی نمیخوام به هیونگ که صمیمی ترین دوستمه خیانت شه

شیت دونگ کیو:یعنی نمیخوای بامن قراربزاری؟ماکه هنوزچیزی روشروع نکردیم که بخوایم تمومش کنیم

یونگی:منم همینو دارم میگم یعنی نمیخوام شروع شه نمیخوام باهات قرار بزارم اگه هیونگ بفهمه دوستیه بین من وهیونگ خراب میشه منمم نمیخوام اینطوری شه مجبوری منوفراموش کنی

شین دونگ کیو:آخه نمیتونم فراموشت کنم چیزه زیادی ازم میخوای

یونگی:مجبوری من نمیخوام به هیونگ صدمه وارد شه همین دیگه تصمیم باخودته پس اینقدر رویا پردازی نکن

شین دونگ کیو:آخههههه من علاقه ی به هیونک ندارم

یونگی:اون دیگه مشگله خودته

بعدم یونگی تلفن روقطع کرد

شین دونگ کیو هم تلفن روقطع کرد

بعدخود به خود از گوشه ازچشش اشک ریخت

دوشنبه سیزدهم آذر 1391 | 18:12 | کیم نویسا |

قسمت24

جونگمین:داشتمم چه فکرای میکردماااااا

هیونگ:چی داشتی فکرمیکردی؟؟

جونگمین:فکرمیکردم بااین کارهیون بره زندان

هیون:واااااااااجونگمین...

جونگمین:عصبانیت هم حدی داره دیگه عزیزمم

عصبانی زیادی هم خوب نیس

هیونگ:خب بگذریمم آقای دکتر میتونیمم بریمم الان ببینمیش..

دکتر:بلهههه شب میتونه مرخص شه

جونگمین:خیلی ممنون آقای دکتر

دکتر:خواهش میکنم وظیفه م بود

دکتررفت

هممون رفتیم اتاق سان وو

ونشستیم

هیون منتظره بودتاسان ووبهوش بیادالبته همچنان عصبانی

هممون نشسته بودیم به جزهیون که همچنان باحالت عصبانیت داشت راه میرفت

جونگمین:ای واییی هیونن چقدرجلومون رژه میره یه جابشین دیگه اه..

هیونگ یه چشمک زدبه جونگمین

هیون:توباشی میتونی ساکت بشینی؟؟هاننننننننننننن

این سان وو....ووااایییی دارم دیونه میشم

جونگمین:خب حالااابدبخت عاشق شده جرم که نکرده..

هیون:اااااجونگمین...

جونگمین:جونگمین وکوفت اینم آدمه دیگه ..

هیون:واه واه واه واه بشکنه این دست که نمک نداره..

یونگی:آخ که گفتی

درهمین موقعه سان ووچشاشوبازمیکنه

هیون رشوبه سان وومیکنه میگه:توخجالت نمیکشی هاننن؟؟ناسلامتی منو ونویساباهم دوستیم

گفتم:هیوننننننن بس کن دیگهههه حالااااایه چی گفت چه عیبی داره؟؟؟

هیون:منظور؟!

گفتم:چه عیبی داره سان ووعاااشقه من شه ؟؟؟؟

هیون:واااقعا که...........

هیونگ:حالاول کنید دیگههههههه

هیون:توبشین سرجات حرف نزن

جونگمین:هااپوووبداخلاقققققققق

هیون همچنان باخشم به من وسان وونیگامیکردبعداز5دقیقه نیگاه کردن باعصبانیت ازاتاق اومد بیرون وازبیمارستان اومدبیرون

سان وو:من نبایداون حرفومیزدم

جونگمین::حالاعیبی نداره کاریه که شده توهم زیادخودتوناراحت نکن خودش تاشب خوب میشهههه

گوشی یونگی زنگ میخوره

یونگی:کیوجونگه

جونگمین:جواب بده ببین چیکارداره

یونگی جواب میده

کیو:سلامم داداش معلومه کجایین یه دفعه کجاغیبتون زد

یونگی:سلامممم هیچی نشده نگران نباش ماهم تانیم ساعت دیگه میایم خونه ای؟

کیو:آره داداش یه خبرایی هم هستازودی بیاین خونه

یونگی:خبر!!چه خبرایی؟؟

کیو:خب حالادیگه بیای میفهمی

یونگی:اوکی باشه میایم پس فعلاخدافظ

کیو:خدافظ

کیوبرای یونگی میخواست تفلدبگیره چون امروزتفلده یونگیه

ولی خودش یادش نیس تفلدشه هیچ کدوم ازاعضاءهم یادشون نبود

یه دوسه ساعتی گذشته بود ازبیمارستان اومدیم بیرون

سوارماشین شدیم وحرکت کردیم به سمت خونه(خونه ی دابل اس)

بعده یه ربع رسیدیم

ازماشین پیاده شدیم

هیونگ آیفن روزد

کیوهم بدونه اینکه جوابی بده دکمه آیفن روزد

واومدیم توآپارتمان

ازپله ها رفتیم بالا

دربازبود

وقتی هممون اومدیم توخونه همه جاتاریک بود

جونگمین باترس:وواایییییی من میترسمممم چراتاریکه

هیونگ:ترس نداره که ترسوووو کارکاره کیویه خبرایی هست

بعدیه دفعه برقاروشن شد

کیووهیون ونگین جلومون واستاده بودن

جونگمین:دیونه هاااااین چه کاریه چه خبره اینجا

چرا اینقدر بادبادک آویزونهه

کیک به چه مناسبته چه خبرهه اینجا؟؟

هیون باخنده:انگاری همتون یادتون رفته امروزتفلده یونگی خانه

یونگی:چییی هاننن...اوههههه آرهههه امروزتفلدمهه خودمم یادمم نبود

مرسیییییییییییی داداشی خیلییی سوپرایز شدم

بعدممم پرید بغله هیون

کیوکه خودشوبه ناراحتی زدگفت:داداش یونگی پس من چی ؟؟منوبغل نمیکنی من تدارکشودادمم هیونم فقط کیک وخرت وپرت گرفت منوبغل نمیکنی ؟؟خیلی بدی

یونگی:خودتوناراحت نکن توهم بیا بغله من

بعدممم همه دیگه روبغل کردن

جونگمین:نگین......ازکی اومدی اینجا؟؟

نگین:یه 5دقیقه میشه اومدم

خلاصه

کیو:خب به افتخاریونگی یه دست مرتب بزنید که بیادشمع هارو فوت کنه باورکن من این شمع رو3بارخاموش روشن کردم

یونگی:داداش هیون داداش کیوجونگ ممنون خیلی خوشحالمم کردین شمابهترین دوستامین

بعدمم شمع ها روفوت کرد

هیون:خب نوبتی هم باشه نوبته نوشیندیه

هیون برای همه مشروب ریخت

ودابل اس لیواناشونوبالاگرفتن

وبه سلامتی یونگی خوردن

هیونگ:ولی کیوخان نمیتونتی بهمون خبر بدی که حداقل یه کادویه چیزی بگیریم

یونگی::عزیزممم کادومهم نیس مهم اینه که به فکربودین واقعاممنون

هیون:نوبتی هم باشه نوبته خوردنه کیکه

کیو:اهاننن اینم بگما این کیکومن درست کردما

جونگمین:باریکلا من میگم من توخلقت خداموندم توچرازن نشدی؟؟

کیو:خب دیگه حالاپسرشدم جرمه؟؟

هیونگ:نه داداشی جرم نیس کمترکسی پیدامیشه آشپزی بلدباشه

کیو:آره دیگه منودسته کم گرفتی؟

هیونگ:نه داداشششش

هیون:ای بابا شماهامنونیگانمیکنید؟ یه ساعته فقط دارم به کیک نیگاه میکنم بیاین بخوریم دیگه دلم رفت

جونگمین:هاپووگشنههههه

بعدم شروع کردیم به خوردن کیک

هیونگ رشوبه جونگمین کردگفت:خب جونگمین خان آماده ی دعواهستی

جونگمین:هانننن چی نههههههههههه نگین منوازدست این موجوده عجیب وغریب نجات بده

هیونگ:ای زن زلیل

بعدهیونگ باخندهبشقاب کیکو پرت کرد طرفه جونگمین

جونگمین هم جاخالی داد

جونگمین:تومنومیزنی بگیرکه اومد

جونگمین هم بشقابه کیکشوپرت کردطرفه هیونگ

صورته هیونگ کیکی شده بود

هممون زدیم زیرخنده

هیون:هه هه هه هه هه هه هه هه هه هیونگ خنده دار شدی

جونگمین:هه هه هه هه هه

هیونگ:میخندی هیون ...الان حالیت میکنم

هیونگ بشقابه کیکه شین دونگ کیو گرفت پرت کردطرفه هیون

هیونگ:هه هه هه هه حالاتوهم مثله من خنده دارشدی

هیون بقیه ی کیکی که اضافه اومده بود پرت کرد طرفه هیونگ

هیونگ این دفعه جاخالی داد وکیک خوردبه طرفه کیو

کیویه جیغه بلندزدگفت:چرامنه بدبخت رومیزنی؟؟

هیون هم که خنده اش گرفته بود :اوه اوه اوه معذرت میخوام میخواستم هیونگ بزنم که جاخالی داد خوردتوصورتت

یونگی:ااااااهمه ی کیک روحروم کردیدL

هیون:ناراحت نباش الان باید یه دوش بگیرم وگرنه بااین سرووضع نمیشه

من وشین دونگ کیو ونگین هم چنان میخندیدممم

جونگمین: نگاه کن مثل اینکه خانما خیلی خوششون اومده

گفتم:هه هه هه هه هه هه آره خیلییییییی تاحالااینقدرنخیده بودممم

ازوقتی که اومده بودیم خونه سان وورفته بود اتاقش

 

 

 

چهارشنبه دهم آبان 1391 | 23:56 | کیم نویسا |

قسمت23

ساعت 8هیونگ ازخواب بیدارشد تا ویلا رومرتب کنهه

وقتی ازاتاقش اومد تمامممم آشغالای روی  میز روجمع کرد

که درهمین موقعه زنگ ویلا به صدا درمیاد

هیونگ هم رفت تا ببینه کیه

وقتی درروبازکرد دیدشین دونگ کیو همراه باساکش وهم چنان گریه میکنه

هیونگ:اواخاک برسرمم چی شده؟؟چراگریه میکنی

شین دونگ کیو باگریه:منوازخونه ام انداختن بیرون الانم جایی روندارمم واسه موندن

هیونگ:هرموقعه دیپرتت میکنن میای سراغه من

شین دونگ کیوباگریه:کمکم کن......

هیونگ:اوخیییی نازی گریه نکن دختر به این خشگلی که گریه نمکنی نارحت نباش ازاین به بعد میای بامن زندگی میکنی

که درهمین موقعه شین دونگ کیو ازشدت خوشحالی پرید بغله هیونگ

هیونگ هم که ازخداخواسته شین دونگ کیوروبغل کردگفت:خیلی خب آروم باش بیاتو

شین دونگ کیو پشت سره هیونگ میادتو

هیونگ شین دونگ کیوروهمرایی کردتاتونشیمن بشینه

یه نیم ساعتی نگذشته بود که هممون ازخواب بیدارشدیم هیونگ هم بهمون گفت ازاین بعد شین دونگ کیو باهامون زندگی میکنه

همه مون تونشیمن نشسته بودیم

گفتم:میتونم یه پیشنهادی بدم

هیون:شماامربفرماخانممم

گفتم:چه طوره خانم شین دونگ کیوبیاد بامن زندگی کنه منم که تنها زندگی میکنم شایدپیشه5تاپسرزندگی کردن سخته

هیونگ:آره چراکه نههه خیلی هم خوب میشه توهم دیگه تنها نیستی نظرتوچیه عزیزم؟؟؟

شین دونگ کیو:عالیههههههه خیلی خوبههه

یونگی هم همش زیرچشی به شین دونگ کیونگاه میکرد

هیون:خب چه ساعتی برگردیم؟؟؟

کیو:هرچه زودتربریم بهتره

هیون:همین الان بریمم خودش اینطوری چندساعتی باید توراه باشیمم

بنابه گفته ی هیون هممون ازجابلند شدیم رفتیم وسایلمون روجمع کردیم

وآماده شدیم واسه رفتن

سوارماشین شدیم من جونگمین وکیوبامااومدن

یونگی هم باهیونگ اومد

البته یونگی  جلونشست شین دونگ کیو وسان وو صندلی عقب نشستن هیونگ هم که پشته فرمون

توماشین

جونگمین:دلم برای نگین تنگ شده امروزمیبنمش

کیو:زن زلیل......

جونگمین:کی من زن زلیلم یاتوووو

کیو:زنه من بازنه توفرق میکنی

هیون:هیونگ ازجونگمین جداکردیم الان بایدکیوروازجونگمین جداکنیم عجبا

منم ازاین حرفه خنده هیون خنده ام گرفت

هیون:ایییی جونممممم فدای خنده ات بشم نویساجونم

گفتم:الهییییییی توفدای من بشی من اینجابدونه شوهرمیمونم

جونگمین:آره دیگه راس میگه نویسا یه وقت فدانشو کمپانی عصبانی میشه میگن هیون چی شد؟؟

میگیم فدای زنش شد این زیادخوب نیستا

هیون:بازتوحرفه بی ربط زدی که

جونگمین:بی ربط نه داداش جون حقیقت دیگه

بعدازچندساعت رسیدیم

ازماشین پیاده شدیم

هیون رفت تادره آپارتمان روبازکنه

شین دونگ کیو:واووووواینجاخونتونه؟؟

هیونگ:آره عزیزممممم

بعدم واردآپارتمان شدیم

همه مون نشستیم تایه خستگی دکنیم

کیوبلندشدگفت:خب دیگه من بررممممممم

جونگمین:کجاااا؟؟تازه اومدیم!!

کیو:ای بابا میدونی که اینجاکه نمیتونم بگممم

جونگمین وهیون:اهان خب باشه برو..

بعدم کلید ماشینش روگرفت وازآپارتمان اومد بیرون وسوارماشینش شد وحرکت خونه ی هیون جائه

خونه

گفتم:کیوکجارفت؟؟

هیون:کاره داره عزیزم میاد

بعدازیه نیم ساعت

رسید خونه ی هیون جائه

ازماشین پیاده شد

درخونه زد

هیون جائه هم میاد پشت آیفن گفت:سلاممم عسلممم بدوبیابالا

بعدممم دکمه ی آیفن روزد

وکیواومد توخونه ودروبست

هیون جائه باخوشحالی تمام اومد توبغله کیو

کیو:خیلی خب بابا بزاربیام تو بعد

هیون جائه:بی احساس

بعدم اومدن نشیمن نشستن

هیون جائه:خوب چی چیزی میخواستی بگی؟؟!!

کیو:ولی قول بده که قبلش عصبانی یاناراحت نشی حتی گریه ام نکنی باشه؟؟

هیون جائه:خب بستگی داره که چی میخوای بگی

کیو:ت..ت..ت..ت..ت....بایدبچه روبندازی

هیون جائه لبخندش به خشم تبدیل شد گفت:چییییییییی

چرا؟؟؟؟؟؟؟مگه دوست نداری باباشی هاننن؟؟

کیو:خب دوست دارم ولی نه بچه ی مریض میفهمی که چی میگم

هیون جائه:چی بچه ی مریض؟؟؟!!

کیو:اینوقبلانگفته بودمممممممم ولییییییی قول بده عصبانی نشی

هیون جائه:باشه

کیو:م..م...........منننن هپاتیت ب دارمممم

هیون جائه:هاااانننننننننن چیی؟؟؟؟؟اشکال نداره عزیزم من توروبرای خودت میخواممم

اگه توبگی بچه روبندازمیندازممم من عاشقتممممم

ولی چرازودتربهم نگفتی؟؟

کیو:میخواستم یه فرصت مناسب ترپیداکمک که بهت بگم الانم بهترین موقعه بود

هیون جائه:باشهههه عسلممممم میرم بچه رومیندازمممم

کیو:ولیی منم بچه میخوامم اما نه ازنوع مریضش سالم حیف که نمیشه

هیون جائه:منم بچهه میخواممم حالاچیکارکنم

کیو:غصه نخور عسیسممممممم

بعدمم دیدکه داره هیون جائه گریه میکنه بغلش کرد

وهیون جائه آروم توبغلش گریه کرد

کیو:خیلی خب گریه نکن خودمم به اندازه ی کافقی ناراحتم برای این موضوع حالاتومنوبیشترازاین ناراحت نکن

خونه

سان ووبلندشدجلوی من زانوزد وشروع کردبه گریه کردن

گفتم:وااااآقای سان ووچرازانوزدی چرا گریه میکنی؟؟

هیون:بلندشومردکه گریه نمیکنه چرازانو میزنی؟؟

سان ووسرشوبالاآوردوبه من گفت:ن........نویساااا

گفتم:بله......

سان وو:دوست دارم یعنی عاشقتمم

هیون بعدازاینکه حرفوشنیدبلندشد

وسان ووروازروزمین بلند کرد وشروع کردبه کتک زدنش

اعضاءهم که میخواستن جلوشوبگیرن ولی نتونستن جلوشوبگیرن

هیون باحالت عصبانیتت که همچنان داشت سان وورومیزدگفت:توووچیییی گفتی توبیجاکردی غلط کردی

سان ووهمچنان که کتک میخوردگفت :منم آدمم دیگه چی میشه منم عاشق میشم دیگه عیبی داره

هیون:آره خیلی عیب داره باهرکی به جزءنویسامتوجه هستی که چی میگه

همچنان که هیون سان وورومیزنه

سان ووپاش میخوره به لبه ی میز

وپاش پیچ میخوره وسرش به شدت میخوره به میز ومیفته زمین وبیهوش میشه

جونگمین:هیونننن توچیکارکردی؟؟؟

هیون هم که به ته ته پته افتادگفت:نه به خدا من فقط زدمش انگاری پاش پیچ خورده بودمن بی تقصیرم

یونگی یه جیغ بلندزدگفت:وووااااایییی خ.....خوووننن

شین دونگ کیو:ووااییی آقای هیونگ ازشمابعیده فکرشونمیکردم

هیونگ:ووووااییییی من میترسم لیدرم قاتل شد نهههههه

هیون:تویکی دیگه حرف نزن

یونگی:به جای حرف زدن زنگ بزنیم به آمبولانس

منم بلندشدمم وباخشمم بسیارشدیدبه هیون نگاه کردم

هیون:به خدااامن نکردم پاش پیچ خورد

بعدم یه کشیده محکم زدم زیره گوشه هیون

هیون هم که عصبانی شدگفت:توچیکارکردی؟؟

گفتم:همین کاری که تازه کردمممم

یونگی هم سریع زنگ زدبه آمبولانس

سان ووروبردیم بیمارستان

منتظربودیم تادکترچیزای بگه

یونگی:زنگ بزنم به کیوخبربدم بیاد؟؟

هیونگ:نه نه نه نه یه وقت زنگ نزنیا باهیون جائه اس

یونگی:دلم زیادی شورمیزنهههههه

هیون هم کهههه هول شده بود

دکترازاتاق اومدبیرون

همه مون رفتیم پیشه دکتر

یونگی:خب آقای دکتر

دکتریه نیشخندی زدوگفت:لازم نیس نگران باشید سرش بخیه خورده

بعدهممون به خصوصو هیونیه نفسه راحت کشیدم

روموکردم به هیون گفتم:اگه اتفاقی واسش میفتاد چی هانن؟؟؟؟

هیون:حالاکه هیچیش نشده که خودمم ترسیدمم

هیونگ:اوخیییی......

جمعه پنجم آبان 1391 | 2:16 | کیم نویسا |